
″هیونجین مرده.″ نفس عمیقی کشید و سرش رو بلند کرد. تمام اطرافیانش با چهرههایی متعجب بهش خیره شده بودن، درحالی که هیونجین پشت سرشون ایستاده بود. ″به من گفتن که اون مرده.″ هیونجین به چشمهای اشکآلود جونگین نگاه کرد و با لبخند تلخی گفت: ″نمردم؛ ولی انگار بقیه مردنم رو به قبول این حقیقت که از مردها خوشم میاد ترجیح میدن.″ جونگین سالها تو غم عشقی که کلیسا گناه میدونست، سوخته بود اما هنوز هم بعد از اون همه وقت، دردش تازگی داشت. حالا، بعد از سالها، دوباره عشق دوران نوجوانیش رو به روش ایستاده بود؛ کاملا زنده و متفاوت از اون پسر مذهبیای که از کلیسای مشترکشون میشناخت. cr. felixfleckle on x and ao3All Rights Reserved