خسته از سکوت پر هیاهوی شهرم.
خسته از تاریکی بامداد های آفتاب سوخته ی هر روز.
خسته از حرف هایی که در گورستان قلبم چال کردم ... کلمات سفیدی که گوشی برای شنیدنشان داوطلب نشد.
خسته از فریاد هایی که به دیوار های کهنه ی حنجره ام چنگ میزند اما راه فراری ندارد.
خسته از درد, در هر گوشه از این زندان سرد که نامش را جسم نهادند.
خسته از تفاوتی که هر جرعه آب زلال زندگی را بر گلویم زهر کرده.
خسته از نگاه مردمی که باران قضاوت را بر سرم میریزند و منتظر جوانه زدنم هستند.
خسته از خسته بودنم ... آنقدر خسته که لب های مهر شده ام برای گفتن این حرف ها از هم باز نمیشود.
+ و آنجا که سخن از گفتن باز میماند, موسیقی آغاز میشود.
لغزش انگشتان گرمی بر روی شانه ام, مرا از برکه ی آلوده از خسته بودنم بیرون میکشد.
و درست وقتی برای پیدا کردن ناجی ذهنم, تیر نگاه را بی هدف در هوا پرت میکنم, او میرود.
یادآوری سخنی از بتهون ... این بود وظیفه ی آن ناجی؟
یا شاید پیامی دیگر داشت؟
پیامی از تاریخ, پیامی از موسیقی ... موسیقی!
در دنیایی که صدای ساز من بر گوش مردمان حرام است ... موسیقی بی معناست.
+ پس در دنیایی دیگر بنواز!
صدایش ظریف و به رنگ مروارید است ... کاش میتوانستم این توهم براق را ببینم.
دستان خسته ام دور فلوت نقره ای رنگم حلقه شده, کسی قصد گرفتن بهترین دوستم از من را ندارد ... من فقط تنها تر از آنم که به از دست دادنش فکر کنم.
در دنیایی دیگر بنوازم؟
موسیقی ... دنیایی دیگر را برایم به ارمغان می آورد؟
حس سرمای فلوت بر روی لب های ترک خورده ام, با بوسه ی طولانی پلک هایم و پناه بردن مژه هایم به آغوش هم, همزمان بود.
نفسِ نداشته ی ریه هایم ها در کوچه پس کوچه های سازم خالی کردم.
مگر نفس هایم چقدر درد داشت که از حضورش, سازم به نالیدن افتاد؟
کلمات دردی را از من دوا نمیکند, نفس هایم را برای خلق مخلوطی از صدا و احساس با چاشنی ریتم استفاده میکنم.
موسیقی, سطل رنگی بود که بر بوم بی روح و سفید کلمات ریخته شد.
موسیقی, رنگین کمانی بود که از باریدن چشمانم و افتاب گرم تابستان خلق شده بود.
موسیقی, گرد خاکستری اجساد حرف های چال شده در قلبم, وقتی با هر نفس آلوده ام به فلوت تحمیل میشد بود.
موسیقی, حاصل تکامل فریاد های دیوانه در حنجره ام به نوای ساز بود.
موسیقی, چشمه ی زندگی بود که لب های خشک و ترک خورده ام را تر کرد.
موسیقی دنیایی دیگر داشت.
دنیایی که در آن سکوت و همهمه معنایی نداشت, کلام رنگ میباخت, زندان ویران میشد و جسمی نبود!
دنیایی که هر کلامش آواز بود و کسی لب هایم را بهم نمیدوخت.
دنیایی که در آن هر گوشه گوشه ی روح آزادم میرقصید.
دنیایی که میتوانم سال ها عمرم را برایش بگذارم و از خستگی خبری نباشد.
شاید آخرین خواسته ی این تن, این باشد که تا ابد در دنیای موسیقی برقصم و ساز بزنم و خسته نباشم.
و درست میان قسمت اوج گرفته ی قطعه ی آزادی ... نفس در ریه های خالیم گم میشود.
پلک هایم هنوز همدیگر را میبوسند.
مژه هایم در آغوش هم آرام گرفته اند.
موسیقی, دلیل فرار روح رقصانم از زندان خسته ی جسمم بود ...
کاش حداقل یکبار ناجی روح متفاوتم را میدیدم ... صدایش ظریف و به رنگ مروارید بود.
شاید در دنیای موسیقی پیدایش کردم.
من اخرین نفسم را برای خلق مخلوطی از صدا و احساس با چاشنی ریتم استفاده کردم.
.
.
.
گلدن نوشت_

YOU ARE READING
illusion of music
Poetry_نوشتن شاید تمام من نباشد _موسیقی شاید تمام من نباشد _اما بخش بزرگی از من است ●"گلدن نوشت" هایی که میتوانید بخوانید...