Firooze2002

بچا چون کامنتای پارت اخر تاریکی کمه، امروز پارت نداریم (((

user95331267

@Firooze2002 چرااا
          	  مایی که حمایت کردیم چی؟
          	  ما چه گناهی داریم
Ответить

moonriver85

پول و زرق و برق ثروت،میتونم اعتراف کنم که وسوسه کننده هست‌...
          اما تضمینی بر خوب بودنش نیست،لذتش موقته...
          اما زخم و خیانتی که برجای میگذاره،ماندگاره...!
          هرکسی کاخ ها و ماشین های آخرین سیستم ثروتمندها رو می‌بینه،فوری ذهنش میره این سمت که
          حتما اونها زندگی خیلی خوب و خوشی دارند و همه چیز بر وفق مرادشونه..
          
          حسرت میخوری که ای‌ کاش من هم جای اونها بودم و می‌تونستم انقدر ثروتمند باشم‌...
          اما کمتر کسی میدونه پشت اون همه زرق و برق در پشت پرده های اون همه ثروت چی میگذره...
          و چه خون هایی ریخته شده و چه بهاهایی پرداخته شده تا اونها بتونند انقدر ثروتمند بشند...
          و با لبخندهای فخرفروشانه و پوزخند های غرورآمیز پز ثروتشون رو بدن....
          خون های ریخته شده و بهاهای پرداخته شده تبدیل شده به زینت روی خونه ها...
          
          و غرور و فخرفروشی های اونها،اینجا قانون همینه..
          فقط باید یک گرگ باشی و قانون بازی رو بلد باشی
          تا برنده بشی وگرنه اینجا بره ها خورده میشن و قربانی ثروت های بدست آورده میشن!
          https://www.wattpad.com/story/408359414?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85

FK_Spoiler

وردها پیچیدند.
          نگاه ناامید تهیونگ، دخترک را در بر گرفت.
          "متأسفم... چاره‌ای نداشتم."
          "همیشه چاره داشتی؛ فقط منو انتخاب نکردی"
          آسمان به رنگ  خون شد و چیزی طلب شد... چیزی که وجود نداشت.
          بخشش؛ برای خنجری که از پشت به عشقش زده بود!
          
          Another Blade | خون‌آشامی | فانتزی | رمزآلود | عاشقانه 
          ↝Boy × Girl 
          
          https://www.wattpad.com/story/319598437?utm_source=ios&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details&wp_uname=FK_Spoiler

moonriver85

این داستان را که بخوانی، قدر سلامتی‌ات را می‌دانی
          و می‌فهمی چه نعمت بزرگی را، ناآگاهانه، در اختیار داری…
          هه‌ری دختری‌ست که پشت شیشه‌های بیمارستان زندانی شده.
          از کودکی تا نوجوانی، زندگی‌اش در راهروهای سفید و اتاق‌های سرد گذشته؛
          جایی که در آن بزرگ شده و هم‌زمان با بیماری‌اش جنگیده است.
          او مبتلا به فیبروز کیستیک است؛
          بیماری ژنتیکیِ شدیدِ تنفسی که از کودکی آغاز می‌شود
          و نفس کشیدن را به نبردی هرروزه تبدیل می‌کند.
          هر روز، نیمه‌جان روی تخت دراز می‌کشد؛
          سرم در دست،
          و سهمش از زندگی فقط تماشای بیرون از پشت پنجره‌هاست.
          هه‌ری به هم‌سن‌وسال‌هایش حسادت می‌کند،
          به مردمی که آن‌سوی شیشه‌ها
          زندگی عادی و نرمالی دارند؛
          همان چیزی که او هرگز نداشته
          و هر روز آرزویش را کرده است.
          هر صبح که بیدار می‌شود،
          به خودش قول می‌دهد این‌بار درمان را جدی‌تر بگیرد،
          قوی‌تر باشد
          و از این بیمارستان لعنتی رها شود.
          اما آیا…
          روز آزادی،
          واقعاً قرار است از راه برسد؟
          https://www.wattpad.com/story/405620402?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85

saimon505

این فیکشن از کاپل مینسونگ خیلی دوست داره به خوندنش و کشف دنیاشون دعوتتون کنه . ‌. . 
           این دعوت رو ازشون میپذیری؟ 
          
          https://www.wattpad.com/1564954267?utm_sourceed&wp_page=create_on_publish&wp_uname=saimon505
          

KimELAmoon

•••Save The Jeon•••
          •°• نماینده ی همه چیز تموم کلاس تهیونگ، و شر ترین پسر مدرسه جئون، سایه ی همو با تیر میزنن. اما مشکل اینجاست که تهیونگ مخفیانه کراش وحشتناکی روی جئون داره! 
          تا اینکه یه شب... یه ناشناس به تهیونگ پیام میده...
          
          «این آیوی هات و هیجانی با کاپل کوکوی رو از دست نده!»
          
          https://www.wattpad.com/story/318397534?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=share_reading&wp_page=reading&wp_uname=IELAORIGINAL 
          

flitata

دوست داشتی به بوکم سر بزن 
          اولین فیکشن ایمجینی که شخصیت اصلیش خود تویی با کرکتر مرد قشنگمون dpr ian
          خلاصه : ایان، مردی که بخاطر انتقام خواهرش بهت نزدیک میشه و تو بی خبر از همه جا قلبتو به راحتی به دستای اون مرد میسپاری..اما چی میشه که همه چیز یهو وارونه بشه و یه عشق ممنوعه گریبان گیر اون مرد و نقشه اش شه؟
          https://www.wattpad.com/story/375230627?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=share_reading&wp_page=reading&wp_uname=flitata