Shadow*

Shadow*

  • WpView
    Reads 208
  • WpVote
    Votes 56
  • WpPart
    Parts 9
WpMetadataReadMatureComplete Mon, Dec 1, 20251h 47m
من همیشه سایه بودم. وقتی در بالکن سیگار می‌کشید و دودش را با باد قسمت می‌کرد، وقتی روی کاناپهٔ فرسودهٔ پشت‌بامش کتاب می‌خواند و لب‌هایش آرام تکان می‌خورد، وقتی نصفه‌شب‌ها، زیر نور آباژور، دستش را روی شقیقه‌اش می‌گذاشت و با چشم‌های خسته به صفحه‌های پرونده‌ها خیره می‌ماند. من آن‌جا بودم... همیشه یک قدم عقب‌تر، پنهان در تاریکی، در گوشه‌ای که نورش به من نمی‌رسید. او هیچ‌وقت مرا ندید - یا شاید دید و ترجیح داد نبیند. من صدای خنده‌اش را از پشت دیوارها حفظ کرده‌ام. نحوه گفتن اسمم را، وقتی با بی‌حوصلگی صدا می‌زد. حتی بوی ادکلنش را وقتی از پله‌ها بالا می‌رفت... می‌گویند عشق باید روشن باشد، باید فریاد شود - اما عشق من تاریک است، بی‌صدا، نفس‌گیر، و ممنوع. من همیشه سایه بودم... و او، تنها نوری بود که من را زنده نگه می‌داشت. --------------- عشق یا یه وسواس؟ عشق یا یه بازی تاریک؟ عشق یا دروغ های او؟ ____________ داستان بیشتر روی مثلث عشقی هست دلا و دایان رابطه تاکسیکی دارن که دایان هربلایی سر دلا میاره ولی درنهایت با یه بوسه از دلش درمیاره. دلا رو میزنه و مجبور به کارهایی میکنتش که نمیخواد در اوایل همه چی خوب پیش میره ولی کم کم کنترل های شدید و رفتار های واقعی دایان رو میشه Smut, dark romance, bl, درحال آپ*
All Rights Reserved
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.
Illustration

You may also like

  • Snowy Wish
  • MooNlight Hotel - هتل‌مهتـاب 🌖 ⃤🌱
  • fake love ❗عشق دروغین
  • The portraitist [Completed]
  • سرزمین پنهان. والدیورا
  • 𝗛𝗨𝗡𝗧𝗘𝗥 | هـانتـ‌ر
  • 《LOTUS | KOOKV》
  • Mirage [ Completed ]
  • Omega And His Baby

¦𝑪𝒐𝒖𝒑𝒍𝒆: ChanLix, BinSung, ChangLix ¦𝑮𝒆𝒏𝒓𝒆: Romance, Smut, Drama ¦𝑾𝒓𝒊𝒕𝒆𝒓: mahi01 ¦𝑹𝒆𝒏𝒅𝒊𝒕𝒊𝒐𝒏: Selene ¦𝑪𝒉𝒂𝒏𝒏𝒆𝒍:@straykidsbl -نونا. با عقلت تصمیم نگیر. زندگیت...آینده‌ات رو خراب نکن. اولیویا تلخندی زد و از جیسونگ فاصله گرفت تا بتونه به چشم‌های پسر کوچیکتر از خودش نگاه کنه. -کدوم آینده سونگی؟ مگه...مگه من آینده‌ای هم دارم؟ جیسونگ قطره اشکی که روی گونه‌ی اولیویا افتاده بود رو با انگشتش گرفت. -متاسفم نونا... اولیویا لبخند زد و موهای جیسونگ رو بهم ریخت. -تو چرا بچه؟ تو چرا متاسفی؟ مگه تقصیر تو بوده؟ جیسونگ بغضش رو قورت داد و سرش رو پایین انداخت. -برای اونایی متاسفم که باهات اینکار رو کردن. برای برادر احمقت که حقیقت رو میدونه و هنوز هم انکارش میکنه! اولیویا پشت به جیسونگ به سمت میزش رفت. -مهم نیست. من خیلی وقته دارم با این درد میسوزم! ❄️💫 -مراقب خودت باش فلیکس. اینکه دارم میدمت دست چان، به این معنی نیست که برام بی ارزشی. اتفاقا چون خیلی باارزشی این کار رو کردم...چان به اعتمادم خیانت نمیکنه! ❄️💫 چان سرش رو جلو برد. لبهاش رو روی گونه ی فلیکس چسبوند و محکم بوسیدش. -وقتی خجالت میکشی قلبم تندتر میزنه. فلیکس خندید و دست هاش رو دور گردن چان حلقه کرد. چان لبهاش رو روی چونه ی فلیکس چسبوند و آروم مکید. فلی

More details
WpActionLinkContent Guidelines