سلام من یک فیکشن گم کردم تریسام بود فکر کنم اسمش my daddy بود . زین و لیام فکر کنم ازدواج کرده بودند و هر دو تاپ بودن پس دنبال هری رفتن که با هر دوشون باشه. باهاش قرار می زارن و خانه شون میارنش . حتی فکر کنم از رعد و برق هم می ترسید . اما کلا جریان سر این بود که دنبال شخص سومی برای رابطشون بودن که باتم بشه
یکی بود یکی نبود
در یک روز گرم تابستونی دختری بود که بدجور لری میخواست
پس شروع کرد به نوشتن ایدش
نوشتن پاراگراف اول کافی بود تا انتهای داستان مثل جادویی تو سرش نقش ببنده و عاشقش بشه
عاشق داستانی بشه که از عشقی در سالهای خیلی دور نوشته میشه
از عشقی افسانه ای
عشقی عجیب در انگلیس قرن ۱۸۰۰ و اتفاقات خواندنی (*_*)
حالا اون دختر اینجاست تا بوکش رو بهت هدیه بده و امیدواره که ازش خوشت بیاد زیبا ❤️
https://www.wattpad.com/story/313585352?
اد کردنش به ریدینگ لیستت بزرگترین کاریه که میتونی برای دیده شدنش بکنی ^_^
ممنون❤️