moment of life

121 22 92
                                    

نمیدونست چرا هفده سال قبل ، فقط برای اینکه شر بچه های همسایه از سرش کم بشه ، مقاومتی در قبال چیزی که میخواستند بهش نشون بدند ، نکرده بود .

شاید چون فکر میکرد بعدش راحتش میزارند ؟ . این چیزی بود که تهیونگ پنج ساله فکر میکرد ولی حتی اگه خودشون کاری بهش نداشتند ، عواقب کارهاشون روی زندگیش تاثیر بدی می‌گذاشت .

درسته ! .
کیم تهیونگ بیست و دو ساله ، هفده سال قبل ، توسط بچه های بزرگتر اذیت شده بود . توسط بچه های چهارده پانزده ساله ای که رییسشون ، جئون جونگکوک بود . اون پسر غد که جز خودش ، هیچ کس رو نمی‌دید .

تهیونگ ازشون میترسید ، البته بیشتر از همه از رییسشون ، ولی هیچ وقت جرات ابراز ترسش رو نداشت . شاید هم نمی‌خواست چیزی رو بروز بده چون هیچ وقت کسی نبود که بهش توجه کافی رو داشته باشه و این کم کم تبدیل به عادت شده بود . عادتی که حتی پدر و مادرش ، متوجه دلیلش نمیشدند . دلیلی که از بی‌توجهی های خودشون نشات می‌گرفت .

اونها پدر و مادری بودند که جز پسر بزرگشون ، که یه نابغه به حساب میومد و کسی به گرد پاش نمی‌رسید ، حتی نمیدونستند بچه ی دیگه ای هم دارند یا نه و نسبت به فرزند دیگشون ، بی تفاوت بودند . همین باعث شده بود تهیونگی که حتی محبتی از جانب پدر و مادرش دریافت نمیکنه ، به خونه ی مادربزرگش بره . در واقع فرستاده بودنش ، خودش با پای خودش نرفته بود .

ولی دلیلش برای نگفتن به مادربزرگش ، چیز دیگه ای بود . اون عاشق اون زن بود ، برخلاف پدر مادری که ازشون متنفر بود ، اون زن رو می‌پرستید . نمیتونست ناراحتیش رو ببینه . میترسید بلایی سرش بیاد ، نمیگفت تا شاید ، مادربزرگش بتونه بیشتر پیشش بمونه . میترسید قلب مهربون مادربزرگش مریض بشه . نمی‌گفت و تو همون سن کم ، همه ی مشکلاتش رو خودش حل میکرد ، یا حداقل تلاشش رو برای حلشون میکرد . درست مثل اون موقع که حاضر شده بود اون فیلم مزخرف رو ببینه تا شاید اونا دیگه کاری بهش نداشته باشن . ولی هیچ چیز جوری که فکر میکرد پیش نرفت و الان ، اون مرد کسی بود که عاشقش بود . کسی که به خاطر خواستن تهیونگ بهش التماس میکرد و تهیونگ ، سعی میکرد انتقامش رو بگیره ولی نمیدونست که هر چیزی هم بشه ، باز هم در مقابل اون شخص ، اونقدر ضعیفه که انتقام رو هم بیخیال بشه .
_________
_________
_________
فلش بک *
_________

+ هی بچه ، الان چه مرگته ؟ چرا لال شدی ؟

- م... ممممن معذذذذ... ذذذذرت میخواااام

لعنت به لکنتی که دوباره باهاش سر لج برداشته بود .

+ تته پته نکن و درست حرف بزن . داری گند میزنی به اعصابم .

دستش رو بالا برد و تهیونگ ترسید . ناخواسته جیغ زد :

- مممن معذذذذرت مییییخوام .

Moment Of LifeWhere stories live. Discover now