شیائوژان وجود نداشت.
میتوانستید تکتک واحدهای ساختمانیای را که شیائوژان زمانی در آنها زندگی میکرد در بزنید؛
از همسایهها دربارهاش بپرسید،
اما هیچکس نمیفهمید دقیقاً دربارهی چه کسی حرف میزنید.
نمیتوانستید با هیچکدام از دوستانش تماس بگیرید؛
چون دوستی نداشت.
پیدا کردن خانوادهاش هم تلاشی بیهوده بود؛
چون خانوادهای نداشت.
در واقع، تنها کسی که از وجود شیائوژان خبر داشت…
خوب—
خودِ شیائوژان بود.
و اگر راستش را بخواهید،
بعضی روزها حتی خودش هم به این موضوع اطمینان نداشت.
هیچکس در این سیاره، شیائوژان را نمیدید.
او نامرئی بود.
سایهای خاموش که بیصدا میان آدمهای عادی حرکت میکرد—
آدمهایی که دوست داشتند،
عشق را تجربه میکردند،
خانواده داشتند.
فکر نکنید هرگز تلاش نکرده بود با کسی ارتباط برقرار کند.
شیائوژان تلاش کرده بود.
مشکل اینجا بود که در این کار… افتضاح بود.
تمام تلاشهایش
به صداها و آواهای ضعیفی ختم میشد
که تقریباً همیشه در گلویش گیر میکردند
و هرگز راهی به بیرون پیدا نمیکردند.
اما حتی اگر میتوانست حرف بزند—
واقعاً قرار بود چه بگوید؟
#S_M_Hhttps://www.wattpad.com/story/405304865
داستان: «او یک فرشته بود»
⚠️ هشدار پیش از آغاز
این داستان فقط یک قصه نیست؛ یک سفر احساسیست.
دو فصل دارد —
فصل اول پایانِ شادی ندارد.
فصل اول قرار نیست شما را آرام بگذارد…
بلکه میخواهد قلبتان را بشکند، روحتان را بلرزاند و یادتان بیاورد که از دست دادن، گاهی بخشی از زندگی است.
اما اگر همراه بمانید…
فصل دوم مثل آخرین نور امید درست همان لحظهای میرسد که فکر میکنید دیگر تحمل ندارید —
و پایان خوبش، مرهمیست برای تمام زخمهای فصل اول.
مقدمه فصل اول:
گاهی فرشتهها در آسمان نیستند.
گاهی میان ما قدم میزنند…
در ازدحام خیابانها، پشت سکوت شبها، میان آدمهایی که دوستشان داریم…
اما ما نمیشناسیمشان — چون بال ندارند.
نه هالهای دورشان هست، نه نور از چهرهشان میتابد.
با اینحال…
گاهی یک چیز در وجودشان فریاد میزند که آنها از جنس این دنیا نیستند:
چشمهایی که پاکیشان را نمیشود پنهان کرد،
نگاهی که حتی تاریکی را نمیترساند،
لبخندی که انگار خودش التیام و آرامش است…
همینها کافیست تا بفهمیم…
او یک فرشته است.
و درست همینگونه بود —
درست او… یک فرشته بود.
شیائوژان، فرشتهی این داستان.
فرشتهای که میان آدمها زندگی میکرد…
و هیچکس نمیدانست قرار است سرنوشت چطور بالهایش را بشکند.
#S_M_Hhttps://www.wattpad.com/story/404564028
«یک گلوله، یک قلب، یک ورق جوکر…»
رئیس بانک مرکزی، بامداد امروز با شلیک مستقیم به قلبش کشته شد.
تنها نشانه: ورق جوکر با حرف بزرگ W که با پونز، بیرحمانه به پیشانیاش چسبانده شده بود.
شهر در شوک فرو رفت.
مردم، خشمگین و سردرگم، در خیابانهای منتهی به بانک مرکزی راهپیمایی کردند.
اما سؤال سنگینتری از صدای گلوله بر سر زبانها افتاد:
«آیا او واقعاً بیگناه بود؟»
افشاگریها آغاز شد.
پروندهای پنهان از تجاوز رئیس فقید به پنج امگای جوان...
و باز، همان ورق لعنتی، همان W مرموز، بر صحنهی جنایت.
هر ورق، آغشته به خون، حقیقتی سیاه را فریاد میزد.
در پی آن، اسکن دیجیتالی ورق بعدی پرده برداشت از رسوایی تازه:
افسری فاسد که با گرفتن رشوه، گناهکاران را آزاد و بیگناهان را به چوبهی دار سپرد.
قتل معاون بیمه مرکزی...
قتل تاجر بزرگ ویسکی...
و لیست، هنوز کامل نشده...
سه سال سکوت، سه سال سایه.
و حالا، بالاخره پرده کنار رفته:
قاتل سریالی، معروف به جوکر ـ دبلیو، کیست؟
افشاگر عدالت یا مجازاتگری در نقاب کابوس؟
ما فقط میدانیم که هر بار که حقیقتی دفن میشود، ورقی دیگر از جوکر در باد پدیدار میشود...
———
و حالا با گذشت بیش از یک سال، فصل دوم جوکر-دبلیو آغاز شد؛
همسفر قدیمی، خوشحال میشم که فصل دوم هم با من همسفر بشی♥️
https://www.wattpad.com/story/291472008