Blood

Blood

  • WpView
    Reads 195
  • WpVote
    Votes 21
  • WpPart
    Parts 1
WpMetadataReadOngoing
WpMetadataNoticeLast published Thu, Aug 27, 2015
چشمامو باز کردم يه جاى تنگ و تاريک....چه اتفاقى واسم افتاده بود؟؟بدنم خشک شده بود دستمو بلند کردم يه چيز چوبى بود هلش دادم و باز شد دنياى بيرون برام نمايان شد خيلى تاريک بود نيرومو جمع کردم و بلند شدم انقدر گرسنه بودم که حتى نشستن هم برام سخت بود به اطرافم نگاه کردم تاريک بود ولى خب تاريکى برام بهتره چون من از روشنايى خوشم نمياد در هر حال انگشترمو دارم تا وقتى جلوى آفتاب ميرم نسوزم...به اطرافم نگاه ميکردم ک يهو يه چيزى يادم اومد....
All Rights Reserved
Join the largest storytelling communityGet personalized story recommendations, save your favourites to your library, and comment and vote to grow your community.
Illustration

You may also like

  • Love sickness
  • the vampire diaries
  • soul sisters
  •  { مرواریدی از جنس مافیا }
  • 𝕸𝖎𝖓𝖙 𝕭𝖔𝖞
  • {i am little blue...}
  • خون دیر هنگام 🩸
  • ENEMYS: BOOK 2 ;(THE HUNT)
  • University full of Horror
  • The prophecy of the triplets

خون آشامی که حماقت میکند و قاتلی که رحم میکند...این نفرینی که تو عشق مینامی در دید من بیماریست...

More details
WpActionLinkContent Guidelines