We've updated our Content Guidelines.
Review the latest guidelines to keep sharing stories safely.
his smile

his smile

  • WpView
    Reads 211
  • WpVote
    Votes 49
  • WpPart
    Parts 10
WpMetadataReadComplete Sun, Feb 22, 2026
WpInfo
Fiction
Romance
"به سمت پل میروم، اگه در مسیر یک نفر به من لبخند زد، نخواهم پرید" بیشتر مردم فکر میکنن این جمله کلیشه ایه و خیلی راحت ازش عبور میکنن.اما هیچ‌کس به من نگفته بود که گاهی یک لبخند می‌تواند بیش از مرگ، زندگی آدم را تغییر بده؛ نجاتش بده، دوباره نفس بده، دوباره درد بده. همان لبخندی که روزی باعث شد برگردم، که از لبه‌ی سقوط فاصله بگیرم، بعدها همان چیزی شد که دوباره مرا به اینجا کشاند.
All Rights Reserved
#101
skz
WpChevronRight
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.
Illustration

You may also like

  • Bermuda Triangle (Completed)
  • 𝐓𝐫𝐮𝐭𝐡𖦦
  • They𐙚 «Vk/Kv»
  • 𝑀𝑦 𝑂𝑙𝑒𝑟𝑖𝑎
  • 𝐃𝐄𝐀𝐑 𝐌𝐘
  • My Angel Of Death
  • 𝐛𝐚𝐜𝐤 𝐬𝐭𝐚𝐛𝐛𝐢𝐧𝐠
  • One Shot
  • Empty Town || Hyunin (Completed)
  • 𝘾⁰⁷ 𝙎1 - 𝘼 𝙂𝙞𝙧𝙡 𝙉𝙖𝙢𝙚𝙙 𝙈𝙖𝙚𝙫𝙚

کامل شده Bermuda Triangle Couple: ChanJin , MinBin Genre: Romance, Drama, Crime, Angst, Smut هیونجین خودخواهانه کریستوفر رو درگیر یک عشق ممنوعه کرده بود. عشق ممنوعه‌ای که هر دوشون رو داخل خودش می‌کشید، درست مثل مثلث برمودا. اما چیکار می‌تونست بکنه وقتی توان فاصله گرفتن از پسر بزرگ‌تر رو‌ نداشت؟ حس آرامش و امنیتی که درون کریستوفر بود اون رو به سمت خودش می‌کشید؛ هیونجین به اون آرامش و امنیت احتیاج داشت. ... چشم‌هاش رو بست و جلو رفت، آروم لب‌هاش رو روی لب‌های درشت کریس گذاشت. چشم‌های کریس از تعجب گرد شدن و دست‌هاش پایین افتادن؛ هیچ نمی‌دونست توی‌ اون‌ لحظه باید چی‌کار کنه. تصمیم گرفت برای چند ثانیه هم که شده از این بوسه لذت ببره، پس چشم‌هاش رو بست، دست‌هایی که حالا از هیجان می‌لرزیدن رو بالا آورد و‌ دور کمر باریک پسرکی که داشت آروم می‌بوسیدش، حلقه و باهاش توی بوسه همراهی کرد. وقتی نفس کم آوردن، از هم‌ جدا شدن. بعد از دقایقی، کریس سکوت رو‌ شکست. «چرا؟ چرا هیونجین؟ این اشتباهه.» صدای‌ هیونجین از بغض می‌لرزید. «کجای بوسیدن کسی که دوستش دارم اشتباهه؟» کریستوفر چشم‌هاش رو باز کرد و با ناباوری بهش خیره شد، هیونجین الان بهش اعتراف کرده بود و باورش براش سخت بود؛ با درد زمزمه کرد. «تو... دوست پسر داری.» ... مینهو وارد اتاق بزرگی که س

More details
WpActionLinkContent Guidelines