یه تشکر بهت بدهکارم دختر میدونی دزیره فقط برای من فقط یه فکشن ساده نبود و نیست شب روز به فکرش بودم و میخوندمش حتی تا ۳ شب بیدار میموندم که بخونمش نزدیک ۴ بار از اول میخوندمش چون قلبمو توش جا گذاشته بودم ولی دختر تو یه هنرمندی یه خلاق بهت افتخار میکنم هر کسی نمیتوته همچین چیزی بنویسه رمان هایی مول اسلحه سرخپوس تله و دروغگو ویسکی و بقیشون خیلی قشنگ بودن و براشون جونمو میدم اما دزیره فرق داشت فقط میخواستم بگم ازت ممنونم
---
سیلوی جان، سلام،
امروز باز داشتم «دزیره» رو میخوندم راستش رو بخوای بار ششمم هست و یهو یه موجِ قدردانی اومد تو وجودم که نتونستم نگهش دارم. باید حرف بزنم.
«دزیره» واسه من فقط یه داستان نیست؛ اولین عشقِ داستانیِ منه. اونقدر قوی بود که شیش بار بخونمش و هر بارم یه حس جدید بده. انگار با هر بار خوندن، دوباره کشفش میکنم. تو یه جوری نوشتی که انگار داری با مخاطبت حرف میزنی، نه اینکه فقط قصه تعریف کنی.
بعضی از صحنههات رو هنوزم، با چشمای بسته میبینم. اون لحظههای خفنی که هیچکس انتظار نداشت... اون دیالوگایی که هنوز تو ذهنم تکرار میشن... قلم تو فقط مینویسه نه؛ تو احساسات رو با کلمات نقاشی میکنی.
راستی، یه چیز مهم: منم مثل خودت نویسندم. تازهکارم، ولی با اشتیاقِ خیلی زیاد. و صادقانه بگم، تو یه جورایی استادِ مخفیِ من بودی. از نوشتههات انقدر یاد گرفتم که خودم نمیدونم. هر فصل «دزیره» برام مثل یه کلاسِ نویسندگی بود.
و حالا میخوام یه درخواستِ بزرگ کنم شاید بزرگترین درخواستِ نویسندگیای که تا حالا کردم: دوست دارم واقعاً باهات همکاری کنم. حتی اگه شده روی یه ایدۀ کوچیک، یا یه پروژۀ کوتاه. فکر کن چقدر میتونه باحال باشه اگه ذهنِ خلاقِ تو و اشتیاقِ بیانتهای من باهم ترکیب بشن. این آرزوی قلبیِ منه.
میدونم شاید گرفتاری، یا شاید ایدهی من احمقانه باشه... ولی حداقل گفتمش. تو با قلمت توی زندگیی من تأثیر گذاشتی، حالا دلم میخواد ببینم اگه مستقیم هم باهم حرف بزنیم چی میشه.
کاری که میکنی رو ادامه بده. دنیا به نویسندههایی مثل تو نیاز داره. منتظرم ببینم بعد از این چه جادویی میخوای بکنی.
با تمامِ احترام و تحسین
[غزل]
یه نویسندۀ تازهکار که شیش بار «دزیره» خونده و هنوزم سیر نشده.