PedeNanaz

میگن امشب شب آرزوهای مسلمانان است. 
          پس من در این شب برات آرزو دارم ، فراوان. 
          اما.....
          کاش آرزوهایمان آرزو نمانند ❤️
          
          تمناهایمان به گله نرسند ❤️
          
          مرادمان بی حاصل نشود ❤️
          
          و کام بختمان همیشه شیرین ❤️
          
          چو عسل باشد ❤️
          
          عشق برات ، عشق من ❤️
          
          من امشب آرزومند آرزوهایت هستم بهترینم ❤️
          
          در شب آرزوها ❤️
          
          آرزوی من دیدن لبخندت ❤️
          
          آرامش در زندگیت ❤️
          
          و خیر و برکت در کارت است ❤️
          
          این است تمام آرزوی من برای تو ❤️
          
          شادی و حال خوب تو عشقم ❤️

Theaurrora

جیسونگ پسری ساده و معصوم بود، ولی پشت لبخند ملایمش یه راز تاریک پنهون بود. چیزی که مینهو خیلی دیر فهمید... و وقتی فهمید، وارد جهنمی شد که جیسونگ با دست های خودش ساخته بود.
          
          -"من اون فرشته‌ای نیستم که تو تو خیال‌هات ساختی، لی مینهو... من زهر می‌ریزم تو جامی که با لبخند بهت تعارف می‌کنم. دنیامون پر شده از درد و وسواس، جایی که تنها راه زندگی کنار من، قدم زدن تو سقوطه.
          حالا بگو، می‌تونی این شیطان رو دوست داشته باشی؟ یا اینکه این عشق لعنتی، آخرش ما رو نابود می‌کنه؟"
          
          اگه دنبال فیکشن مینسونگ هستی که با لطافت شروع می‌شه ولی آروم‌آروم کشیده می‌شی به دنیای تاریکی که از اعتماد، کنترل می‌سازه و از عشق، وسواس، پیشنهاد میدم موگه رو بخونی:)
          خوشحال میشم به جمع برف کوچولوهای من بپیوندی♡
          https://www.wattpad.com/story/397971590?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Theaurrora

Niramwrites

          سلام(*´・ω・)
          ببخشید بابتِ پیام گذاشتن توی مسیج‌بوردت، اگر این پیام اذیتت می‌کنه پاکش کن، فقط می‌خواستم بگم اگر دوست داشتی، خوشحال می‌شم با داستانِ تهیونگِ پرستار، جونگکوکِ مرموزش و پستی و بلندی‌هایی که می‌گذرونن همراه بشی و با حمایت‌هات دلگرممون کنی زیبارو♡
          
          https://www.wattpad.com/story/365246353?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Niramwrites
          
          
          

Yizhan7924

moonriver85

رزی،دختری که از خانوادش متنفر بود.. 
          اون ازشون ضربه خورده بود و به خاطر همینم چشم دیدنشونو نداشت.. 
          یه روزی توی جنگل از خانه ی افسونگر خانه ای که متعلق به موجودات ماورایی و ومپایرها و گرگینه ها بود سر درمیاره.. 
          اگه میخوای درمورد سرگذشت رز از این خونه رو بدونی دعوتت میکنم به خوندن بوکم به نام«دژاوو»
          https://www.wattpad.com/story/323311879?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=stella1385&wp_originator=gpX0o17dNTuMIhTLoODij1qyWhNDzPfzbJTrZxzZ7I60zNCF%2FYOhLHPNDD2waGBYsCqXVxUStDZpvs6GmlL78WxBtiPEF1NMw6c1uGa1v96xkpPX71pxWBqDW9zERo%2F5