Cielaura
روی این آسفالتها قدمهایم بیشتر و بیشتر نخکش میشوند، حس میکنم دو پایم دارند به سمت زمینی خیس از خون میروند و از من نخی به جا میماند که دیگر من نیست.
نگاهم تیرگیهایی را میبیند که حقیقتشان با آب شسته شده و من؟ با اشکهایم ظلماتِ این حقیقت را میشویم… من دیگر من نیستم.
منِ من به تازگی حجمی از غم، کینه و خشم را تحمل میکند، حجمی که هرجا راهی، سویی مییابد، برای خالیکردنش دریغ نمیکند.
ناگهان اشک میریزم... وقتی قلم روی کاغذِ
گلههایم جوهر پس میدهد.
اما میدانم
این گریه
برای آن نیست.
تازگیها گربههای شهر مرا ذوقزده نمیبینند.
دیگر توان نشستن ندارم ، نه حتی لحظهای برای لمسکردنشان استخوانهایم اگر فعلِ زانو زدن را بگیرند.
دیگر
توان بلند شدن
در خود نمیبینند.
شانههایم جوری افتادهحال شدهاند که فقط خودشان میدانند
من
دو روز را
صد سال زیستهام.
و بعد از آن، دیگر خود را زندهای حقیقی نشمردهام…
میدانم تمام ما غمگینهایی میمانیم که دیگر
سرخی برایمان یک رنگ نیست. یک درد است.
یک تاسیانِ عمیق.
و دیگر
من
من نیستم.