Evgenieya

سلام نویسنده عزیز🌱
          
          امیدوارم اجازه داشته باشه تو مسیج بوردت پیام بزارم 
          من یه نویسنده جدید هستم و از خود شما و ریدرهای عزیزتون خواهش میکنم به داستانم یه فرصت بدن و در حد چند دقیقه کوتاه به داستانم افتخار بدن🌬🤍
          داستان من خیلی زیاد به حمایت های شما نیاز داره و باور کنید لایق این هست که نگاه های زیبای شما رو برای دقایق کوتاه قرض بگیره✨️🍃
          خیلی ممنون میشم اگر بهش فرصت بدید🫶🏻🪷
          
          https://www.wattpad.com/story/416359305?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Evgenieya

Nika_vk00

سلام زیبا^^✨️
          ببخشید بدون اجازه وارد مسیج‌بوردت میشم اولین فیکمه و نیاز یه حمایت دارم
          ممنون میشم یه نگاهی بهش بندازی و امیدوارم موفق باشی:>
          
          https://www.wattpad.com/story/374242728?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=share_writing&wp_page=create&wp_uname=Nika_vk00

VK-Cheri

سلام عزیزم ببخشید بی اجازه توی مسیج بوردت پیام میزارم ‌‌..
          من تازه کارم رو توی واتپد شروع کردم و خوشحال میشم اگر دوست داشتید یه سر به فیکم بزنید..
          
          داستان جونگ کوک پنج ساله ای که  توی یتیم خونه رها میشه بی خبر از سرنوشت پر تلاتمی که در انتظارشه و حالا با بیست ساله شدنش و رهایی از اون جهنم به دنبال راهی برای تغییر زندگیشه اما چی میشه اگر این بین با افرادی اشنا بشه که ادعاهای عجیبی نسبت به اون دارن ؟ 
          چی میشه اگر هیچ چیز جوری که اون فکر میکرد نباشه ؟
          
          https://www.wattpad.com/story/374360976?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=VK-Cheri

Seti656700

کیم تهیونگ و جىٔون‌ جونگکوک تو سن کودکی متهم به قتل عمد میشن و بخاطر اینکه به سن قانونی نرسیدن وارد موسس اصلاح و تربیت که فرقی با زندان یا تیمارستان نداره میشن و چی میشه اونجا همدیگر  ملاقات کنن ؟
          
          -------------------------
          
          تکیه داد به دیوار سرد اتاقش
          زانوهاش و بغل کرد
           یه قطره اشک از چشماش چکید؛)
          آهنگ غمگین زیادی رو مخش بود 
          روش دوتا پتو بود ولی میلرزید
           از سرمای قلب یخ زدش . . .
          از شدت قلب درد چشماشو بسته بود
           که هیچ چیزی حس نکنه
           مدام زمزمه میکرد!
          چیزی نیس! اینم میگذره!
          عادت میکنی عادت میکنی!
          عادت میکنی!!!
          
          
          I think you'd like this story: "Boy A"Vkook"" by Seti656700 on Wattpad https://www.wattpad.com/story/370335533?utm_source=android&utm_medium=org.telegram.messenger&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Seti656700
          
          خوشحال میشم نگاهی بندازید :)