تراپیستم بعد مدت ها نرفتنم : بهم برنگشتین؟
من : حتی براش مهم نبود من مردم یا زنده، بعد میپرسی برگردم؟ وقتی کل وجودش نقش و دروغ بود… چرا سوال غیرمنطقی میپرسی؟
@BlindMooon حتما روزای خیلی سختی رو گذروندی؛ امیدوارم از حالا به بعد فقط حال خوب و روزای خوب در انتظارت باشه عزیزم
بد دیل خیلی جاها باهاش گریه کردم از تکه تکه شدن قلبم خوش میاد:)
آتش همه جا زبانه میکشید و من هنوز احساس سرما میکردم، روی بدن برهنه ی خودم دست کشیدم و متوجه زخم های عمیقی شدم که حتی فکر نمیکردم وجود دارن و انگار تا اون لحظه از درد هیچ احساسی نداشتم.
خاطرات لحظه های آخر سمی و پرنگ تر از قبل میشدند، اما من اون لحظه فقط میخواستم گرم بشم ، پس وارد خونه ای شدم که داشت میسوخت، حالا احساس گرما میکردم، حالا درد رو هم واضح احساس میکردم، خواستم فریاد بزنم اما فراموش کرده بودم من خودم خودخواسته سوختن رو انتخاب کرده بودم، پس چشمانم رو محکم بستم و مثل بچگی وقتی منتظر بودم اتفاقات وحشتناک بعد از شمارش های ساده لوحانه ی من تموم بشن بلند شمردم :
یک ... من میمیرم
دو ... بعدش دوباره برمیگردم
سه ... اینبار یه پروانه به دنیا میام
چهار ... روی شونه تو میشینم
پنج ... هرجا که بخوام پرواز میکنم
شش ...
واقعا دوستم داشتی؟
حتی بعد از سوختنمم ناراحت نشدی، تحمل این خیلی دردناک تر از درد سوختن بود، من توی آینه های مختلف خودم رو نگاه کردم، من روزی هزار بار پرسیدم چقدر کم بودم ؟ جواب ساده بود، همه من برای تو کم بود و پس تصمیم گرفتم برم ! برم و شاید قلب سردم رو با آتش اون خونه آروم کنم.
Ignore User
Both you and this user will be prevented from:
Messaging each other
Commenting on each other's stories
Dedicating stories to each other
Following and tagging each other
Note: You will still be able to view each other's stories.