تهیونگ امگای خون خالصی که هیچوقت فکر نمیکرد جفت مقدر شدش که آلفای خون خالصه بردار دوستش باشه، آلفای سردی که بعد از سالها با جفت حقیقش روبرو میشه...اما چه چیزی قرار اونا هارو از همدیگه جدا کنه.....روزها برای امگا گذشت با وجود دردی که آلفاش بهش داده بود، و حالا هم بعد از چندسال دوباره برمیگرده که به امگای که در خانهاش یک جواهر با ارزش داره، درد بده....
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.