Grumpy Beginnings

347 43 11
                                        

توی سالن بسکتبالِ مدرسه، تنها صدایی که شنیده می‌شد، برخورد توپ با زمین بود و صدای کشیده شدن کتونی‌های جیسونگ روی کف سالن. همه چی نشون می‌داد اون دوباره پناه آورده به کاری که بیشتر از هرچیزی براش آرامش داره.

بسکتبال، واسه جیسونگ مثل یه راه فرار بود. راهی برای خالی کردن ذهنش، واسه وقتی که اون همه فکرِ درهم‌برهم اذیتش می‌کرد و باعث سردرد می‌شد. توپ و لاین‌های زمین بهش کمک می‌کردن یه جورایی سر و سامون بده به فکرهاش. به قول خودش، وقتی تو زمین باشه، حداقل یه چیزایی تحت کنترله.

با اینکه یه سری محدودیت داشت، همیشه سعی می‌کرد بهترین خودش باشه. حتی اگه اون "بهترین" فقط یه نقاب بود برای پنهون کردن یه عالمه چیز.

کسی واقعاً نمی‌دونست پشت اون لبخند و بازی‌های عالیش، چی می‌گذره.

اون طرف سالن، هیونجین بعد از اینکه نقاشیش رو تموم کرد، سرش رو بلند کرد و چشماش افتاد به جیسونگ. تماشای بازی کردنش همیشه واسش جالب بود. اونقدری منظم و حساب‌شده حرکت می‌کرد که آدم دلش نمی‌خواست حتی یه ثانیه چشم برداره.

ولی خب… مدرسه، مدرسه‌ست. کلاس داشتن.

هیونجین از جاش بلند شد، کیفش رو برداشت و با صدای نسبتاً بلندی گفت: "یادت نره کلاس داریم مایکل جردن."

جیسونگ با شنیدن صداش لبخند زد. توپ و بطری آبش رو برداشت و پشت سر هیونجین از سالن بیرون اومد.

همین‌طور که کنار هم راه می‌رفتن و جیسونگ داشت آب می‌خورد، حواسش نبود که یه آشنای ناخوشایند داره به سمتشون میاد.
هیونجین دیدش، ولی خب… ترجیح داد چیزی نگه. کی حال درگیری داره؟

‌هیونجین قدم‌هاشو تندتر کرد، ولی قبل از اینکه چیزی بگه، صدای آشنایی که توش یه‌جور تمسخر قاطی بود، باعث شد هر دوشون وایسن.

مینهو دست به جیب، همون‌طور که زل زده بود به جیسونگ، گفت: "خیلی زور می‌زنی که بی‌نقص به نظر بیای، ولی هر بار بیشتر شبیه یه وسواسی می‌شی تا یه ستاره‌ی واقعی."

جیسونگ همون‌جا وایساد. آب هنوز توی دهنش بود، یه لحظه مکث کرد، بعد قورت داد و با یه لبخند خونسرد گفت: "خوشحالم انقدر دقیق دنبالمی، لی. شاید یه روزی توام دست از ادا درآوردن برداری و یه کاریو واقعا خوب انجام بدی."

هیونجین ساکت بود. همیشه یه چیز عجیبی بین این دوتا حس می‌کرد که نمی‌تونست توضیحش بده. فقط می‌دونست وقتی مینهو دور و بر جیسونگه، اون یه ماسک دیگه می‌زنه، یه مدل عجیب‌تر از همیشه.

مینهو خندید—اون خنده‌ی خاصش که انگار تهش یه چیز دیگه قایم کرده بود. "من ترجیح می‌دم واقعی باشم تا یه افسانه‌ی ساختگی."

با این حرف از کنار جفتشون رد شد و شونه‌ش محکم خورد به جیسونگ.

جیسونگ یه لحظه برگشت سمتش و زیر لب گفت: "با اون شونه‌زدنت سعی داشتی چی بگی دقیقاً؟ که هنوزم دهنت جلوتر از مغزته؟"

مینهو، بدون اینکه برگرده، فقط یه دست بلند کرد و گفت: "نه، فقط یادآوری کنم هنوزم زیادی لاغری."

هیونجین خندید، "شما دوتا یه روز یا همو می‌کشین یا باهم قهوه می‌خورین، معلوم نیست کدومتون بیشتر روانیه."

جیسونگ و هیونجین با هم وارد راهرو شدن. هیونجین نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: "من باید برم یه چیز از چانگبین بگیرم، تو برو سر کلاس، زود میام."

جیسونگ با تظاهر به غرغر گفت: "دوباره چانگبین؟ واقعاً چرا هنوز باهاش حرف می‌زنی؟"

هیونجین فقط لبخند زد و بدون جواب دادن، توی راهرو پیچید و رفت.
جیسونگ با بی‌حوصلگی به دیوار تکیه داد. راهرو خلوت بود، تنها صدایی که شنیده می‌شد صدای تهویه‌ی سقفی و قدم‌های آرامی بود که به‌ مرور نزدیک می‌شد.

پیش از اینکه حوصله‌اش سر بره، صدای نرمی از پشت سرش گفت: "تنهایی، آقای بسکتبالیست؟"

جیسونگ سریع برگشت. مردی نه خیلی بلند، اما با بدنی ورزیده و ایستاده محکم روبه‌روش ایستاده بود. پوستش روشن، موهاش قهوه‌ای تیره و کمی موج‌دار، که مرتب به عقب داده شده بودن، ولی چندتاش هنوز بازیگوشی می‌کردن و روی پیشونیش افتاده بودن.
چهره‌ش گرم بود اما جدی، با چشم‌هایی تیره که به طرز عجیبی هم آرامش داشتن، هم تهدید.
لبخندش نصفه‌نیمه بود، از اون لبخندایی که دقیق نمی‌دونی واقعی‌ان یا دارن چیزی رو پنهون می‌کنن.
کت مشکی تمیزی تنش بود، آستین‌هارو تا آرنج بالا زده بود و دکمه‌های یقه‌ش باز بودن—یه‌جوری که هم رسمی باشه، هم راحت.

جیسونگ کمی جا خورد، اما سعی کرد بی‌تفاوت باشه.
"شما؟"

مرد نگاهش رو از چشم‌های جیسونگ برنداشت. "اسمم چـ..." لحظه‌ای مکث کرد، انگار دنبال انتخاب درست‌ترین کلمه بود. "بنگ. معلم جدید هنر."

جیسونگ با اخم خفیفی گفت: "عجیبه که معلم هنر بسکتبال تماشا می‌کنه."

چان لبخندش کش اومد.
"آدمای با دقت همیشه جزئیات بیشتری می‌بینن. حرکت‌هات توی زمین، کاملاً کنترل‌شده‌ست. این از نظر من هنره."

جیسونگ چیزی نگفت. از تحسینش خوشش نیومده بود. یه حس سنگینی توی حرفای مرد بود. حس کرده بود اون داره بیشتر از چیزی که نشون می‌ده نگاه می‌کنه.

چان به ساعتش نگاه کرد. "نمی‌خوام باعث دیر رسیدنت به کلاس بشم. ولی اگه یه روزی خواستی حرف بزنی، من هستم."

جیسونگ فقط سری تکون داد. چان با همون لبخند مرموز دور شد.

وقتی هیونجین برگشت، جیسونگ به دیوار زل زده بود. "چی شد؟ خوبی؟"

جیسونگ به آرومی گفت: "هیچی... فقط یه معلم جدید."

Mi Luz 𝁇 Minsung﹙edited﹚Onde histórias criam vida. Descubra agora