RosieRosalind

قسم به تار به تار گیس های شعبده باز (یادش بخیر *گریه)
          	دارم مینویسم دیگه گمونم... فقط دستم هنوز گرم نیست و خشکم هست...
          	ولی اینم مدرک :
          	https://ibb.co/601J7CfJ
          	https://ibb.co/DDf4N98K
          	https://ibb.co/m55bk62K
          	(بزنین روی لینکا تا عکسا باز بشن)
          	
          	میخوام اینجا و خودمو زنده کنم! (احتمالاً الآن یه چیزی از بالای کمد بیفته روی سرم :'/)
          	
          	پ.ن : قصد دارم که یه اکانت دیگه بزنم جداگانه برای خودم، دوستای واتپدرم و برای خوندن... تا اینجا رو اختصاص بدم به بوک هام و نوشتن! نظر؟! بعد اینجا هم می‌ذارمش *-*
          	
          	پ.ن 2 : و بله، مدارکم سه تا کار متفاوتن؛ دارم خودمو "رایت بامبینگ" میکنم تا دستم راه بیفته. (اختراع اصطلاحات جدید؟!)
          	
          	پ.ن 3 : اگه دوست داشتین اسم این سه تا رو بدونین به ترتیب و به طور خلاصه "کالینین"، "لاترا" و "فصل پنجم" هستن! البته فعلاً اگه تغییرشون ندم :')

lee-min-yass

ووووی رزالی دوباره برگشته به نوشتن
          	  *ترقه و برف شادی
Reply

sohapink87

@RosieRosalind  یعنی واقعا میخوای ادامه شعبده باز رو بنویسی ؟ TT 
          	  دل یک کودک رو همین الان شاد کردیی3333>
Reply

femalefearless

@RosieRosalind دومی رو میخوام وای
Reply

RosieRosalind

قسم به تار به تار گیس های شعبده باز (یادش بخیر *گریه)
          دارم مینویسم دیگه گمونم... فقط دستم هنوز گرم نیست و خشکم هست...
          ولی اینم مدرک :
          https://ibb.co/601J7CfJ
          https://ibb.co/DDf4N98K
          https://ibb.co/m55bk62K
          (بزنین روی لینکا تا عکسا باز بشن)
          
          میخوام اینجا و خودمو زنده کنم! (احتمالاً الآن یه چیزی از بالای کمد بیفته روی سرم :'/)
          
          پ.ن : قصد دارم که یه اکانت دیگه بزنم جداگانه برای خودم، دوستای واتپدرم و برای خوندن... تا اینجا رو اختصاص بدم به بوک هام و نوشتن! نظر؟! بعد اینجا هم می‌ذارمش *-*
          
          پ.ن 2 : و بله، مدارکم سه تا کار متفاوتن؛ دارم خودمو "رایت بامبینگ" میکنم تا دستم راه بیفته. (اختراع اصطلاحات جدید؟!)
          
          پ.ن 3 : اگه دوست داشتین اسم این سه تا رو بدونین به ترتیب و به طور خلاصه "کالینین"، "لاترا" و "فصل پنجم" هستن! البته فعلاً اگه تغییرشون ندم :')

lee-min-yass

ووووی رزالی دوباره برگشته به نوشتن
            *ترقه و برف شادی
Reply

sohapink87

@RosieRosalind  یعنی واقعا میخوای ادامه شعبده باز رو بنویسی ؟ TT 
            دل یک کودک رو همین الان شاد کردیی3333>
Reply

femalefearless

@RosieRosalind دومی رو میخوام وای
Reply

Eunoia_700

یه روح کوچولویی با پارچه قرمز گم شده
          شما احیانا این دور و برا ندیدینش؟

Eunoia_700

@RosieRosalind 
            اومو.. من اون طرفو نگاه میکنم تا آماده شی *خنده ریز
Reply

Eunoia_700

@RosieRosalind 
            همچنین رزا رزالین♡
Reply

Eunoia_700

@RosieRosalind 
            سلام عزیزدل
            حالت چطوره؟
Reply

_zahra_

سلام بانوی گل ، احوالت چطوره؟
          شاید عجیب باشه ولی خوابت رو دیدم...
          
