Mahshid_61

هزاره بی تو رو نمیخونین آپ نکنم
          	هان؟ 

Mahshid_61

@eliiran آره (╯︵╰,) 
Reply

eliiran

@Mahshid_61 مگه تو واتپد آپ شدههههههه؟؟؟؟؟؟
Reply

mah-ta

@Mahshid_61 
          	  میخونیم 
          	  فقط تا راه بیوفتیم برا کامنت گذاشتن کمی طول  میکشه
Reply

Supernatural313

شیائوژان وجود نداشت.
          
          می‌توانستید تک‌تک واحدهای ساختمانی‌ای را که شیائوژان زمانی در آن‌ها زندگی می‌کرد در بزنید؛
          از همسایه‌ها درباره‌اش بپرسید،
          اما هیچ‌کس نمی‌فهمید دقیقاً درباره‌ی چه کسی حرف می‌زنید.
          
          نمی‌توانستید با هیچ‌کدام از دوستانش تماس بگیرید؛
          چون دوستی نداشت.
          پیدا کردن خانواده‌اش هم تلاشی بیهوده بود؛
          چون خانواده‌ای نداشت.
          
          در واقع، تنها کسی که از وجود شیائوژان خبر داشت…
          خوب—
          خودِ شیائوژان بود.
          
          و اگر راستش را بخواهید،
          بعضی روزها حتی خودش هم به این موضوع اطمینان نداشت.
          
          هیچ‌کس در این سیاره، شیائوژان را نمی‌دید.
          او نامرئی بود.
          سایه‌ای خاموش که بی‌صدا میان آدم‌های عادی حرکت می‌کرد—
          آدم‌هایی که دوست داشتند،
          عشق را تجربه می‌کردند،
          خانواده داشتند.
          
          فکر نکنید هرگز تلاش نکرده بود با کسی ارتباط برقرار کند.
          شیائوژان تلاش کرده بود.
          مشکل این‌جا بود که در این کار… افتضاح بود.
          
          تمام تلاش‌هایش
          به صداها و آواهای ضعیفی ختم می‌شد
          که تقریباً همیشه در گلویش گیر می‌کردند
          و هرگز راهی به بیرون پیدا نمی‌کردند.
          
          اما حتی اگر می‌توانست حرف بزند—
          واقعاً قرار بود چه بگوید؟
           #S_M_H 
          https://www.wattpad.com/story/405304865

Supernatural313

 داستان: «او یک فرشته بود»
          
          ⚠️ هشدار پیش از آغاز
          این داستان فقط یک قصه نیست؛ یک سفر احساسی‌ست.
          دو فصل دارد —
          
          فصل اول پایانِ شادی ندارد.
          فصل اول قرار نیست شما را آرام بگذارد…
          بلکه می‌خواهد قلبتان را بشکند، روحتان را بلرزاند و یادتان بیاورد که از دست دادن، گاهی بخشی از زندگی است.
          
          اما اگر همراه بمانید…
          فصل دوم مثل آخرین نور امید درست همان لحظه‌ای می‌رسد که فکر می‌کنید دیگر تحمل ندارید —
          و پایان خوبش، مرهمی‌ست برای تمام زخم‌های فصل اول.
          
          
           مقدمه فصل اول:
          
          گاهی فرشته‌ها در آسمان نیستند.
          گاهی میان ما قدم می‌زنند…
          در ازدحام خیابان‌ها، پشت سکوت شب‌ها، میان آدم‌هایی که دوست‌شان داریم…
          
          اما ما نمی‌شناسیم‌شان — چون بال ندارند.
          نه هاله‌ای دورشان هست، نه نور از چهره‌شان می‌تابد.
          
          با این‌حال…
          گاهی یک چیز در وجودشان فریاد می‌زند که آن‌ها از جنس این دنیا نیستند:
          
          چشم‌هایی که پاکی‌شان را نمی‌شود پنهان کرد،
          نگاهی که حتی تاریکی را نمی‌ترساند،
          لبخندی که انگار خودش التیام و آرامش است…
          
          همین‌ها کافی‌ست تا بفهمیم…
          او یک فرشته است.
          
          و درست همین‌گونه بود —
          درست او… یک فرشته بود.
          شیائوژان، فرشته‌ی این داستان.
          فرشته‌ای که میان آدم‌ها زندگی می‌کرد…
          و هیچ‌کس نمی‌دانست قرار است سرنوشت چطور بال‌هایش را بشکند.
           #S_M_H
          ممنون میشم به این داستان سر بزنی♥️
          https://www.wattpad.com/story/404564028

yibo_zhan890

سلام میشه از فیک منم حمایت کنی :))) 

Mahshid_61

@yibo_zhan890 بازم برام قابل دیدن نیست
            توی پروفایلت هم میرم داستانی ازت نمیبینم 
            نمیدونم قضیه چیه
Reply

