گاهی بدترین زندان، جایی نیست که در آن زندگی میکنی؛ بلکه جایی است که درون خودت ساختهای.
فلیکس سالهاست با زخمهایی زندگی میکند که کسی آنها را نمیبیند.
هیونجین هم باور دارد نزدیک شدن به آدمها، فقط به آنها آسیب میزند.
وقتی مسیر این دو به هم گره می خورد، هیچکدام نمیدانند که قرار نیست دیگری ناجیشان باشد...
بلکه قرار است یاد بگیرند چگونه خودشان را نجات دهند.
گاهی خانه، یک مکان نیست ؛ یک انسان است.
پارت ها کوتاه هستن عزیزان
Rejoignez la plus grande communauté de conteursObtiens des recommandations personnalisées d'histoires, enregistre tes préférées dans ta bibliothèque, commente et vote pour développer ta communauté.