در افسانههای کهن آمده است که ماه، تنها یک ستارهی خاموش در آسمان نیست. او مادری است که هزاران سال پیش، نه فرزند خود را به زمین فرستاد.... نه فرزندی از جنس خون و گوشت، بلکه روحهایی برگزیده که هر یک، بخشی از قدرت ماه را در وجود خود حمل میکردند. تا زمانی که آن نه روح کنار یکدیگر بودند، تعادل جهان نیز برقرار میماند. اما برای فرزندان ماه، قانونی از آغاز آفرینش نوشته شده بود... آنها حق نداشتند عشق را بر سرنوشت ترجیح دهند. زیرا گفته میشد اگر روزی آخرین فرزند ماه، پیش از فرا رسیدن زمان موعود، دل به عشق بسپارد، چرخهای از خون، جدایی و فراموشی آغاز خواهد شد؛ چرخهای که قرنها ادامه مییابد و روحها را بارها به این جهان بازمیگرداند. و آن شب... ماه، برای نخستین بار، فرزندانش را از دست داد. از آن پس، هر بار که ماه کامل میشد، زمزمهای در دل تاریکی شنیده میشد؛ زمزمهای که میگفت: «روزی خواهد رسید که آخرین فرزند، برادرانش را دوباره پیدا خواهد کرد. آن روز، یا نفرین برای همیشه شکسته میشود... یا ماه، آخرین نور خود را نیز از دست خواهد داد.»
More details