NabiLand_fiction

سلام وانیلی‌ها، حالتون خوبه؟
          	چشمام رو عمل کرده بودم و این مدت نتونستم فیکشن جدید‌مون رو آپ کنم. نمیدونم این پیامم رو اصلا کسی میبینه یا نه (بغض*) اولی هفته دیگه با پارت جدید برمیگردم امیدوارم حمایتم کنید چون من هنوزم هم سر حرفم هستم که اگر فیکشن جدید خوب حمایت نشه متوقفش میکنم . بوس روی چشماتون.

moonriver85

این داستان را که بخوانی، قدر سلامتی‌ات را می‌دانی
          و می‌فهمی چه نعمت بزرگی را، ناآگاهانه، در اختیار داری…
          هه‌ری دختری‌ست که پشت شیشه‌های بیمارستان زندانی شده.
          از کودکی تا نوجوانی، زندگی‌اش در راهروهای سفید و اتاق‌های سرد گذشته؛
          جایی که در آن بزرگ شده و هم‌زمان با بیماری‌اش جنگیده است.
          او مبتلا به فیبروز کیستیک است؛
          بیماری ژنتیکیِ شدیدِ تنفسی که از کودکی آغاز می‌شود
          و نفس کشیدن را به نبردی هرروزه تبدیل می‌کند.
          هر روز، نیمه‌جان روی تخت دراز می‌کشد؛
          سرم در دست،
          و سهمش از زندگی فقط تماشای بیرون از پشت پنجره‌هاست.
          هه‌ری به هم‌سن‌وسال‌هایش حسادت می‌کند،
          به مردمی که آن‌سوی شیشه‌ها
          زندگی عادی و نرمالی دارند؛
          همان چیزی که او هرگز نداشته
          و هر روز آرزویش را کرده است.
          هر صبح که بیدار می‌شود،
          به خودش قول می‌دهد این‌بار درمان را جدی‌تر بگیرد،
          قوی‌تر باشد
          و از این بیمارستان لعنتی رها شود.
          اما آیا…
          روز آزادی،
          واقعاً قرار است از راه برسد؟
          https://www.wattpad.com/story/405620402?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85

NabiLand_fiction

سلام وانیلی‌ها، حالتون خوبه؟
          چشمام رو عمل کرده بودم و این مدت نتونستم فیکشن جدید‌مون رو آپ کنم. نمیدونم این پیامم رو اصلا کسی میبینه یا نه (بغض*) اولی هفته دیگه با پارت جدید برمیگردم امیدوارم حمایتم کنید چون من هنوزم هم سر حرفم هستم که اگر فیکشن جدید خوب حمایت نشه متوقفش میکنم . بوس روی چشماتون.

writer_Elizabeth

سلام بانو، این اولین فیکی هست که تو واتپد اپ میکنم، خوشحال میشم تو این مسیر همراهیم کنی✨
          I think you'd like this story: "profile:)✨" by writer_Elizabeth on Wattpad https://www.wattpad.com/story/395501868?utm_source=android&utm_medium=org.telegram.messenger&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=writer_Elizabeth
          منتظر نظرات زیباتون هستم✨

NabiLand_fiction

سلام وانیل‌های من
          امیدوارم تو این روزای سخت حالتون خوب باشه 
          داستان جدیدم رو بالاخره شروع کردم
          قرار خیلی بهتون خوش بگذره پس آماده باشید براش 
          https://www.wattpad.com/story/396757601?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=NabiLand_fiction

NabiLand_fiction

من برگشتمممم.
          شوالیه داستان من اونقدر لیاقت داشت که قلمش به بهترین شکل باشه پس من با تمام تلاشم مینی فیک محکوم به مرگ رو بازنویسی کردم و حالا آماده است تا مهمون چشم‌هاتون بشه. افتر استوری هم همین روزا آپ میشه.
          منتظر نظرهای خوشگل تون هستم

NabiLand_fiction

الهه تاریکی هم بالاخره تموم شد. امیدوارم با تمام کم و کاستی هاش دوستش داشته باشید. و منتظر فصل دوم این داستان باشید. قرار اهریمن ما و الهه نور با یه داستان دیگه برگردن نه خیلی زود ولی حتما برمیگردن . ♡
          حالا بریم واسه داستان بعدی:) قرار محکوم به مرگ رو براتون بازنویسی کنم و بعد افتر استوری خوشگلش رو بزارم 
          پس منتظرش باشید