سلام به قشنگهای منامیدوارم این روزهای سخت رو با سلامتی پشت سر گذاشته باشید. دلم حسابی واستون تنگ شده. واسه داستان نوشتن و آپ کردن براتون. همین روزا بزودی برمیگردم. با یه وانشات متفاوت برمیگردم تا بعدش کم کم بریم سراغ محبوب مندوستتون دارم و لطفا مراقب خودتون باشید. خیلی زیاد
سلام به قشنگهای منامیدوارم این روزهای سخت رو با سلامتی پشت سر گذاشته باشید. دلم حسابی واستون تنگ شده. واسه داستان نوشتن و آپ کردن براتون. همین روزا بزودی برمیگردم. با یه وانشات متفاوت برمیگردم تا بعدش کم کم بریم سراغ محبوب مندوستتون دارم و لطفا مراقب خودتون باشید. خیلی زیاد
پول و زرق و برق ثروت،میتونم اعتراف کنم که وسوسه کننده هست...
اما تضمینی بر خوب بودنش نیست،لذتش موقته...
اما زخم و خیانتی که برجای میگذاره،ماندگاره...!
هرکسی کاخ ها و ماشین های آخرین سیستم ثروتمندها رو میبینه،فوری ذهنش میره این سمت که
حتما اونها زندگی خیلی خوب و خوشی دارند و همه چیز بر وفق مرادشونه..
حسرت میخوری که ای کاش من هم جای اونها بودم و میتونستم انقدر ثروتمند باشم...
اما کمتر کسی میدونه پشت اون همه زرق و برق در پشت پرده های اون همه ثروت چی میگذره...
و چه خون هایی ریخته شده و چه بهاهایی پرداخته شده تا اونها بتونند انقدر ثروتمند بشند...
و با لبخندهای فخرفروشانه و پوزخند های غرورآمیز پز ثروتشون رو بدن....
خون های ریخته شده و بهاهای پرداخته شده تبدیل شده به زینت روی خونه ها...
و غرور و فخرفروشی های اونها،اینجا قانون همینه..
فقط باید یک گرگ باشی و قانون بازی رو بلد باشی
تا برنده بشی وگرنه اینجا بره ها خورده میشن و قربانی ثروت های بدست آورده میشن!
https://www.wattpad.com/story/408359414?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85
این داستان را که بخوانی، قدر سلامتیات را میدانی
و میفهمی چه نعمت بزرگی را، ناآگاهانه، در اختیار داری…
ههری دختریست که پشت شیشههای بیمارستان زندانی شده.
از کودکی تا نوجوانی، زندگیاش در راهروهای سفید و اتاقهای سرد گذشته؛
جایی که در آن بزرگ شده و همزمان با بیماریاش جنگیده است.
او مبتلا به فیبروز کیستیک است؛
بیماری ژنتیکیِ شدیدِ تنفسی که از کودکی آغاز میشود
و نفس کشیدن را به نبردی هرروزه تبدیل میکند.
هر روز، نیمهجان روی تخت دراز میکشد؛
سرم در دست،
و سهمش از زندگی فقط تماشای بیرون از پشت پنجرههاست.
ههری به همسنوسالهایش حسادت میکند،
به مردمی که آنسوی شیشهها
زندگی عادی و نرمالی دارند؛
همان چیزی که او هرگز نداشته
و هر روز آرزویش را کرده است.
هر صبح که بیدار میشود،
به خودش قول میدهد اینبار درمان را جدیتر بگیرد،
قویتر باشد
و از این بیمارستان لعنتی رها شود.
اما آیا…
روز آزادی،
واقعاً قرار است از راه برسد؟
https://www.wattpad.com/story/405620402?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85
سلام وانیلیها، حالتون خوبه؟
چشمام رو عمل کرده بودم و این مدت نتونستم فیکشن جدیدمون رو آپ کنم. نمیدونم این پیامم رو اصلا کسی میبینه یا نه (بغض*) اولی هفته دیگه با پارت جدید برمیگردم امیدوارم حمایتم کنید چون من هنوزم هم سر حرفم هستم که اگر فیکشن جدید خوب حمایت نشه متوقفش میکنم . بوس روی چشماتون.
من برگشتمممم.
شوالیه داستان من اونقدر لیاقت داشت که قلمش به بهترین شکل باشه پس من با تمام تلاشم مینی فیک محکوم به مرگ رو بازنویسی کردم و حالا آماده است تا مهمون چشمهاتون بشه. افتر استوری هم همین روزا آپ میشه.
منتظر نظرهای خوشگل تون هستم
الهه تاریکی هم بالاخره تموم شد. امیدوارم با تمام کم و کاستی هاش دوستش داشته باشید. و منتظر فصل دوم این داستان باشید. قرار اهریمن ما و الهه نور با یه داستان دیگه برگردن نه خیلی زود ولی حتما برمیگردن . ♡
حالا بریم واسه داستان بعدی:) قرار محکوم به مرگ رو براتون بازنویسی کنم و بعد افتر استوری خوشگلش رو بزارم
پس منتظرش باشید
Ignore User
Both you and this user will be prevented from:
Messaging each other
Commenting on each other's stories
Dedicating stories to each other
Following and tagging each other
Note: You will still be able to view each other's stories.