Full Part
criminal, angst, smut, romance
by Victor
جونگکوک فکر میکرد رفتن به پرورشگاه از بدترین اتفاقهای زندگیشه، ولی با ورود اون زوج به زندگیاش تازه فهمید جهنم واقعی یعنی چی!
و تحمل اون جهنم با وجود سرهنگ کیم تهیونگ حتی دردناکتر هم میشد...اونجا بود که ترس از دست دادن رو بیشتر از هرچیزی حس میکرد!
_______________________________________________________
_تو خیلی بلبل زبونی جئون...مطمئنی میخوای به این رفتارت ادامه بدی؟
جونگکوک پلک کوتاهی زد و در حالی که نیشخندش حالا پررنگ و عمیق شده بود سرش رو به آرومی چرخوند تا اینبار اون نفسهای گرم رو روی پوست صورتش حس کنه در حالی که به لبهای خوش فرم سرهنگ خیره بود از قصدی که میدونست توجه مرد رو جلب میکنه روی لبهاش زبون کشید صداش رو پائین آورد و با لحنی که بی شباهت به خماری نبود زمزمه کرد.
_من کارهای دیگه ای هم با این زبون بلدم انجام بدم نظرت چیه سرهنگ؟
All Rights Reserved