LucensLana

فیکشن جنکای میخوام
          	چرا هیچکس نمینویسه؟

Mmdis_m

@LucensLana کلا دیگه هیچکس چیزی نمینویسه 
Reply

moonriver85

پول و زرق و برق ثروت،میتونم اعتراف کنم که وسوسه کننده هست‌...
          اما تضمینی بر خوب بودنش نیست،لذتش موقته...
          اما زخم و خیانتی که برجای میگذاره،ماندگاره...!
          هرکسی کاخ ها و ماشین های آخرین سیستم ثروتمندها رو می‌بینه،فوری ذهنش میره این سمت که
          حتما اونها زندگی خیلی خوب و خوشی دارند و همه چیز بر وفق مرادشونه..
          
          حسرت میخوری که ای‌ کاش من هم جای اونها بودم و می‌تونستم انقدر ثروتمند باشم‌...
          اما کمتر کسی میدونه پشت اون همه زرق و برق در پشت پرده های اون همه ثروت چی میگذره...
          و چه خون هایی ریخته شده و چه بهاهایی پرداخته شده تا اونها بتونند انقدر ثروتمند بشند...
          و با لبخندهای فخرفروشانه و پوزخند های غرورآمیز پز ثروتشون رو بدن....
          خون های ریخته شده و بهاهای پرداخته شده تبدیل شده به زینت روی خونه ها...
          
          و غرور و فخرفروشی های اونها،اینجا قانون همینه..
          فقط باید یک گرگ باشی و قانون بازی رو بلد باشی
          تا برنده بشی وگرنه اینجا بره ها خورده میشن و قربانی ثروت های بدست آورده میشن!
          https://www.wattpad.com/story/408359414?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85

moonriver85

این داستان را که بخوانی، قدر سلامتی‌ات را می‌دانی
          و می‌فهمی چه نعمت بزرگی را، ناآگاهانه، در اختیار داری…
          هه‌ری دختری‌ست که پشت شیشه‌های بیمارستان زندانی شده.
          از کودکی تا نوجوانی، زندگی‌اش در راهروهای سفید و اتاق‌های سرد گذشته؛
          جایی که در آن بزرگ شده و هم‌زمان با بیماری‌اش جنگیده است.
          او مبتلا به فیبروز کیستیک است؛
          بیماری ژنتیکیِ شدیدِ تنفسی که از کودکی آغاز می‌شود
          و نفس کشیدن را به نبردی هرروزه تبدیل می‌کند.
          هر روز، نیمه‌جان روی تخت دراز می‌کشد؛
          سرم در دست،
          و سهمش از زندگی فقط تماشای بیرون از پشت پنجره‌هاست.
          هه‌ری به هم‌سن‌وسال‌هایش حسادت می‌کند،
          به مردمی که آن‌سوی شیشه‌ها
          زندگی عادی و نرمالی دارند؛
          همان چیزی که او هرگز نداشته
          و هر روز آرزویش را کرده است.
          هر صبح که بیدار می‌شود،
          به خودش قول می‌دهد این‌بار درمان را جدی‌تر بگیرد،
          قوی‌تر باشد
          و از این بیمارستان لعنتی رها شود.
          اما آیا…
          روز آزادی،
          واقعاً قرار است از راه برسد؟
          https://www.wattpad.com/story/405620402?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85

