Jinavkook7
Ссылка на комментарийКодекс поведенияПортал безопасности Wattpad
40 روز گذشت، اما انگار 40 سال گذشت.
گذشت با نبود شما، با غم شما، با جای خالی شما، با عذای شما
گذشت اما سخت به مادری که هنوز چشم انتظار فرزندشه و پدری که با دستانش فرزندش رو به خاک سپرد.
40 روز گذشت اما این غم هنوز تازهس، هنوز جگرسوزه، هنوز بغض آوره..هر روز اسم به اسم اضافه میشه و قبر روی قبر اضافه میشه...و این جنایت بزرگ مدام به ما و جهانیان یادآوری میشه.
"به یاد تمام جاویدنام های بزرگ و قهرمان ایران"
HayatErdem_1
سلام ببخشید مزاحم شدم، روایتی از دوستیای که زیر سطح آرامش، سایههایی ناآشنا پنهان کرده است. در «دو دوست»، حضور جیمین و تهیونگ شما را به داستانی میبرد که در آن هیچچیز آنطور که به نظر میرسد نیست. اگر به روایتهای دارک، پرتنش و رازآلود علاقه دارید، این رمان دعوتی است به سفری در مرز باریک اعتماد و ترس.
https://www.wattpad.com/story/335601505?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=HayatErdem_1
Jinavkook7
40 روز گذشت، اما انگار 40 سال گذشت.
گذشت با نبود شما، با غم شما، با جای خالی شما، با عذای شما
گذشت اما سخت به مادری که هنوز چشم انتظار فرزندشه و پدری که با دستانش فرزندش رو به خاک سپرد.
40 روز گذشت اما این غم هنوز تازهس، هنوز جگرسوزه، هنوز بغض آوره..هر روز اسم به اسم اضافه میشه و قبر روی قبر اضافه میشه...و این جنایت بزرگ مدام به ما و جهانیان یادآوری میشه.
"به یاد تمام جاویدنام های بزرگ و قهرمان ایران"
Jinavkook7
تا ابد نسبت به صدای ترقه و هر صدای بلندی میتونم بدترین واکنشو داشته باشم.
تروماتایز شدن واقعی رو الان تجربه کردم.
لالمونی بگیره هر خایمال زوزه کشی که داره الله اکبر میگیره و میبوسم دست و پای اونایی که شعار مرگ بر دیکتاتور و... میدن.
azin613
@Jinavkook7 کم مونده همتون منو بزنید:) بار آخرم بود خداشاهده:)))))
Jinavkook7
سلام به همگی، امیدوارم حالتون بهتر باشه.
نمیدونم از کجا باید شروع کنم یا چی باید بگم... تو دلم پر از درده، جگرم خونه، تو سرم پر از فکر و خیاله.... یک ماه گذشت، اما با درد، با خون، با غم.. اندازه صد سال گذشت. احساس خلأ دارم، نمیتونم صحنه هایی که با چشم دیدم و چیزهایی که شنیدم رو فراموش کنم، از تو ذهنم پاک نمیشه که چی بهمون گذشت.
قلبم داره پاره پاره میشه... برای مانی، برای بهنام مامان، برای بیبی رایدر، برای شروین، برای سپهر بابا و هزاران هزار هم وطن شجاع و دلیری که کنار هم جنگیدن و خونشون، خیابونارو سرخ کرد.
احساس شرم دارم که من زندم ولی اونا نه... من دارم نفس میکشم ولی اونا نه...
قرار بود اون دو روز، جشن بگیریم... اما داغی رو دلمون شد که تا ابد عذادارمون کرد...در این بین، خدا تماشاگر خوبی بود، اما بازم گله ای ندارم... چون میدونم انقدر قدرت داره که یه شبه ورقو برگردونه، اون روزه که ما تا ابد یاد عزیزای از دست رفته مونو تو قلبمون نگه میداریم و شادیمونو مدیون اون ها میشیم.
این مدت تصمیم گرفتم یکم فاصله بگیرم، چون این داغ انقدر بزرگ هست که نتونم به چیز دیگه ای فکر کنم، نگران همتون بودم... اما میترسیدم بیام و ببینم بعضیا هستن که دیگه نتونن جواب بدن.
بعد از کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم امشب بیام... یکم حرفای دلمو گفتم تا خالی بشم هرچند... تاثیر زیادی نداره.
مطمئنم سوال بعضیا درمورد فیک و پارته... حقیقتا دستم به قلم نمیره، یعنی ذهن مشوشم اجازه نوشتن بهم نمیده، امیدوارم درک کنید... اما قول میدم به زودی براتون آپ کنم، تا هرچند کم.. برای چند لحظه هم که شده بتونم شما رو از این اوضاع نا به سامان دور نگه دارم...از درک و صبرتون ممنونم.
و بابت پرحرفیم معذرت میخوام...لطفا هرکس این پیام رو دید یه ریپ بزنه تا خیالم بابت سلامتیتون راحت باشه.
LMWhiteStorm
کجایی تو دختر ؟ نیستی ...حالت خوبه؟
Jinavkook7
هوا خیلی سرده و بعضی ها از گرگ وحشی تر و بی رحم تر، این دو روز خیلی خیلی مواظب خودتون باشید.
پیروزی نزدیکه:)
LMWhiteStorm
@Jinavkook7 بی بلا
LMWhiteStorm
@Jinavkook7 خدارو شکر مراقبت کن از خودت