
هیچکس به او یاد نداده بود چطور زنده بماند. او فقط بلد بود بیصدا به آغوش مرگ فرو برود. ازدواجی که انتخابش نبود، بدنی که تغییر میکرد، و عشقی که از گذشته بازمیگشت... او همهی لبخندها و محبتها را میشناخت؛ اما هیچکدام برای او نبودند و هرگز هم نخواهند بود. زندگی هیچگاه با کسی مثل او راه نیامد، و صادقانه... شاید هیچوقت هم نخواهد آمد. او ژنی ننگآور برای خاندان XO بود؛ مثل یک گل نرگس میان بازوان رزهای وحشی، با خارهایی که یاد گرفته بودند دقیقاً کجا فرو بروند تا درد بیشتری بسازند. خب..:)) این اولین کارمه و هیچ ایده دیگه ای راجع به توضیحات ندارم که بگم راجع به سبک و روند داستان هم خب...هرچی که بشه🤣 قلمم خیلی ضعیفه پس خوشحال میشم اگه بین داستان ضعف ها و ایراد هارو بهم بگین و تا انتها همراهم باشین. ممنون:)♡Toate drepturile rezervate