          نمیدونم چطور میشه خواب کسی که تا حالا ندیدی و حتی صداش رو نشنیدی ببینی ، ولی خب گویا شدنیه :)
          
          نکته جالبش اینجا بود داشتیم باهم حرف میزدیم بدون اینکه صدا یا تصویری ازت تو خاطرم مونده باشه ؛ اما خیلی خوب میدونم که خودت بودی.
          
          و نکته عجیبش این بود که داشتیم در مورد موتور انواع هواپیماها به طور جدی بحث میکردیم که یک هواپیما تو واتپد سقوط کرد‌(دنیای پرنده‌های آهنین به من و تو نیاز داره*خنده).

RosieRosalind

@_zahra_ وای برای مت واقعا وایب تو رو میده و خووووووشحالممممممم تاییدش کردی* گریه ذوق
            
            تصوراتم جای خوبی نیستن ازشون بیا بیرون
            یعنی چه که رانندگی هم می‌کنی؟!؟ *پلی شدن آهنگ لوز مای مایند توی مغزم
Reply

_zahra_

@RosieRosalind فانتزی های تو در مورد من انقد جذابه که وقتی تعریف میکنی ذوق میکنم⁦♡
            
            در مورد آهنگ...یک کلام میگم محشر بود.
            وایبش زهرا بود ، خودِ من.
            از فردا تو ماشین خودمو با این آهنگ خفه میکنم ، لذتش موقع رانندگی دو برابر میشه و تو ذهنم پررنگ تر میشی.
            
            نمیدونم چطور اما ممنون که منو شناختی*گریه
Reply

_zahra_

@RosieRosalind اگه پیشت بودم حتماً برات بستنی میگرفتم رزِ واتپد :)
            
            دروغ چرا گاهی دلم میخواد خالقِ وریتی رو ببینم ، من همیشه نسبت به نویسنده‌ بوک هایی که دوست دارم کنجکاو میشم*خجالت
            و اینکه شکست نفسی نکن لطفاً ، تمام انسان ها با زیبایی های مختص به خودشون آفریده شدن :)
            
            نمیدونم چطور بگم هواپیما کجا افتاد ولی تو اینطور در نظر بگیر که در حد فاصل اکانت من و تو*خنده
            
            تو خلبان شو ، خودم مکانیک هواپیمات میشم ؛)
            
Reply

_incnt

راستش من وریتی رو از وقتی یکی دو پارت بیشتر نبود توی لایبرریم داشتم؛ اما بخاطر دلایل مختلفی که یکیش انتظار برای تموم شدن و ترس از تو خماری موندن بود، خوندنش رو به تعویق می‌انداختم. و بعدش هم کالینین. الان که به محض بستن این بوک رفتم تا ادامه‌ی داستان ویلیام رو تو کتاب دوم بخونم و واتپد ارور نبودنش رو داد، فکر کنم برای اولین بار از امروز و فردا کردنم پشیمونم.
          مسیج بوردت رو خوندم و امیدوارم فرصت و حوصله و هرچیزی که دنبالش می‌گردی تا به کمکش راحت‌تر بتونی بنویسی رو پیدا کنی و نوشتن ادامه‌ی داستان این دو نفر مثل قبل واست روون باشه. 
          (قول می‌دم این بار پا به پات بیام و ترس از شروع کردن نداشته باشم.) 
          نوشتم که بدونی یکی دیگه هم هست که بی‌صبرانه و مشتاقانه منتظره. 

RosieRosalind

@_incnt پس با اجازه شما به شما یورش خواهم برد!
Reply

_incnt

@_incnt خدای من! معلومه که خوشحال می‌شم. بی‌صبرانه منتظر فرصتم برای این که این بار خیلی دقیق‌تر و این بار به عنوان یک نرد هواپیما و جت‌های جنگنده وریتی رو بخونم! خیلی خیلی خیلی خوشحال می‌شم که باهات راجع بهش حرف بزنمم چون چی بهتر از نامه نگاری با نویسنده‌ای که داستانش جزو کتاب‌های موردعلاقه‌ام تو کتابخونه‌امه؟
Reply

