MintSofi
Link para comentáriosCódigo de CondutaPortal de Segurança do Wattpad
سوگند به خون همرهانم
سوگند به اشک مادران
هرگز به تیغشان نمیرد فریاد جاودان ما!
MintSofi
مرا کنار خود به اسارت گیر. حتی اگه زهر را برایم ارمغان آوری، بار دیگر با کمال میل جام را سر خواهم کشید
پوست نازک تنم را لمس کن!
شاید جای فکر های دیگر تنها نوازش های تو در سرم چرخ زنند.
تمام روز هایم با غم عجین گشته اند.
غمگین، آبی، خمیده و خسته کوچه ها را قدم میزنم.
راه فراری برای گذر از تو وجود دارد؟
گویی که این شانس سرد و تمام گشته ام را هم در میان کوچه ها گم کرده ام.
تماشایم کن.
سیگارم را از من بگیر.
سیگاری که حال برایم مسکن خاموش و بی اثری گشته که دیگر دوایی را درمان نمیکند.
هشت سال جهنم.
هشت سال عذاب.
هشت سال تحمل.
کی تمام میشوی؟
به کدامین ماه از سال از سایه سیاه و غمگین ات رها میشوم؟
همانند تمام نقاب های ارزان وجودم، خود بر تخته پاره ای از دروغ غرق شده ام.
جاده های برگشت حال که مملو از گل و لای و تابلو های جاده یک طرفه است، برایم دهن کجی میکنند.
روزی را به خاطر دارم که با مردی تنها زیر نور مهتابی های آبی اتاق میرقصیدم. تیکلایی به دست همراه با سیگاری گوشهی لب میخندیدم. آن روز او مرا آسا خطاب کرد. آسایِش! آسایشی که مملو از هیاهوست.
آن شب آسایِش را لمس کرد. پوست تنش را به انگشت های سردش به نوازش کشید.
کسی چه میدانست که پس از آن آسا برایم حکم ابدی خواهد گرفت؟
در جستجوی آن هیاهوی ساکت به اغما کشیده شدم.
روز هایم برایم به گونه ای سنگین گشته که دیگر بار خاطراتم را توان حمل نیست.
می روی و مرا جا میگذاری.
او شادی را میجست و من برق نگاه را.
او مرا میجست و من آسای درونم را.
او تو را میجست و من او را.
_Filosofia_
MintSofi
کاش میشد خودم رو دفن کنم. توی سرمای خاک این فصل خودم رو دفن کنم و خودم رو به فراموشی بسپارم.
یه روزی به امید رسیدن به ستاره شروع کردم و الان به آخر خط رسیدم.
چشم هام رو بستم و پیش رفتم. پیش رفتم و نفهمیدم کی سقوط کردم. کی زیر پاهام خالی شد.
امروز من دفن شدم. بین باور هام. بین رفتار هام. بین حرف هام. بین نفس هام. بین بغض هام. بین دود سیگار هام.
کی غمم رو میدونه؟
انگار اسیر طلسمی به اسم بی حسی شدم.
مگه دنیا چقدر منو جدی گرفته که اینجوری من رو به غل و زنجیر گرفته.یعنی من خیلی ساده ات گرفتم ؟
دیگه به چیزی نمی ارزم. عین یه دستمال گلگلی دفن شده توی خاک و گند مرداب به آلودگی کشیده شدم.
امشب من میمیرم. فردا دوباره متولد میشم. فردا خاک های روی شونه هام رو می تکونم و دوباره ادامه میدم. یه روزی منم به کمال میرسم. کمالی که در پی داشتنش هر بار یه تیکه از روحم و روانم رو باید براش به تاراج بفرستم.
رفتم و رفتم و الان به انتهای انسانیتم رسیدم.
دوباره به تاریکی اتاق خیره میشم و منِ امروز رو در همین تاریکی دفن میکنم.
برف عزیز
نمیخوای بباری؟ به سنگینی و سفیدیت نیاز دارم. امروز زیادی سیاه شدم. خیلی سیاه. کدر، بد رنگ، سیاه، آلوده و آلوده.
_Filosofia_
MintSofi
سال جدید با کلی بگایی جدید رو بهتون تبریک میگم.
امیدوارم سال جدید رو با موفقیت های زیاد و خاطره های جدید پشت سر بذاریم.
_Filosofia_
MintSofi
مرا دردیست که کماکان پس از گذر سالیان سال همچنان بر سر و روی روح ماتم گرفته ام فرود می آید.
روزی را که سوار بر باد شرقی از میان رشته های گذران عمر غبار گرفته ام بر ژرفای مرگ سقوط میکنم را بر تو در سال جدید به ارمغان خواهم فرستاد.
گرفتار بر دامنه های خاکستر نشانِ شکست، عاجزانه به هوای قلهُ رقت انگیزش روح نشسته بر انتظار نابودی ام را تقدیم می نمایم.
حال می شود تنها یک بار راه را برایم باز گذاری؟
نمی شود دروازه های سهمگين رسیدن هایت را بر چهره ام آشفته ام قفل ننمایی؟
روزهایم را به پاس وَهم ایام رنگ گرفته ام قربانی حماقتت می سازم.
در میان هیاهوی زندانبان سیه رویم تنها و تنها تنین آرام خنده هایت بر گره افکارم سایه انداخته اند.
باخته از جنگ تک نفره سپاه درونم زانو بر زمین کوفته و آخرین نوای نی را می سرایم.
