
هنوز بوی مرگ در کوچه پس کوچه های روستا استشمام میشود . همه جا را سکوت فرا گرفته،حتی گنجشک ها هم دیگر آواز نمیخوانند،باران بند آمده ولی هنوز ابر های سیاه بر آسمان سایه انداخته اند،گرد ما امیدی بر دل دخترکی روی دار قالی نشسته و دلتنگی به قلب و روحش رخنه کرده است. آه سوزانش آتش میزند به نخ های قالی و اشک هایش درختان داخل فرش را آبیاری میکنند . به خودش فکر میکند به سرگذشتش ،به خانواده اش که روزی فکر میکرد همه چیز او هستند ولی حالا در قلب خسته او جایی ندارند و به او ،او که حالا حتی جرئت آوردن اسمش را هم ندارد.All Rights Reserved