RosieRosalind

@_incnt راستی... اگر همونطور که توی بوک و ریپلای کامنتت گفتم، هروقت خواستی اگر وقت داشتی و دلت خواست خوشحال میشم راجع به وریتی (و شاید هم کمی ارتباطش با کال) حرف بزنیمااا
Reply

abhimcdtinctuo7tr

افرادی مثل هاوپت اشتورمفیورر چگونه به وجود می آیند؟ 
          
          حدودا یک سال پیش که رمان حقیقت رو تموم کردم (البته با اشک و اندوه ) چشمم به جمال کالینین روشن شد و امیدوار شدم که حتما افسری به ذکاوت ویلیام مارتین میتونه فرار کنه و تو زندان های نمور هدر نره! و کلی با خودم خیال پردازی کردم  و فرار با شکوهش رو تصور کردم (اصلا هم باور نمی کنم الینا فقط برای دعوا کردنش به سلول هجوم برده باشه و تهیونگ ۱۳ مجموعه کد رادیویی یادش مونده باشه) پس با کلی امید سیو کردمش تا درسم و تموم کنم و سر وقت بخونمش . کالینین باعث شد نتونم پایان این رمان و بپذیرم و یک سااااااااااااااااال منتظر بمونم . ولی حالا که برگشتم اثری ازش نیست و الان تمام روش های خلاقانه آنتین برنارد و هاوپت اشتورمفیورر داره توی سرم رژه میره !!!!!!!!! 
          نویسنده عزیز خوشبختانه علم پیشرفت کرده و برای نوشتن به ورقه های حاشیه دار هتل قصر مارتیه نیاز نداری ، پس لطفا دوباره اون قلم شیوا رو کار بنداز و افسر مارتین رو نجات بده 
          وگرنه مثل فرولاین ژوانی میام بالا سرت !
          با تشکر 
          اصلا هم خشن نبود! 

RosieRosalind

@abhimcdtinctuo7tr 
            تا الآن به این نتیجه رسیدم که باید تمرین کنم تا به حد قابل قبولی برای نوشتن براتون برگردم... و همچنین برای اینکه بتونم نسخه اولیه کالینین رو که همزمان با وریتی نوشتم حفظ کنم چون حس می‌کنم اون چیزیه که شما منتظرش بودین (البته با اشارات ریزی داخل مسیج تو یکم این ذهنیتم شفاف تر اما دارای پیچش شد و برای همین می‌گم دوست دارم باهم گپ بزنیم!)
            
            باز معذرت خواهی می‌کنم و در عین حال ممنونم چون پیامت و به خصوص کانسپتش واقعا جون تازه ای بود که در من دمیده شد
            که اینطوری یادتن... همشون...
            حتی هاوپت اشتورم فیورر!
            حس خوبی داره ببینم وریتی تنها نشده
Reply

RosieRosalind

@abhimcdtinctuo7tr اینکه می‌شنوم وریتی دوستش داشتین و منتظر کالینین بودین خوشحالم می‌کنه و در عین حال هم ناراحت چون نتونستم به وظیفه ام عمل کنم تا کالینین الان اینجا باشه
            راستش توی مسیج بردم و مسیج های قبلی راجع بهش صحبت کردم...
            اگر بخوام توی کانسپت مسیجت صحبت کنم...
            
            راستش شبیه این بود که مدتی توسط گشتاپوی کارمن و توی اوایل دهه پنجاه میلادی اسیر بودم و گویا ازم می‌ترسیدن که بهم قلم و کاغذی نداده بودن... نه حتی یه برگه نوت پشت نویسی شده که من حداقل لابلای خود نوت ها بنویسم یا تک مداد جویده شده توسط یه موش واسه نوشتن روی دیوار!
            حالا که جنگ تمام شده و اسرا رد و بدل شدن... آدرس شهرم رو هم به زور به یاد میارم و چند وقتیه روی نقشه ها تمرین می‌کنم تا باز به یاد بیارمشون... چه برسه به جهت یابی کردن... و بابتش هم از شما هم رزم هام خیلی معذرت می‌خوام چون به هر حال جهت یاب این پادگان من بودم!
            حالا می‌ترسم مسیرهای میانبری که لابلای دود و مه توی مغزمه دیگه درست نباشن، طوفان، آتیش یا تانک ها زمینو تغییر داده باشن یا اگه روی کاغذ بیارمشون با بقیه نقشه ها نخونه و ناجور و خرابشون کنه!
            همین خیلی دودلم کرده اما حالا نسبتا بهترم و حس می‌کنم دود مغزم کم کم داره با تمرین کردن جهت یابی ها و قدم زدن اطراف خلیج سن کاترین یجورایی از توی گوش هام بیرون میاد...
            
