سلام خوشگلهای من، حالتون چطوره. یه تشکر خیلی دلی میکنم ازتون که صبر کردید بهخاطر امتحانات من و عذرخواهم اگر این صبر اذیتتون کرده. من جایی هستم که آنتن بهشدت ضعیفه و نمیتونم سر تایمی که اعلام کردم آپ بکنم؛ اما این قول رو بهتون میدم که اقاقیا از این به بعد تا پایانش بی وقفه با تعداد کلمات بالا مهمون نگاههاتون میشه. سلامت باشید.
سلام عزیزم.
نمیدونم کار درستیه که اینجا پیام بذارم یا نه ~_~
همین دیروز یه فیک ازت خوندم "آجمز" و عاشقششسشش شدم "_"
تو نصف روز تموم شدددد
دلم میخواد فیکای بیشتری ازت بخونم و خواستم چندتا فیک که بنظر خودت خوبن رو بهم پیشنهاد بدی
شبیه اجمز باشه ویکوکش که میمیرم براش♡♡
همین الان اقاقیا رو تموم کردم و باید بگم که
درسته، داستان تموم شد، اما نه برای من... چون اون ریشهای که اقاقیا توی قلبم زد، هنوز اونجاست، زنده و سبز.
اقاقیا برای من فقط یه داستان نبود؛ یه تکه از زندگی بود، یه خاطرهی جاودانه بین ورقهای روحم:)
میون همهی شخصیتها، از وراج ماهی گرفته تا باقالی خان، یه جور زندگی جریان داشت... نه قشنگ بودنشون، بلکه واقعی بودنشون، لمسشدنی بودنشون، قشنگترین چیز دنیا بود.
از نویسندهی عزیز ممنونم که اقاقیا رو خلق کرد… تجربهای که تو قلبم شکل گرفت، ساخت، سوزوند و دوباره زندهاش کرد.
اقاقیا تموم شد، اما یه گوشهی قلبم هنوز براش روشنه.
کاش باقالی خان هیچوقت حسودی نکنه که سبز کبود داخل قلبم ریشه کرده،اقاقیا چیزیه که داخل قلبم ورق های روحم زنده میمونه.
اقاقیا جزوه خاطرات زیبای ما شد و قلمت باعث شد یه تیکه از اینکه علاقه واقعی میتونه چقدر زیبا باشه و هزمان پر فراز و نشیب باشه رو نشون داد..دوست داشتم اقاقیا یه کتاب بود که میشد به کتابخونم کوچیکم اضافه اش کنم و توی کنج امنم جا بگیره اما خب..
فکر کنم تا وقت هست باید بشینم دوباره بخونمش
خسته نباشی برات ارزو دارم پیشرفت کنی و زندگیت پر عطر خنک آقاقیا باشه عزیزم موفق باشی