بعضی زخمها خونریزی نمیکنن؛ فقط یاد میگیرن پشت لبخند، سکوت و جملهی "من خوبم " پنهان بشن.
همه فکر میکنن زمان همهچیز رو درمان میکنه، اما زمان فقط به بعضی دردها یاد میده چطور خودشون رو مخفی کنن. تا روزی که یک بو، یک صدا، یک دژاوو یا حتی نگاه یک غریبه، همهچیز رو دوباره زنده کنه.
جیسونگ سالها با گذشتهای زندگی کرده که هیچوقت واقعاً ازش فرار نکرده؛ فقط وانمود کرده فراموشش کرده. بیخوابی، خشم و خاطرههایی که انگار متعلق به خودش نیستند، کمکم مرز بین واقعیت و ذهنش را محو میکنند. وقتی به اصرار دوستش روبهروی روانشناسی به نام مینهو مینشیند، فکر میکند قرار است فقط از گذشته حرف بزند؛ اما هیچوقت تصور نمیکرد سختترین بخش درمان، روبهرو شدن با احساساتی باشد که نباید به وجود میآمدند.
شاید بعضی آدمها برای نجات دادن ما وارد زندگیمان شوند؛ اما قرار نیست همیشه کنارمان بمانند.
Junte-se a maior comunidade de histórias do mundoTenha recomendações personalizadas, guarde as suas histórias favoritas na sua biblioteca e comente e vote para expandir a sua comunidade.