ولی من میترسم . میترسم که دو روز دیگه من هم تاثیر جو توهم بزنم و ازت دور بشم . منم تو این دقایق اخر گمراه بشم . خودت کمکم کن و حفظم کن . منو پیش خودت نگه دار ای امید هر فرد ناامیدی:)
ولی من میترسم . میترسم که دو روز دیگه من هم تاثیر جو توهم بزنم و ازت دور بشم . منم تو این دقایق اخر گمراه بشم . خودت کمکم کن و حفظم کن . منو پیش خودت نگه دار ای امید هر فرد ناامیدی:)
بلاخره امتحان نهایی هارو با هر بدی و خوبی ای بود دادم . و نتایج کنکور اومد
خدایا
باورم نمیشه انقدر هوامو داشتی! . یادته هفته قبل کنکور درست درس نخوندم و ول کردم ؟ ولی شبش با گریه اومدم گفتم خدایا من حرکتی نکردم ولی به برکتت طمع دارم . و فرداش فقط ب امید ت رفتم سر جلسه نشستم .
اخه خودت تو قرآنت قسم خوردی امید هرکس که ب کسی جز ت امید داشته باشه رو قطع کنی .
و من به وضوح دیدم داری جوابا رو برام می فرستی. مخصوصا سر اون سوال هوشش که یهو چشمامو باز کردی و ارتباطشو نشونم دادی .
با وجود تمام خراب کاریایی که اون موقع کردم موقع برگشت ازم میپرسیدن استرس داری؟ ناراحتی؟؟ و من هیچی نمیگفتم.
اخه نتیجه رو به خودت سپرده بودم . گفتم خدای حسین خودش کارمو درست میکنه.
تو تک تک این لحظات کنارم بودی و نذاشتی غمی داشته باشم. از وقتی که بهت نزدیک شدم تمام وجودمو یه آرامشی گرفته به قدری که کلمه افسردگی برام خنده داره . مگه میشه کسی ت رو بشناس و غم و غصه ای تو دلش بمونه؟!
ما هایی که افسردگی میگرفتیم و از بی رنگی زندگیمون مینالیدیم ، به خاطر خسته شدن نبود ؛ ما فقط احمقانه نقاش زندگیمونو از خودمون دور کرده بودیم و متل بچه ها کز کرده ی گوشه گریه میکردیم
خدای حسین من ۱۷ سال زندگی کردم و از ۹ سالگی بهم گفتن باید نماز بخونم چون ت اینطور خواستی. ولی هیچوقت هیچ احدی بهم نگفت اصلا این نماز چیه ؟ چ هدفی داره؟ چ فایده ای داره؟ اصلا نماز خوندن به چه معنیه؟! فقط اومدن و گفتن و گفتن و گفتن که ما ازش زده شدیم . جوری که الان حاضر نیستیم ی رکعت بخونیم و میگیم این همش حرف شما اخونداست و ما تو دلمون ب یاد خداییم.
ولی ت بهم لطف و عنایت کردی و چیزی رو نشونم دادی که زیباترین توصیف از نماز بود . جوری ک الان دلم نمیاد اصلا نماز نخونم و بهش شوق دارم .
خدایا ما به خودمون ظلم کردیم . که بخاطر حرفای احمقانه ی این آخوندا و تنفری که بابت دورویی و ریاکاریشون داشتیم از ت هم زده شدیم و شروع به انکار و فراموشیت کردیم . ت بهمون لطف کردی و عقل دادی . و حتی گفتی قرآن رو نور هدایت برای همه با درسطح هر فکر و عقلی گذاشتی . و ما فقط اگه لحظه ای فکر میکردیم بهت میرفتیم و خودمون میشناختیمت و دست از حرفای این آخوندا و مذهبیای تعصبی مبکشیدیم. ولی ما لج کردیم و خاک تو سرمون که فقط خودمونو تباه کردیم
دلم میخاست برمیگشتم ب تابستون پارسال
درسته جهنمی ترین تابستونم بود و اضطراب کنترل مغز و فکرمو گرفت و منزوی تر شدم.
ولی
حداقل حس ترس و نگرانی و اضطرابو داشتم
حداقل ی چیزی بود ک حسش کنم
الان، اینجا تو این لحظه؛
انگار تو ی اتاق سفید تنها موندم و هیچی نیست تو وجودم.
اینجا آینه ای نیست تا با دیدن سیاهی چشمام از دیوونه شدنم جلوگیری کنم.
من
من چم شده