Mahshid_61

هزاره بی تو رو نمیخونین آپ نکنم
          هان؟ 

Mahshid_61

@eliiran آره (╯︵╰,) 
Reply

eliiran

@Mahshid_61 مگه تو واتپد آپ شدههههههه؟؟؟؟؟؟
Reply

mah-ta

@Mahshid_61 
            میخونیم 
            فقط تا راه بیوفتیم برا کامنت گذاشتن کمی طول  میکشه
Reply

nili1386

مهشید جون بعد مدت ها سلام 
          دیگه قرار نیست بنویسی ؟؟

nili1386

@Mahshid_61 
            وقت کنم حتما 
Reply

Mahshid_61

@nili1386 هزاره بی تو رو آپ کردم 
            اگه دوست داشتی بخونش
Reply

nili1386

@nili1386 
            وانگشیان میخونم دورت بگردم 
            به شدت منتظر خوندن هزاره بی تو هستم 
            ولی خواهش می‌کنم لان جان مایند رو ول نکن 
            من این داستان رو واقعا از ته قلبم دوست دارم 
            خودم هم واقف از تلخی آینده داستان هستم 
            ولی هرچه قدر ازش فرار کنیم در انتها گذر کردن ازشون سخته 
            با این وجود از ته دل دوست دارم آخرین ذره های محبت مادام یو رو ببینم 
            امیدوارم زود تر دست و دلت سمت وانگشیان برگرده 
Reply

WifeOfLanJan

@Mahshid_61 ممنونم که خوندی و پاسخ دادی مهربونم. درک میکنم چقدر سخته عاشق کسی باشی و مجبور باشی لحظات تلخ و سختی که تجربه کرده رو دوباره سازی کنی با توجه به عشقی که هردو به وانگشیان و ییجان داریم واینکه تقریبا همسنیم و از هجمه احساسات نوجوانانه فارغ هستیم و وجود این اشخاص برامون مثل نوری در تاریکی های زندگی واقعی عمل میکنن حرفتو کاملا درک میکنم و بهت حق میدم ممنونم که ادامش میدی بی صبرانه منتظر خوندنش هستم

WifeOfLanJan

سلام مه بانوی عزیزم من خیلی وقته داستاناتو میخونم و خیلی سبک نوشتنت رو دوست دارم
          معمولا از کسی چیزی نمیخوام اما میخواستم خواهش کنم داستان لان جان مایند رو ادامه بدی این داستان فوق العاده واقعا حیف بود متوقف بشه
          لطفا بخاطر سایه هایی که میخونن ووت و کامنت نمیدن متوقفش نکن خیلی وقت بود میخواستم بیام بهت اینو بگم اما جلوی خودمو می‌گرفتم الانم نمیدونم چرا گفتم شاید بعد چند ماه که از خوندنش گذشته حس میکنم دراپ کردنش ظلم بوده به لانجان عزیزم

Mahshid_61

@WifeOfLanJan  سلام بر نارین عزیز
            خوشحالم که بهم پیام دادی
            من خودم واقعاً لان‌جان مایند رو دوست دارم
            از صمیم قلبم دوستش دارم ولی بینهایت پرمشغله هستم و خب یه حرکت دلی، باید دلدار هم داشته باشه
            هستن عزیزانی مثه شما که محبت دارن و دوست دارن ادامه پیدا کنه، ولی از شما و از همه عزیزان همراه بارها خواهش کردم که سوال، حرف، حدیث، ایراد، هر چی به ذهنشون میاد بگن. اما حتی جواب سئوالهامو نمیدن⁦ಠ⁠︵⁠ಠ⁩
            و خب پیدا کردن ذره ذره اطلاعات از فندوم بشدت وقت گیره
            با تمام این احوال برمی‌گردم دوباره
            فقط نیاز به یه تایم رفرش شدن ذهن دارم. چون پارتهای آتی بشدت تلخه و من برای نوشتن اونهمه تلخی نیاز دارم خودم اول روحیه لازم رو بدست بیارم. مثه غواص بدون اکسیژنی که یه نفس عمیق می‌کشه تا بره توی عمق. حیف که خواننده های عزیز کپسول اکسیژن نمیشن برام که کم نیارم وگرنه همین بریک رو هم نمی‌دادم
            توکل به خدا، ان‌شاءالله زمستون برمی‌گردم 
            پاییز پر مشغله‌ای دارم و وقت تمرکز و تحقیق نمیمونه
Reply

eliiran

های عزیزم
          چطور مطوری 
          میگما مهمون ناخونده نمیخای 
          با اجازه صابخونه خواستم بگم یه مینی فیک جدید از وانگشیان نوشتم 
          نظرت چیه یه سر بزنی زیبا
          
          لطفا گستاخی این جانب را بخشیده و حمایتش کن شیجیهههه جونمممم بووووس و قلب قرمز تقدیم با عشق♥️
          
          https://www.wattpad.com/story/376826943?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=share_reading&wp_page=reading&wp_uname=eliiran

shamayelsolemani

سلامممم.... من همیشه از همه جا بی‌خبرم... الان متوجه شدم مشهد سیل اومده.... ایشاالله همه چی ختم به خیر میشه... اونایی که مال شون از دست رفته به زودی دوباره به دستش بیارن.. امیدوارم شما هم سلامت باشین....
          توی این روزای عزیز ( تولد امام رضا و دهه کرامت) برامون دعا کنین