            قطعا من مسئولم در برابر همه شما، در برابر امید و انتظار تو... و بسیار متأسف و عذرخواهم!
            و وظیفه خودم می‌دونم برش گردونم... اما در عین حال اینم وظیفه ام هست که چیزی که برمی‌گرده لایق نگاه و انتظار شما هم باشه (همین که این چنین نشه بعد از این‌همه مدت، منو می‌ترسونه... مخصوصا بخاطر اینکه افکارم شاید یه جاهایی خیلی با اون زمان فرق کنه!)
            
            به همین خاطر هم اون پیام بلند بالایی که یکمی پایین تر داخل مسیج بردمه رو گذاشتم تا از افراد عزیزی برای من، وریتی و کالینین مثل خود تو بپرسم، فرولاین!
            بپرسم و راهنمایی بخوام که چه کنم...
Reply

RosieRosalind

@abhimcdtinctuo7tr فکر کنم زمانی که تو می‌خوندی من نبودم واتپد و برای همین وقت نشده با هم صحبت کنیم... چون خوشم میاد با ریدرهای این چنینی (که اینقدر با من و ویلیام جور می‌شن و اینقدر بهمون لطف دارن *خنده خجالت زده*) صحبت کنم و ازشون نظر بپرسم و نقد بخوام...
            پس معذرت می‌خوام نبودم و اگر مایل بودی حالا با هم گپ بزنیم راجع به وریتی، بهم بگو
            خیلی خوشحال می‌شم
            مخصوصا بخاطر یه سری چیزا که اینجا اشاره کردی و دلم می‌خواد راجع به نظر و برداشتت بدونم (ولی توی مسیج بردم ممکنه شبیه به اسپویل بشه یهویی!!)
Reply

ZahraMohammadi719

سلام رزا میشه کلی توضیح بدی که تکلیف کالینین چی میشه و چرا کلا پاک کردی ؟
          تورو خدا اگه قصد ادامه دادنش رو داری ادامه بده من هر روز به امید کالینین میام واتپد رو چک می کنم و یه چیز دیگه تو تو تلگرام دیلی یا چنلی داری که از کالنین یا حقیقت بزاری؟اگه داری میشه آیدیش رو بدی ؟

RosieRosalind

@Caeso-bg سلام سلام و سلااااام! (البته نمی‌دونم هنوزم الف های سلام نثل قدیما معنی می‌دن یا نه!)
            
            نه یهویی نیست! من مطمئن نبودم بخوای بازم به اون پشت قفسه کتابخونه و پتوی پشمی که کف زمین جا گذاشتیم برگردیم یا نه! 
            من حال قدم به قفسه‌های بالاتر هم می‌رسه... دوست داشتم ببینی و کتاب هایی که اونجاها پیدا کردم رو هم همینطور... می‌خواستم نشونت بدمشون!
            
            به حرفت گوش دادم... سعی کردم محکم تر بگیرم و ولش نکنم... با همه انگشتام!
            راستش نیازی نیست اینارو بگی... من به تجربه های تو اعتماد دارم... قبلا چندباری توی برف باهم راه رفته بودیم *چشمک 
            اصطلاح "رایت بامبینگ" بر وزن "لاو بامبینگ" رو هم اختراع کردم، کاریه که دارم با خودم می‌کنم تا دستم گرم بشه! (جهان پیش از اختراع آتش و دستکش '-')
            
            درسته... اتفاقا تصمیم گرفتم بذارم با من تغییر کنه گ حتی به خودم گفتم این باعث می‌شه پسرک پرنده بیشتر با همتای نویسنده اش متفاوت باشه و سعی کردم مثبت نگر باشم... فقط راجع به تغییرات پایان‌بندی هنوز خیلی درگیری ذهنی دارم... اما تلاشمو می‌کنم! قول می‌دم!
            
