
فف ترجمه شده منبع : واتپد «هی، بچه!» تونی صدا زد، لحنش جایی میان شوخی و دلسوزی بود. «اگه بیشتر از این اخم کنی، همونطوری میمونه رو صورتت. باور کن، تجربهشو دارم... قشنگ نیست، اصلاً!» پیتر از روی دفترش سر بلند کرد، کمی جا خورد. «ببخشید آقای استارک، فقط... دارم سعی میکنم این مسئلهی کوانتوم رو حل کنم. فکر میکردم MIT قراره یه شروع آروم داشته باشه، نه اینکه از همون روز اول بندازنمون ته دریا!» تونی لبخند کجی زد، چشمهاش برق افتخار و شیطنت داشت. «MIT و آسونی؟ همچین ترکیبی وجود نداره، بچهی عنکبوتی! ولی تو بلدی چیکار کنی. اگه یکی بتونه گربهی شرودینگر رو از قفس دربیاره، اون تویی.» پیتر خندید؛ هنوز هم از اون لقب خجالت میکشید، حتی بعد از اینهمه وقت. «مرسی، ولی راستش، ترجیح میدم یه عنکبوت رادیواکتیو دیگه نیشم بزنه تا اینکه بازم بشینم این تمرین لعنتی رو حل کنم!» تونی لبخند زد، همون لبخند خاصی که نصفش شوخطبعی بود و نصف دیگهش افتخار. «حالا شد حرف حساب. برو پسر، ذهنت از منم سریعتر کار میکنه، فقط باید بهش اعتماد کنی.» پیتر نگاهش کرد، لبخندی زد که خستگی تهش معلوم بود. «باشه، آقای استارک... فقط اگه گربهی شرودینگر زنده بود، احتمالاً خودش هم از این مسئله فرار میکرد.» تونی خندید، سری تکان داد و زیAll Rights Reserved