zurva_n

سلام این بوک جدید من اگر دوست داشتی یه نگاهی بهش بنداز .
          کاپل کوکمین. 
          ​آلفایی که به زانو درآمد.
          ​انیگمایی که قانون را تغییر داد.
          ​ازدواجی که شروع یک جنگ است، نه یک عشق.
          
          https://www.wattpad.com/story/403096640?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=share_writing&wp_page=create&wp_uname=zurva_n

HaniEbi6

@zurva_n سلام... تو لیستم دارمش عزیزم منتظرم چند پارت دیگه هم بزاری تا شروع کنم به خوندن.. 
Reply

zurva_n

ممنون  بخاطر نظرت ، باعث شد یه تغییر کلی در داستان بدم گه فکر می کنم بهترش کرده باشه 

HaniEbi6

@zurva_n خوبه... موفق باشی... فقط سعی نکن که داستان و با عجله جلو ببری خوب تمرکز کن و بنویس.. اگه دوست داشتی میتونم چند تا داستان خوب بهت معرفی کنم که ذهنت یکم بازتر بشه؟؟
            نمیگم ازش کپی کنی یا مثل اونا بنویسی همین الان هم نوشته هات عالیه.. فقط میگم میتونی قلمت و تقویت کنی 
Reply

iii_bts

          خیابان شانزه لیزه ، زمان حال: (۱۹۸۳)
          به عنوان یک مرد ۳۷ ساله در اواخر دهه سی سالگی بچگونه و دور از منطق بود که چشماش رو به سنگ فرش های کف خیابون بدوزه تا نگاه کند و کاو کننده اش توی محیط نچرخه! اما خیلی خسته بود... خسته بود از زندگی کردن توی خاطرات گذشته! میدونست بالا آوردن نگاهش و دوختن اون به اطراف قراره باز براش تداعی کننده ی ایامی بشه که خوی سرکشش باعث شده بود به جای این زنده بودن امروزش زندگی کنه!
          اون روزا... اون یک مرد قانون شکن بود... البته که بود! آخه مگه چند نفر شجاعت بوسیدن معشوق هم جنسشون رو توی خیابون اصلی پاریس داشتن؟ یا مثلا گرفتن دست هاش موقع قدم‌زدن، نشستن روی صندلی های کافه فرانسوی کنج خیابون و خوردن کروسان آغشته به هات چاکلت معروف اونجا از دست های همون معشوق هم جنسشون؟ 
          و ثانیه ای بعد مرد به خودش اومد، متوجه شد حتی بدون نگاه کردن به محیط پیرامونش قلب بی منطقش باز هم میتونه پرواز کنه به اون روزا، شاید اگر دست هاش رو توی جیب های پالتوی بلند نسکافه ای رنگش مشت میکرد کمی ... فقط کمی این دلتنگی دست هاش برای اون دست های همیشه سرد کمتر به چشم میومد؟
          تلخ خندید... 
          دختر کوچولوی شیرین زبونی که چشم هاش عجیب مشابه چشم های درشت و تیله ای کردش بودن رو به خاطر آورد:
          _عمو؟ من میتونم بابا صدات کنم؟
          _نه!
          _چرا نه؟
          _چون اینجوری بابات ناراحت میشه!
          _نمیشه!
          _البته که میشه! مردا دوست ندارن بچه هاشون یه مرد غریبه رو بابا صدا بزنه!
          _اگه من بابا نداشته باشم چی؟
          
          https://www.wattpad.com/story/364949022?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=share_writing&wp_page=create&wp_uname=iii_bts
          
           
          

iii_bts

های آرمی(:
          اگه فن کوکمین هستی این فیک متعلق به توعه
          بهت قول میدم یه تجربه ی کاملا متفاوت و جدیده و قراره  توی لیست مورد علاقه هات جا بگیره
          خوشحال میشم نگاه قشنگت رو بهش هدیه بدی❤️
          
          https://www.wattpad.com/story/364949022?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=share_writing&wp_page=create&wp_uname=iii_bts