            واقعا دوست داری بشنوی؟ خیلی غیر منسجم هستنا! پراکنده و پخش و پلا... مثل آجیل!
            من واقعا دلم برای تفاسیر و ایده های تو راجع به گذران زندگی (که فکر می‌کنم مفهومی فراتر از زندگیه!) تنگ شده!
            
            وای توی کتابفروشی کار کردی؟؟؟؟ وااااای! وای وای!
            راستش خیلی شگفت انگیزه تصورش... همیشه دلم خواسته امتحانش کنم... اگه مایل بودی و وقت داشتی خوشحال می‌شم برام بگی از تجربه ات ها...
            یکی کتابفروشی، دومی عتیقه فروشی، سومی سمساری اگه کلمه اش درست باشه!
            
            غیر منسجم تر از من نیستی کائسو... مطمئن باش! 
            بستنی توی این سرما جایی نداره! 
            بیا رد ولوت بخوریم!
Reply

RosieRosalind

@ZahraMohammadi719 متأسفانه دیلی یا چنل ندارم... با اینکه دوست داشتم که باشه
            اما معذرت می‌خوام که ندارم فعلا
Reply

RosieRosalind

@ZahraMohammadi719 سلام زیبا
            حالت چطوره عزیزکم؟ امیدوارم خوب و سالم باشی ✨
            
            راستش یکی از مشکلات مهمم باهاش رو داخل پیام پایینی توی مسیج بردم نوشتم
            اما دوباره هم می‌گم... چون یه مدتطولانی ازش فاصله گرفتم، دیگه توی فضای ذهنی که کالینین رو داخلش نوشتم نیستم پس اگر دست ببرم داخلش تا نسخه اولیه نوشته شده رو آماده کنم برای شما ممکنه خیلی فرق کنه و خراب بشه! چون ممکنه حتی پایانشم دیگه با افکار الآنم جور نباشه!
            
            اما قطعا من نسبت به شما مسئولم و به دلیل این اتفاقات پیش اومده (نبودنم، وقفه پیش اومده و حالا پاک شدن کالینین) خیلی عذرخواه و شرمنده هستم
            و قطعا وظیفه خودم می‌دونم که برش گردونم
            اون روز که اون پیام رو می‌ذاشتم دقیقا می‌خواستم از شمایی که توی این مسیر همراهم بودین کمک و راهنمایی بخوام
            و فعلا نتیجه اش این بوده که دارم سعی می‌کنم به اون فضا برگردم تا نسخه اصلی کالینین از دست نره (فکر می‌کنم همون چیزیه که شما بیشتر منتظرش هستین چون همزمان با وریتی نوشته شده... برای همین) و همچنین دوباره مدل نوشتنم رو هم یادم بیاد که بخاطر اون وقفه کاملا ازش دور شده بودم...
            
            خیلی مستاصلم راجع به کالینین در کل... می‌دونی؟!
            سپاسگزارم که راجع بهش پرسیدی و بی‌نهایت ممنونم که منتظرش هستی و همچنین بابت نبودنش خیلی شرمنده اتم (اما در کل ممنونتم... چون حس می‌کنم گاهی وریتی فراموش شده است یا جز دوستانم کسی دوستش نداره اما شما یادم میارید که اینطور نیست)
Reply

Eunoia_700

Eunoia_700

@RosieRosalind 
            اومو *ناز کردن موهات
Reply

RosieRosalind

@Eunoia_700 هنوز توی بهت هستم
            و هی این آهنگو گوش می‌دم *خنده گریه
Reply

RosieRosalind

@Eunoia_700 واقعا اتفاق شگفت انگیزی بود!
Reply

RosieRosalind

[هشدار حرف های نسبتا بی سر و ته راجع به نوشتن و افکار مربوطه]
          