moonriver85

یه مسافرتِ کوتاه،در حدِ یه تعطیلات تابستونی...
          میتونه زندگیتو به کل تغییر بده..!
          تابستونی که قرار بود بهترین و خاطره انگیز باشه برای همه...
          اما فقط یادآور تلخی‌ها و تاریکی‌ها میشه...
          دختری کنجکاو‌ و ماجراجو که به یه سفرِ کوتاه می‌ره به مکانی مرموز و رازآلود...
          اما اونجا متوجه تاریکی‌ها و رازهای پنهانی میشه که دیدشو نسبت به همه‌چیز عوض میکنه...
          و هیچوقت نمیتونه به زندگی سابقش برگرده و ازش آدم دیگه‌ای می‌سازه...
          یه قصر متروکه‌ی ویکتوریایی که در عمق خودش رازها،کینه‌ها،خیانت‌های زیادی جای داده...
          و‌ داستان های زیادی برای تعریف کردن داره...
          خاندانی اشرافی و نجیب که نیمی گرگینه و نیمی خون‌آشام بودند...
          و یه زندگی غرق در راز و تاریکی داشتند اما فقط یک نفر می‌تونست پرده از این رازها بکشه...
          و او‌ کسی نبود جز لوسی...!
          https://www.wattpad.com/story/405499548?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85

moonriver85

داستان درمورد یه روانشناس درمانگر به اسم پارک سوجینه که حیطه ی کاریش درمان روان آشفته ی آدم ها و خوب کردن حالشونه...
          اما سوجین توی این داستان فراز و نشیب های زیادی رو تجربه می‌کنه 
          که حتی خودش رو هم که یه روانشناسه رو دچار افسردگی و اختلالات مختلف میکنه
          که بهش نشون میده روانشناسی رشته ایه که فقط از دور بدون دردسر و بی‌نقص به نظر میرسه 
          و از نزدیک،بسیار سخت و دشوار و پیچیده هست 
          اگه به رشته ی روانشناسی و فکت های اون و اختلالات مختلف علاقه داری،حتما این داستان رو از دست نده..!
          https://www.wattpad.com/story/405198101?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85

moonriver85

قصر جاییه که توش آدم خوبی بودن یا عادل بودن بزرگترین جرمه!
          سیاست های کثیف،جرم و جنایت های بزرگ و توطئه جای جای قصر رو فرا گرفته...
          تنها چیزی که همه توی این قصر بهش چنگ میزنن و به خاطرش مرتکب قتل های بزرگ میشن،قدرته!
          محبوبیت،شهرت و احترام همش به وسیله ی قدرت میاد
          اینجا مهربون بودن عاشق بودن عادل بودن بزرگترین ضعفه
          و فقط آدم بدی بودن بد ذات بودنه که کمکت می‌کنه به قدرت برسی!
          قدرتی که به کثیف ترین شکل ممکن بدست اومده،اما به شگفت انگیزترین شکل ممکن پایدار میمونه...
          
          _زندان‌بان،غریبه ی آشنا
          روایت عشقی بر سایه ی اختلاف طبقاتی و پستی و بلندی های فراوان اما حقیقی و پاک؛♥️
          
          https://www.wattpad.com/story/404992506?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85

moonriver85

گاهی اوقات توی زندگی شرایطی به وجود میاد که ما فکرشو نمی‌کنیم..
          اونقدر غیرقابل پیش بینی ان که شوکه‌امون میکنه..
          گاهی زندگی مثل عسل شیرینه جوری که عاشقش میشی 
          گاهی هم عین قهوه تلخ میشه،آدمیزاد حتی روحشم خبردار نیست که قراره تو زندگیش چه اتفاقاتی رخ بده..
          تا وقتی خوش و خوشحالی که از چیزایی که قراره رخ بده بی‌خبری و دغدغه ای نداری
          هرچیزی خوب یا بد پیش میاد،میگن همش برای تقدیر و سرنوشتته..
          اسمشو "سرنوشت" میذارن اما گاهی آرزو میکنم کاش میشد این سرنوشتو تغییر داد..
          تا جایی که خودت توش نقش داری و توش دخیلی
          و نصف دیگه‌ی‌ اونو باقی افراد دخیل هستند که توی زندگیت هستن یا در آینده قراره به زندگیت بیان
          اما عشق همه چیزو تغییر میده،گاهی همه چیزو از نو میسازه..گاهی اوقات هم همه چیزو خراب می‌کنه!
          -بانو چان
          https://www.wattpad.com/story/404875680?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85