مرگ Stories

Refine by tag:
مرگ
مرگ

5 Stories

  • معرفی شخصیت‌های 🔪🥀PENTAKILL by BlackIsHappyColor
    BlackIsHappyColor
    • WpView
      Reads 631
    • WpPart
      Parts 7
    ❦برای درک بهتر داستان 🔪🥀ᑭᗴᑎTᗩKIᒪᒪ خوبه که شخصیت هاشو بیشتر بشناسین❦
  • داستان کوتاه ترسناک by BlackIsHappyColor
    BlackIsHappyColor
    • WpView
      Reads 428
    • WpPart
      Parts 2
    نصفه شبی حوصلم سر رفته بود گفتم داستان کوتاه ترسناک بنویسم ツ
  • The silent sound by alireza4321
    alireza4321
    • WpView
      Reads 14
    • WpPart
      Parts 1
    فصل هشتم - صدای خاموش یاسر (با تردید) «ببین، آخرین بازدیدش یک سال پیش بوده... گوشی‌اش از اون موقع خاموشه.» مریم سرش را می‌چرخاند. چشمانش پر از نگرانی است. نگاهش از یاسر به گوشی و سپس به الیاس می‌افتد. انگار چیزی در دلش به شدت می‌خواهد باور کند که هنوز حقیقت پشت این گوشی خاموش پنهان است.
  • Asemoon by asemuon
    asemuon
    • WpView
      Reads 951
    • WpPart
      Parts 10
    [ مامانم عاشق سكوت كنار رودخونه و خيره شدن به آسمون و ابراش بود ، قبل از من! ] • • • • • • • • • • • • • • • • ❌80٪؜ مطالب و نوشته ها واقعى و مربوط به زندگى شخصى خود نويسنده ميباشد!❌
  • The Kaleidoscope Of Death (The Spirealm) by Sugoi_Universe
    Sugoi_Universe
    • WpView
      Reads 230
    • WpPart
      Parts 3
    🚪 نام: کلایدسکوپ مرگ | مارپیچ ⚰ 🗝 تعداد قسمت ها: 139 فصل + 10 قسمت ویژه 🚪 نویسنده: شی زیژو | 西子绪 🗝 کشور: چین 🇨🇳 🚪 سال انتشار: 2018 🗝 ژانر: یائویی | کمدی | درام | ترسناک | معمایی | عاشقانه | روانی | فوق طبیعی 🚪 روزهای آپ: چهارشنبه و پنج‌شنبه 🏳‍🌈 ترجمه ای از تیم سگویی(بی‌ال) یونیورس 🏳‍🌈 📓 خلاصه داستان 📓 داستان زمانی شروع می‌شه که گربه لین چیوشی نمی‌ذاره بغلش کنه و بعد خیلی زود همه چیز در اطرافش حس ناآشنایی بهش میده. یک روز عجیب، دری رو باز کرد و متوجه شد راه‌روی آشنای خانه‌اش، تبدیل به راه‌رویی ناآشنا و بی‌انتها شده‌ که آخرش، دوازده در آهنی یک شکل هستن... و اینطوری بود که داستان شروع شد!... 🗝🚪🗝🚪🗝🚪🗝🚪🗝🚪🗝 صبح روز بعد، لین چیوشی در آغوش گرم روآن بای‌جیه از خواب بیدار شد. روآن دستانش را به دور لین حلقه کرده بود و او را در آغوش خود جای داده بود. چانه‌ی او به بالای سر لین تکیه داده شده بود و به نظر می‌رسید که با بیدار شدنش، کمی عصبی شده است. روآن با لحنی خواب‌آلود زمزمه کرد: «سر و صدا نکن، یه کم دیگه بخواب.»