          وقتی اومده بودم دفعه قبلی (لعنت واقعا... اینقدر نیستم توی جایی که آدماشو و چیزاشو دوست دارم که دفعه قبل و بعد داره بودنم...) یه عالمه کامنت بود که اگه قراره کالینینو ادامه بدی، ادامه بده!
          و خب جدای حس خجالت و شرمندگیم و این موضوع خوشحال کننده که ریدرام با اینکه حقشون بود، فحشم نداده بودن؛ من مدت زیادی از نوشتن و به دنبالش جهان داستانی "اسم رمزی" که دنیای وریتی و کالینینه فاصله گرفته بودم... اگه میخواستم ادامه بدم باید بهش برمیگشتم...
          و این باعث شد با یه ایده عجیب یا شاید حتی احمقانه بشینم و جای اینکه یادداشتا و نوشته هامو بخونم، خود وریتی و کالینینو بخونم؛ اون چه اینجا میبینین یا قرار بوده ببینین... اول وریتی رو خوندم و بعد کالینینی که آماده کرده بودم (جزئیاتش و دقت توصیفات و جمله بندی از نسخه آماده آپ کمتره اما هست...)
          و وای! نمیدونم چجوری این تجربه رو توصیف کنم... اونقدر فاصله گرفته بودم که بتونم تقریبا باهاش مثل چیزی که خودم ننوشتم برخورد کنم... و کلی چیزها داخلش پیدا کردم که به عنوان نویسنده شون نمیدیدم! قطعا ایراداتی پیدا کردم اما یه سری چیزا شبیه انعکاس افکار و ذهن خودم هم اونجا بود... که خب، باعث شد به فکر فرو برم...
          که چی شد این خط داستانی ساخته شده و چرا! اون مفهوم پشت اتفاقاتش که چجوری جرقه زده توی ذهنم... و بزرگترینشم این بود که آیا هنوز میخوام اینجوری تموم بشه؟! که اصلا این داستان هنوز چیزیه که میخوام تعریف بشه؟! به همین شکل؟! 
          که هنوزم میخوام... و میتونم... که بنویسمش؟! که بنویسم؟
          (راجع به سوال آخر اونقدر درگیر شدم که سعی کردم با ایده ها و سبکای مختلف خودمو امتحان کنم... چون با فقط فکر کردن به جایی نمیرسم)
          هربار سمت واتپد میومدم دوباره این افکار هم میومد تا تصمیم گرفتم با یه عده صحبت کنم... راجع به این ماجرا! 
          و شما هم جزئی از این عده هستین... که درسته خیلی کار عجیبیه وقتی نمیدونین دقیقا چی خوندم از کالیتین و چی دیدم توی وریتی... اما حس میکنم میتونم راجع بهش باهاتون حرف بزنم و بپرسم...
          
          اگه جای من بودین چجوری بود؟!
          جای منم نه... نظرتون چیه؟ حستون؟
          که داستان باید همونی که بوده بمونه؟! یا باید با من بزرگ بشه؟!
          
          این بزرگ شدنم داستانی شده ها!

RosieRosalind

@Caeso-bg خیلی فکر کردم تا بتونم یه جواب دقیق بدم بهت
            آخه خودت در جریانی که حرف زدن باهات برام توی چه سطح شدیدی از اهمیت و عمقه به هر حال (هرچی توی مغزمه می‌ریزم جلوت... :'/)
            
            راستش رو بخوای هرچی فکر کردم نتونستم بگم به پختگی بیشتری رسیدم... می‌دونی از نظر ذهنی یه ذره حسش می‌کنم، توی رفتارام و زندگی روزمره
            اما از لحاظ نوشتن و قلم... نمی‌تونم بگم چون ننوشتم! یه وقفه طولانی بود...
            و از نظر جزئیات باید بگم آره... چون درواقع از نظر کلیات هم هست! که بخوام چیزای زیادی تغییر بدم (نه توی وریتی البته...)
            چون واقعا من به قول تو یه مسیری رو طی کردم... یه مسیر طولانی نسبتا
            اما چون بینش وقفه افتاده سردرگم شدم که این وقفه مسیرو نشون نده، می‌دونی چی می‌گم؟!
            که مثل دو سر یه پل شکسته بینشون فاصله بیفته!
            همچنین اینکه بخاطر اون وقفه انگار خود صرف قلم گرفتن و درست حرکتش دادن از دستم در رفته...
            این منو خیلی insecure کرده بود وقتی این پیامو نوشتم و حقیقتا هنوزم هست...
            نامطمئنم به خودم که بتونم پیش ببرم و کالینین بعد از تغییرات ذهنی و از فرم افتادن قلمم در حال حاضر می‌تونه اونی بشه که باید یا نه!
            اما فعلا دارم تمرین می‌کنم... دوباره می‌نویسم و سعی می‌کنم که راه بیفتم... قدمیه که فعلا برداشتم و جالبیش اینجاست که به همونم مطمئن نیستم خیلی، اما حس کردم از نشستن و هی فکر کردنم فایده بیشتری داشته باشه...
            
