Parmoz

تنبیه جنسی داستان‌هاتون رو جذاب نمی‌کنه و واقعاً حال به هم زنه.
          	جدی.

Parmoz

نتم وصل شده و تنها چیزی که می‌تونم بگم اینه که ای کاش منم توی خیابون‌ها مُرده بودم.
          بارِ غمِ زنده بودن، هیچوقت تا به امروز انقدر برام سنگین و سخت نبوده که الان هست.
          
          امیدوارم حالِ خودتون و خانواده‌هاتون خوب باشه، و اگر داغِ از دست دادنِ عزیزی رو دیدید از پروردگار براتون بردباری رو درخواست می‌کنم.
          به همه‌مون تسلیت می‌گم.
          روح تمامِ جاویدنام‌هامون شاد باشه.

Milyyhana

سلام عزیزم شرمنده اگر بی اجازه فیکمو اینجا میزارم ـ 
          https://www.wattpad.com/story/401693538?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=ilanahana
          
          داستان راجب امگای لالیه که تصمیم میگیره از پیش شوهرش برای نجات جون خودش و بچش فرار کنه . اون به کلبه ای پناه میبره که صاحب اون کلبه آلفا کیم تهیونگه . تهیونگ آلفاییه که از اون امگا و بچش مراقبت میکنه اما خب قطعا اونا به این زودی در ارامش و اسایش نیستن نه ؟؟؟ 
          
          + یع..یعنی شماام میخواین با من از اون کارا بکنید ؟؟
          
          _ هی هی امگا کوچولو . من کاریت ندارم منظورم یه چیز دیگس ـ