somber_ir

عنوان: دنبال یه فیکشن گمشده‌ی ییجان هستم
          
          سلام بچه‌ها.
          
          چند وقته دارم دنبال یه فیکشن ییجان می‌گردم که حدود سال ۲۰۲۲ خونده بودمش. من ترجمه‌ی فارسیش رو توی واتپد می‌خوندم، ولی فکر می‌کنم نسخه‌ی اصلیش انگلیسی بوده.
          
          این چیزاییه که یادمه:
          
          وانگ ییبو و شیائو جان چند سال بود با هم ازدواج کرده بودن.
          
          ییبو مدیرعامل یه شرکت بود.
          
          جان خونه‌دار بود، خیلی درس خونده بود و فوق‌العاده آشپزی می‌کرد.
          
          توی یه ویلای بزرگ بیرون شهر زندگی می‌کردن.
          
          جان همیشه ستاره‌های کاغذی (Lucky Stars) درست می‌کرد.
          
          کم‌کم ییبو نسبت بهش سرد شد و با همکار زن خودش، ژائولینگ (Zhao Ling)، وارد رابطه شد.
          
          بعدش با توافق از هم طلاق گرفتن و ییبو ویلا رو به جان داد.
          
          تا جایی که یادمه، جان بعد از طلاق مریض شد، ولی یادم نیست دقیقاً چه بیماری‌ای داشت.
          
          آخرش هم ییبو حسابی پشیمون شد.
          
          داستان بیشتر از دید وانگ ییبو روایت می‌شد.
          
          مترجم فارسی فقط حدود ۲۰ چپتر ترجمه کرد و بعد دیگه ادامه نداد، برای همین هیچ‌وقت نفهمیدم آخر داستان چی شد.
          
          هر چی توی واتپد و گوگل گشتم، نتونستم پیداش کنم. اگه این داستان براتون آشناست یا اسمش، نویسنده‌ش یا هر سرنخی ازش یادتونه، واقعاً ممنون می‌شم بگید
          
          

i_am_SMH

شیائوژان وجود نداشت.
          
          می‌توانستید تک‌تک واحدهای ساختمانی‌ای را که شیائوژان زمانی در آن‌ها زندگی می‌کرد در بزنید؛
          از همسایه‌ها درباره‌اش بپرسید،
          اما هیچ‌کس نمی‌فهمید دقیقاً درباره‌ی چه کسی حرف می‌زنید.
          
          نمی‌توانستید با هیچ‌کدام از دوستانش تماس بگیرید؛
          چون دوستی نداشت.
          پیدا کردن خانواده‌اش هم تلاشی بیهوده بود؛
          چون خانواده‌ای نداشت.
          
          در واقع، تنها کسی که از وجود شیائوژان خبر داشت…
          خوب—
          خودِ شیائوژان بود.
          
          و اگر راستش را بخواهید،
          بعضی روزها حتی خودش هم به این موضوع اطمینان نداشت.
          
          هیچ‌کس در این سیاره، شیائوژان را نمی‌دید.
          او نامرئی بود.
          سایه‌ای خاموش که بی‌صدا میان آدم‌های عادی حرکت می‌کرد—
          آدم‌هایی که دوست داشتند،
          عشق را تجربه می‌کردند،
          خانواده داشتند.
          
          فکر نکنید هرگز تلاش نکرده بود با کسی ارتباط برقرار کند.
          شیائوژان تلاش کرده بود.
          مشکل این‌جا بود که در این کار… افتضاح بود.
          
          تمام تلاش‌هایش
          به صداها و آواهای ضعیفی ختم می‌شد
          که تقریباً همیشه در گلویش گیر می‌کردند
          و هرگز راهی به بیرون پیدا نمی‌کردند.
          
          اما حتی اگر می‌توانست حرف بزند—
          واقعاً قرار بود چه بگوید؟
           #S_M_H 
          https://www.wattpad.com/story/405304865

Reymeraa

سلام عزیزم وقتت بخیر‌. امیدوارم ناراحت نشی که بدون اجازه میخوام فیکم رو اینجا معرفی کنم. خوشحال میشم اگر کسی علاقه‌مند به سبک داستانی‌اش باشه به جمع کوچولوی ما اضافه بشه.
          https://www.wattpad.com/story/392468770?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Reymeraa

i_am_SMH

«یک گلوله، یک قلب، یک ورق جوکر…»
          رئیس بانک مرکزی، بامداد امروز با شلیک مستقیم به قلبش کشته شد.
          تنها نشانه: ورق جوکر با حرف بزرگ W که با پونز، بی‌رحمانه به پیشانی‌اش چسبانده شده بود.
          
          شهر در شوک فرو رفت.
          مردم، خشمگین و سردرگم، در خیابان‌های منتهی به بانک مرکزی راهپیمایی کردند.
          اما سؤال سنگین‌تری از صدای گلوله بر سر زبان‌ها افتاد:
          «آیا او واقعاً بی‌گناه بود؟»
          
          افشاگری‌ها آغاز شد.
          پرونده‌ای پنهان از تجاوز رئیس فقید به پنج امگای جوان...
          و باز، همان ورق لعنتی، همان W مرموز، بر صحنه‌ی جنایت.
          
          هر ورق، آغشته به خون، حقیقتی سیاه را فریاد می‌زد.
          
          در پی آن، اسکن دیجیتالی ورق بعدی پرده برداشت از رسوایی تازه:
          افسری فاسد که با گرفتن رشوه، گناهکاران را آزاد و بی‌گناهان را به چوبه‌ی دار سپرد.
          
          قتل معاون بیمه مرکزی...
          قتل تاجر بزرگ ویسکی...
          و لیست، هنوز کامل نشده...
          
          سه سال سکوت، سه سال سایه.
          و حالا، بالاخره پرده کنار رفته:
          قاتل سریالی، معروف به جوکر ـ دبلیو، کیست؟
          افشاگر عدالت یا مجازات‌گری در نقاب کابوس؟
          
          ما فقط می‌دانیم که هر بار که حقیقتی دفن می‌شود، ورقی دیگر از جوکر در باد پدیدار می‌شود...
          
          ———
          
          و حالا با گذشت بیش از یک سال، فصل دوم جوکر-دبلیو آغاز شد؛
          همسفر قدیمی، خوشحال میشم که فصل دوم هم با من هم‌سفر بشی♥️
          
          
          https://www.wattpad.com/story/291472008

eliiran

سلام عزیزم
          خوبی یا بهتر
          
          راستش یه مینی فیک از وانگشیان نوشتم 
          خوشحال میشم بهش سر بزنی 
          
          لطفا از سر تقصیرم (دستبرد زدن به برد )بگذر و حمایتت رو شامل حالم کن دوست گلم
          https://www.wattpad.com/story/376826943?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=share_reading&wp_page=reading&wp_uname=eliiran