BlindMooon

بمیرم برای تک تک هم وطنای مثل خودم زجر کشیده، دوستتون دارم تا اخرش

BlindMooon

تراپیستم بعد مدت ها نرفتنم : بهم برنگشتین؟
          من : حتی براش مهم نبود من مردم یا زنده، بعد میپرسی برگردم؟ وقتی کل وجودش نقش و دروغ بود… چرا سوال غیرمنطقی میپرسی؟ 

BlindMooon

طبیعیه دوست ادم بهش بگه تو کیوت و بوسیدنی هستی؟ 

Rjkook05

@BlindMooon بوووس و بغل از دور
Reply

BlindMooon

@Rjkook05 مرسی که باهام حرف زدیاا
Reply

Rjkook05

@BlindMooon عاااو آهان 
            بنظرم عادیه ، شاید پیش تو احساس راحتی کرده
Reply

BlindMooon

یه ایران تسلیت‌.

moonjin2020

تو حالت چطوره خوبی؟
Reply

BlindMooon

از پارت جدید خیلی راضیم نمی دونم کی اپ کنم، کسی هست اصلا ؟ 

moonjin2020

@BlindMooon معلومه که هس 
            
Reply

nr2356

@BlindMooon وای نمی دونی چقدر منتظرش بودیم لطفاً آپ کن
Reply

BlindMooon

میدونم حالش خوب نیست و غمگینه و منو دوست داره ولی من دلم واقعا نمیخواد برم باهاش حرف برنم، حس میکنم حالم بد میشه وقتی حسی ندارم تظاهر کنم. 

moonjin2020

@BlindMooon حتما روزای خیلی سختی رو گذروندی؛ امیدوارم از حالا به بعد فقط حال خوب و روزای خوب در انتظارت باشه عزیزم
          بد دیل خیلی جاها باهاش گریه کردم از تکه تکه شدن قلبم خوش میاد:)

BlindMooon

آتش همه جا زبانه می‌کشید و من هنوز احساس سرما میکردم، روی بدن برهنه ی خودم دست کشیدم و متوجه زخم های عمیقی شدم که حتی فکر نمی‌کردم وجود دارن و انگار تا اون لحظه از درد هیچ احساسی نداشتم.
          خاطرات لحظه های آخر سمی و پرنگ تر از قبل می‌شدند، اما من اون لحظه فقط میخواستم گرم بشم ، پس وارد خونه ای شدم که داشت میسوخت، حالا احساس گرما میکردم، حالا درد رو هم واضح احساس می‌کردم، خواستم فریاد بزنم اما فراموش کرده بودم من خودم خودخواسته سوختن رو انتخاب کرده بودم، پس چشمانم رو محکم بستم و مثل بچگی وقتی منتظر بودم اتفاقات وحشتناک بعد از شمارش های ساده لوحانه ی من تموم بشن بلند شمردم : 
          یک ... من میمیرم 
          دو ... بعدش دوباره برمی‌گردم 
          سه ... اینبار یه پروانه به دنیا میام
          چهار ... روی شونه تو میشینم
          پنج ... هرجا که بخوام پرواز می‌کنم
          شش ...
          واقعا دوستم داشتی؟
          حتی بعد از سوختنمم ناراحت نشدی، تحمل این خیلی دردناک تر از درد سوختن بود، من توی آینه های مختلف خودم رو نگاه کردم، من روزی هزار بار پرسیدم چقدر کم بودم ؟ جواب ساده بود، همه من برای تو کم بود و پس تصمیم گرفتم برم ! برم و شاید قلب سردم رو با آتش اون خونه آروم کنم.