به سرم زده بود خودمو خلاص کنم از این گوه دونی !
نشستم دو دو تا چهار تا کردم
دیدم این اتفاق قطع به یقین پدر و مادر رو ناراحت میکنه
اینجور مواقع اصولا آدم خودش رو مرکز کائنات تصور میکنه و از مناظر گوناگون شاهد کلیت ماجرا نیست
توی لغتنامه "خودخواهی" تعریف شده.
خب لعنت بهش !
این چیزی نبود که من بتونم بهش فکر نکنم !
تصمیم گرفتم همراه خودم ، اون دو نفر رو هم خلاص کنم که بعد از من ناراحت نباشند
پشتبند تصمیمی که گرفتم یه کتگوری جدید باز شد
نبودِ پدر مادرم اونم به این شکل ، بعضیارو ناراحت میکرد
تصمیم گرفتم وابستگان پدر و مادرم رو هم خلاص کنم.
خب لعنت بهش !
این کثافتی که قرار بود رقم بزنم متناوبا ثقیلتر میشد
کسری از ثانیه فهمیدم که کل شهر رو باید بکشم تا بتونم خودمو خلاص کنم و کسی ناراحت نشه
یه کشتار جمعی و قیام خونین لازمه ی تصمیم من بود
میدونی چیه ؟
الان که به اون دوران فکر میکنم خنده ام میگیره
من به خاطر مصلحت کل شهر از یه فاجعه جلوگیری کردم .
ولی الان باز همه ناراحتند...
.
.
میم.کاف
تا حالا شده دوست داشته باشيد خودتون نباشيد و به هر جسم بی جان و فاقد قوه درک و احساس حسودى كنيد؟ به
سیم تلفن؟ به ظرف بالای کابینت؟ به پرده ى پشت پنجره؟ نه؟ باشه فراموش کنید
(حقیقتا احساس بسیار گوهیه . بله ...)