می بینی؟
تهی از رسیدن.
تهی از خواستن.
تهی از تمنای چیزی.
عاری از امید.
درمانده از غم.
سرگردان از نبودنت.
سرگشته از آرامش خیالی ات.
هراسیده از نِسیانت.
غرق شده در خیال آمال های بربادرفته ام.
و حال
پذیرنده نبودنت!
گویی که آرام آرام بر خاک فرو می روم.
قسم بر ریشه های خشکیده جانم، هر آنچه که شود از خاطر غبار گرفته ام گریزان مباش که تو تنها طناب بازمانده از انسانیم هستی!
_Filosofia_
MintSofi
بی خبر از آن روز که کی تو را همسفر بر باد فراموشی راهی سازم بر خیال دستان گرمت روز هایم را بر آمال هایم به درهمی ارزانی می سازم.
زیبای من، اکنون که تنها نوازش آوای دلنشین صدایت و آن چشمان برق نشینت بر خاطرم مانده چگونه با خود کنار آیم؟
در آرامگاه ابدی خاک خورده روحم به چنان قدرتی ریشه دوانده ای که تک تک پرستشم از آن توست.
روزمرگی ام از آن یاد و خاطرات توست.
شادی هایم با خیال تو گم گشته است.
و غم هایم!
عجب عجین شده های قهاری گشته اند که رگه ای از تو همواره با آنان همراه است!
ژرف تمنای وجودت به چنان شدتی بر روحم خیمه زده که گویی هفت گردش زمین به دور گوی آتیشن همچنان نابود اش نساخته است!
میتوانی تنها یک بار! تنها یک بار بر سر راهم نمایان شوی؟
همان قدر بی برنامه.
بدون اندک نشانی.
بی نیاز از هر خاستگاهی.
عاری از هر تمنایی.
و به مانند نخستین مرتبه، مملو از شجاعت!
همانگونه که اولین بار خالی از هر رخصتی بر روحم ریشه دواندی!
ابدیتم بار سنگینی ات را که ملامت کند که تو ذره ذره تصویر زیبایت را از ذهنم پاک میسازی؟
با من آبیگشته اینگونه ننما که رنج رسیده از تو تنها پرستشگاه من است!
MintSofi
You know when you try to write a personal letter to someone who's important to you, but they're too close and there's not enough words to describe how you feel so you stop.
that's how I feel writing about grief. writing about grief for me is dangerous, how do I open a door that people I love once walk through and never returned? because the thing about grief is that it isn't something I can talk about conclusively.
I would love to tell you that your heartache has a finish line, that eventually your mind won't sink when you remember their smile. or their eyes for the darkness that consumes you when they're gone. I can never give a solution. I can never replace their light.
The truth is the only way to heal entirely is to forget, and when you're grieving forgetting is the last thing you want to do. so this is what I can tell you, you don't have to take anyone's advice you don't even have to take mine. cry when you need to cry and heal your own time. and remember that there isn't a finish line the goal isn't to be perfectly content without them, the goal is to take things one day at a time. and remember that the gap between the two of you is only as far as it takes to reach their hand in your mind, their smile and their laugh can always be found behind closed eyes.
it's okay if my words aren't enough to feel what you're fighting, because for me grief is the letter that I never finish writing.
_Elsana_
MintSofi
‘Cause I’m Way Too Sad
Way Too Sad To Dance
I’m Way Too Sad To Dance
‘Cause I Got Too Caught Up My Friends Agree
A Broken Heart And Nobody
And That’s Why I’m Too Sad To Dance
And now I Just Wait By The Telephone
You Ain’t Coming Back And I Should’ve Known
And That’s Why I’m Too Sad To dance.
_Jk_
MintSofi
So swing my way, baby
And let me close you
And feel the world move
Fly away, fly away
_V_
MintSofi
خورشیدک به غروب رسیده ام، روز هایت را به پاس تمام اشک های فروزان بر پرتو های تاریک قلب خاکستر نشسته ات، در شیشه ای در بسته بر اقیانوس فراموشی رهسپار می سازم.
گرمای دستانت را به پاس تمام نبودن هایت از تمنای جانم به ته دره نداشته های ابدی ام به سقوط می رسانم.
نوازش صدای مست کننده ات را هم قدم با باد شرقی به جاده ی منتهی بر شمال از دست رفته هایم همراه می نمایم.
عطر سرد تن ات را قرین پیچ و تاب بی رحمانه جسم ات به پیرزن جادوگر نسیان ها به ازای دو سکه برنز به فروش می رسانم.
آرامش برخاسته از حصار دستانت را با گرمای پرتوی های خورشید ذهول در حال طلوع ام جایگزین می کنم.
چشمانت! آه از چشمان برق نشین ات! آنان را چه کنم؟
محور ابدیت و ابتدای جهانم را چه کنم؟
تنها نمی شود بازگردی؟ دستان لرزان و ترد شده ام را بازگیری و جسم فرسوده ام را بر زندان ابدی آغوشت راه دهی؟
بر سَر قامت خمیده ام بر خاک، تو را قسم بر می آورم بقچه سنگین وجودت را از روح هزار تکه ام بازپس گیری.
اما
می شود قسم ترسناکم را تو نادیده گیری؟!
آخر تو که نمیدانی منِ عاری از معنای وجودت هیچ ابایی از پایان نفس های حیات نشانش ندارد!
حال بر من بازگو نما که بی تو،
بی تو چه کنم؟
_Filosofia_