عمیقا ازینکه زنده ام متاسفم ولی جرات گرفتن جونم رو ندارم، به زور قرص سرپام، سرکار دائما در تلاشم از حال نرم، کاش اروم بمیرم، قلبم درد میکنه، احساس تنهایی شدید دارم، حتی انقدر ضعیفم که نمیتونم نیاز های روزمره رو برطرف کنم.. حتی این ها رو با اشک تایپ میکنم
@BlindMooon حتما روزای خیلی سختی رو گذروندی؛ امیدوارم از حالا به بعد فقط حال خوب و روزای خوب در انتظارت باشه عزیزم
بد دیل خیلی جاها باهاش گریه کردم از تکه تکه شدن قلبم خوش میاد:)
آتش همه جا زبانه میکشید و من هنوز احساس سرما میکردم، روی بدن برهنه ی خودم دست کشیدم و متوجه زخم های عمیقی شدم که حتی فکر نمیکردم وجود دارن و انگار تا اون لحظه از درد هیچ احساسی نداشتم.
خاطرات لحظه های آخر سمی و پرنگ تر از قبل میشدند، اما من اون لحظه فقط میخواستم گرم بشم ، پس وارد خونه ای شدم که داشت میسوخت، حالا احساس گرما میکردم، حالا درد رو هم واضح احساس میکردم، خواستم فریاد بزنم اما فراموش کرده بودم من خودم خودخواسته سوختن رو انتخاب کرده بودم، پس چشمانم رو محکم بستم و مثل بچگی وقتی منتظر بودم اتفاقات وحشتناک بعد از شمارش های ساده لوحانه ی من تموم بشن بلند شمردم :
یک ... من میمیرم
دو ... بعدش دوباره برمیگردم
سه ... اینبار یه پروانه به دنیا میام
چهار ... روی شونه تو میشینم
پنج ... هرجا که بخوام پرواز میکنم
شش ...
واقعا دوستم داشتی؟
حتی بعد از سوختنمم ناراحت نشدی، تحمل این خیلی دردناک تر از درد سوختن بود، من توی آینه های مختلف خودم رو نگاه کردم، من روزی هزار بار پرسیدم چقدر کم بودم ؟ جواب ساده بود، همه من برای تو کم بود و پس تصمیم گرفتم برم ! برم و شاید قلب سردم رو با آتش اون خونه آروم کنم.
وقتی صد در صد خودم رو نشونش دادم تقریبا انتظار نداشتم به جای فرار ازم خوشش بیاد و بمونه و اینجوری بشه، نه من هیچ علاقه ای به برقراری روابط حال بهم زن عاطفی ندارم وقتی همه به طرز باور نکردنی دروغگو ان. بچه ی خوبیه اما من بچه ی بدیم -
داری حالمو بهم میزنی کاش دست از سرم برداری، من قسم خوردم اون بچه رو خوشحال کنم بدون هیچ ادم اضافه ای فقط خودم و اون دوتایی پس به قیمت محاظت از اون ازت فاصله میگیرم .