رقص...
تمام زندگیم بود
تمام آرزوم بود
تمام چیزی بود که تمام زندگیم میخواستم
اما این آرزو باعث شد زندگیم به مسیری کشیده بشه که هیچ وقت تصورش رو نمیکردمم.
یه پسر
با چشمای آبی که همرو به یاد دریا مینداخت
فقط با تفاوت اینکه چشماش از دریا عمیق تر بودن.
قسم میخورم
که اون چشما تا ابد به یادم بمونن
چون منو تو خودشون غرق کردن
چون همونا زندگیم رو وارونه کردن...
داستانی پر از هیجانات و اتفاقات عجیب که تو یه گوشه ی شهر پرهیاهوی پاریس توجه همرو به خودش جلب میکنه..
En büyük hikaye anlatıcılığı topluluğuna katılınKişiselleştirilmiş hikaye önerileri alın, favorilerinizi kütüphanenize kaydedin ve topluluğunuzu büyütmek için yorum yapın ve oy verin.