"أُريد نَحت كُل جُزء مِنكي"
"أريني نَحتك على جَسدي أيُها النحَات"
لمسات تملُأها النَشوه وعِبق رائِحتِها يُراقص انفُه يّزيد رغبتَهُ بِتذوق حَلاوتِها
عِندما تُطيل بِأملائَك للأوامر عَلى شخص مَا فهو لن يُنفِذها كما تُريد بَل كما يُريد هو وإن تَوقف هذا على إيذاء نفسُه لا يهُم ما يهُم أن لا ينفذ الأوامر فهو ليس بِبَيْدق.
أليس تمرُداً!
لكِن يظل الامر هُنا هل ستظل تَسعى خلف الشَهوه ام سَتستفيق قبل ان تصِل للذتها لتمنَع مساوِئها.
عينيها تَحمِل الخوف وعينيه تحمِل الإرهاق فهل سَيكون ملجَأ لها؟
من مثل یه گیاه بودم که برای مدت طولانی از نور محروم بود..
و وقتی بهم تابیده شد..دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم..
اون همون کسی بود که همیشه میخواستم..
همون چیزی بود که نیاز داشتم
و من..
قبل از اینکه خودم بفهمم عاشقش شده بودم..
دست آخر،
من همون چیزی شدم که ازم خواسته بود..
تبدیل به همونی شدم که نیاز داشت
چون
_شیطان مجبورم کرد انجامش بدم_
سلام...
یه نوشته کوتاه برگرفته از یه آهنگ...
تخیلاتی که نوشته شد...
کاپل مشخص نکردم که با هر کاپلی که دوست دارید تصورش کنید...
به شخصه، برای خودم، این میشه گفت "وانشات" رو از زاویه دید چان برای بک نوشتم...
امیدوارم اگه کسی به این نوشته برخورد و خوندش، خوشش بیاد و کم و کاستی هاش رو ببخشه...
مینی تون هستم ؛)
أكيد، هذا وصف قصير وغامض للغلاف:
في قلب صحراء محترقة، يقف "جيسي كولت" وسط الغبار والدم، بيده مسدس ووراءه ماضٍ لا يرحم. على جانبيه: زعيم العصابة الذي سرق طفولته، وفتاة قد تكون خلاصه... أو نهايته.
LAST BULLET WEST - لا أحد يخرج نقيًا من الغبار.
"لا أذكَرُ شَيء غَيرَ إننا قَد إلتَقَينا عِندَ إكتَمال القَمر."
"أتَذكُرينَ كَم كانَ الوَقتُ حَينَها؟."
"نَعَم، كانَ الوَقتُ الحادَيةُ عَشَر وإحدى عَشَرَ دَقيقة."
"11:11."
-قَصة قَصيرة.-
-تحتَوي على ألفاظ قوية.
حصلت علىٰ:
3 in قمر.
3 in حزن.
1 in فن.
1 in قمر.
33 in رومنسي.
70 in كوريا.
50 in كيبوب.
42 in فراق.
10 in فن.
5 in قمر.
39 in خيال.
4 in فن.
9 in فراق.
62 in جيمين.
26 in رومنسي.
14 in كوريا.
21 in كيبوب.
40 in بانقتان.
بوی خون... بوی خون و فلز...
چرا اینجام؟ چی شد که داستان من به اینجا ختم شد؟ نمی دونم... نمی دونم... گیج شدم... سرم روی تنم سنگینی میکنه و بوی خون ِ عجین شده با فلز و باروت باعث میشه که بخوام تمام وجودم رو روی زمین سرد رها کنم...
وا قعا چی منو اینجا کشوند؟ تو؟ تو باعثش شدی؟...یعنی تو پایان داستان منی؟
یا نه... تو آغاز و پایان منی... کاش صدای قدماتو بشنوم...کاش...کاش یه لحظه دنیای دور سرم از گردش بایسته و من بتونم یه بار دیگه چشماتو توی ذهنم تصور کنم... من... دارم می میرم و دیدن چشمای تو آخرین خواسته ی منه... کاش تصویر این چشما واقعی باشه... کاش هرم نفسات روی صورتم واقعی باشه... من... دارم می میرم و تو تنها و آخرین آرزوی منی...
#کوکوی
#انگست
#اسمات
#درام
المتحف الصامت
في فالكور - المدينة التي تعرف كيف تصمت - بدأت اللوحات تظهر.
لا جرائم. لا فوضى. لا دم على الجدران.
فقط أشخاص - حُوِّلوا إلى فن.
حين تصل المحققة فيرا إلى أول مشهد، تدرك فوراً أنها لا تواجه قاتلاً عادياً.
من أمامها فنان.
فنان يرى في البشر ما لا يرونه في أنفسهم - الم واهب المدفونة، الأحلام الميتة، الألم الصامت الذي لا يبكيه أحد. ويرى في كل هذا شيئاً واحداً:
لوحة لم تكتمل بعد.
وهو - بمنطقه الخاص - يكملها.
سبع خطايا. سبع لوحات. وتوقيع واحد في كل مرة - بيدق شطرنج أبيض.
المتحف الصامت ليس رواية عن جريمة.
بل سؤال فلسفي لن تجد له جواباً حتى بعد إغلاق الصفحة الأخيرة:
هل الموت الذي تختاره - يختلف عن الموت الذي يُفرض عليك؟
خلاصه :تهیونگ يه نويسنده معروفه كه بعد از دوسال قرنطينه اولين فن ميتينگشو گذاشته و اونجا پسري ساده ولي زيبارو ملاقات كنه و بنظرتون بعدش چي ميشه؟
كاپل: تهکوک(ویکوک)
ژانر:زندگي روزمره،هپي اند .
لم تكن آريا تؤمن بالحب كما تصفه الكتب
كانت تظنه مجرد خيالٍ جميل، يولد في الصفحات ثم يختفي مع آخر سطر.
لكن في ليلةٍ هادئة من ليالي أمستردام،
وقرارٍ بسيط بزيارة متحف فان جوخ...
بدأت قصة لم تكن تتوقعها.
قصة بين قلبين مختلفين،
كالشمس والقمر.
ليست كل الأسرار تُقال،
بعضها يُخفى في طبقات الطلاء،
وبعضها يعيش طويلًا في الظلال... منتظرًا عينًا لا تخاف الرؤية.
في عالمٍ تحكمه التفاصيل الصغيرة، حيث اللوحات ليست مجرد ألوان، والرموز لا تُرسم عبثًا، تنفتح أبواب لم يكن يجب أن تُفتح، وتُمسّ خيوط لم يكن ينبغي لمسها