Mahfelesaye

rango_O

@Mahfelesaye سلام، لامار رو کلا دیگه نمیذاری؟
Reply

moonriver85

این داستان را که بخوانی، قدر سلامتی‌ات را می‌دانی
          و می‌فهمی چه نعمت بزرگی را، ناآگاهانه، در اختیار داری…
          هه‌ری دختری‌ست که پشت شیشه‌های بیمارستان زندانی شده.
          از کودکی تا نوجوانی، زندگی‌اش در راهروهای سفید و اتاق‌های سرد گذشته؛
          جایی که در آن بزرگ شده و هم‌زمان با بیماری‌اش جنگیده است.
          او مبتلا به فیبروز کیستیک است؛
          بیماری ژنتیکیِ شدیدِ تنفسی که از کودکی آغاز می‌شود
          و نفس کشیدن را به نبردی هرروزه تبدیل می‌کند.
          هر روز، نیمه‌جان روی تخت دراز می‌کشد؛
          سرم در دست،
          و سهمش از زندگی فقط تماشای بیرون از پشت پنجره‌هاست.
          هه‌ری به هم‌سن‌وسال‌هایش حسادت می‌کند،
          به مردمی که آن‌سوی شیشه‌ها
          زندگی عادی و نرمالی دارند؛
          همان چیزی که او هرگز نداشته
          و هر روز آرزویش را کرده است.
          هر صبح که بیدار می‌شود،
          به خودش قول می‌دهد این‌بار درمان را جدی‌تر بگیرد،
          قوی‌تر باشد
          و از این بیمارستان لعنتی رها شود.
          اما آیا…
          روز آزادی،
          واقعاً قرار است از راه برسد؟
          https://www.wattpad.com/story/405620402?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85

moonriver85

داستان درمورد یه روانشناس درمانگر به اسم پارک سوجینه که حیطه ی کاریش درمان روان آشفته ی آدم ها و خوب کردن حالشونه...
          اما سوجین توی این داستان فراز و نشیب های زیادی رو تجربه می‌کنه 
          که حتی خودش رو هم که یه روانشناسه رو دچار افسردگی و اختلالات مختلف میکنه
          که بهش نشون میده روانشناسی رشته ایه که فقط از دور بدون دردسر و بی‌نقص به نظر میرسه 
          و از نزدیک،بسیار سخت و دشوار و پیچیده هست 
          اگه به رشته ی روانشناسی و فکت های اون و اختلالات مختلف علاقه داری،حتما این داستان رو از دست نده..!
          https://www.wattpad.com/story/405198101?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85

moonriver85

«در قصر دایون، پشتِ جشن‌ها و زرق‌وبرق، رازی هست که حتی نگهبان‌ها از گفتنش می‌ترسن…
          نگهبان مرموزی که همه ازش دوری می‌کنن، فقط یک نفر رو زیر نظر داره: دایون.
          اگه عاشق داستان‌های تاریخی و فضای قصر و کلاسیک هستی، “غریبه‌ی آشنا” رو از دست نده.»
          https://www.wattpad.com/story/404992506?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85
          

callagust

های چطوری ؟
          خوشحال میشم به بوکم سر بزنی و نظرتو بگی ❤️
          هوسوک به چشم های خیس دختر نگاه کرد تمام ذهنش داشت هول چشم های سرد و بی احساس دختر میچرخید حالا مجبور بود حقیقتی که خوابو از چشم هاش گرفته رو به زبون بیاره تا شاید این سکوت کر کننده رو بشکنه " میدونم که من الان برات غریبم ولی تا وقتی بخوای من پیشتم قلب من همیشه متعلق به تو بوده و هست "
          https://www.wattpad.com/story/324609694?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=callagust&wp_originator=OpeLIosdbjNGrK%2Flau0t9mH1fEIDi6zh6WDXNQOt%2BZXL%2F%2FoHhE6kzVy2YChhKI6p%2BMK60PhTfc4ZSeOCxD%2FJrhFfQelt2X9suV50IRFm%2BnJjE%2BAF3B4H%2B22%2Fgoib5ndr

Melody7979

های لاولیا♡
          خوشحال میشم نگاه قشنگتون رو به چندشاتی "گناه فرشته" بندازید و حمایتش کنید.
          .
          .
          .
          خلاصه:
          فرشته‌ها هم مرتکب گناه میشن؟
          اگه مرتکب گناه بشن،مجازات هم میشن؟!
          اگه میخوای بدونی چرا تهیونگ گناهکار شناخته میشه و مجازاتش چیه؟!
          با کتاب "گناه فرشته" همراه باشید.
          
          https://www.wattpad.com/story/316465788?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Melody7979&wp_originator=6aZNz3Inbj3GO%2BAVerTXd44Tv4hmhVluSwJcWTs12TClWzg7IZXuzO9Om3WJpBcm55C68B%2B7yjeFujuWdjsV3W80Bk8UHaE0v9ksm%2BnkBWAhEwHXzeP8B0X3Al0BmcsB
          
          

MasumeisAkira

سلام
          با عذرخواهی بسیار بابت اشغال مسیج بوردت
          خشحال میشم اگه از فیکای استریت مهیج و آیدولی خوشت میاد به بوکم سر بزنی♡
          
          بخشی از متن:
          
          ((زاغ ، ارتفاعشو کم کرد . و جهتش به سمت سقف ساختمون بلندی ، کج شد . درست جایی که هیبت دخترونه‌ای رو لبه ی بوم ، رو پاهاش نشسته و به سمت ارتفاع قوز کرده ؛ و نورای رنگین شهر روی کت چرم و بلندش میدرخشه . کلاغ دوباره غارغار کرد و با هیکل بزرگش رو شونه ی چپش نشست . تلفن همراهی تو دستش قرار داشت و درحال خوندن مقاله های زرد راجب حادثه‌ی ماما بود . چشمای سیاه و بی نورش ، خط به خط مقالات و به سرعت میخوند و با هر اطلاعاتی که کسب میکرد ، خاکسترای قلبش ، دوباره آتیش میگرفت و میسوخت . هرچند که چهره‌اش چیزی از آشوب دلش بروز نمیده . خشمی که دو سال آزگاره نمیزاره بخوابه و به چیزی غیر از خون فکر کنه . خشمی که از بذر هاش رُز های نحص انتقام جوونه زدن و الان بوته هاشون کل قلبشو فرا گرفته . ))
          
          https://www.wattpad.com/story/319421681?utm_source=android&utm_medium=org.telegram.messenger&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=MasumeisAkira&wp_originator=5pHs4YjiedD1HD31NeW3FB26zqusospHfy2iFv7%2FMEEPEslZJiMzkfU16sNWhdyA1%2BVW2sZnK4hC8%2FLlOwuesFAVMIJ%2BtMv7w2m1Wsyq1qIcwI%2FanoAJdhb9K5JwSvwV