            و بازم هرچی توی ذهنم بود بهت گفتم :')
Reply

Caeso-bg

سلام رزا!
            چند ثانیه‌ای دست از تایپ کردن کشیدم چون خیلی وقت بود نمی نوشتم ولی وقتی برای پرسیدن حالت اومدم واتپد، اینو دیدم و خواستم ازش یه عنوان بهانه استفاده کنم.
            بهانه ای برای صحبت کردن هایی که قرارها پراکنده باشه. 
            پیش از هر چیزی ازت یه سوال داشتم، که آیا منظور پختگی قلم بود یا از لحاظ اضافه کردن جزئیات جدید؟
            
            پرسیدی که حسمون چیه...برای من اینکه کال به دست تو نوشته شده باشه اونو برام بامعنی تر می‌کنه
            ولی اگه خودم نویسنده بودم؟ فکر میکنم که داستان نوشتنم با گذر زمان دچار تغییر میشد و تغییر ایرادی نداره و حتی جذابه؟
            یکجا نقدی راجب کتابهای کامو میخوندم، می‌گفت که انگار توی داستان هاش یه مسیری رو طی کرده و با موضوعات کتابهاش این مشخصه
            و برای کال؟ خیلی مشتاقم ببینم که دوباره چه داستان هایی برامون روایت خواهی کرد.
Reply

mikikobana

مرسی حتی الانم اشکم از اینکه شاید تونستم کمکی باشم در اومد ببخشید زود احساساتی میشم
            ولی باید بدونی که هر لحظه و هر روز منتظر میمونم
            اگه میتونی و خسته نیستی و توی خودت این رو میبینی که میتونی یه کال به جدیدیِ خودت بهمون بدی، من صادقانه و امیدوارانه منتظر میمونم و ازت انتظار دارما
            چون چیزی که تو نوشتی، برای دوره ای من رو نجات داد عزیزم
            من توی سنی هستم که افکارم دائم رو به رشد و پیچیدگیه
            و وقتی چیزی که نوشتی رو خوندم کاملا متوجه شدم چه پنجره بزرگی برای افکارم باز کردی تا ازادانه تر فکر کنم
            مثل شاهزاده اسکاتلندی عزیزم 
            خوشحالم که وجود داری و برای منی که منتظر میمونم تلاش میکنی
            و این یه اراده بزرگه…
            در اخرهر چیزی که به قلمِ افکار تو باشه حتی شده یه جمله سه کلمه‌ای رو با خوشی میخونم عزیزترینم
Reply

RosieRosalind

سلام بچه ها
          سلام عزیزای من
          دلم براتون تنگ شده بود
          برای رزای شما بودن... رزایی که بهش می‌گفتین دوست!
          
          پ.ن : توی مسیج دوم سلام کردم چون بالاتر میاد توی نوتیفا‌!

RosieRosalind

@simsimjoon اوه خانم سمااا! سلام سلام
            حال شمااا؟
Reply

RosieRosalind

@pariya13801380 پریا پریا پریا
            نهههه من اومدم که باشم... اگه هنوز توی خونه رنگی تو و بقیه جا دارم...
            واااای! خسته شدم... اما بیشترش خستگی بد نبوده! باید براتون تعریفش کنم...
            
            آرزوت برامو محکم می‌چسبونم روی لاله گوشم!
Reply

RosieRosalind

@Eunoia_700 *بغل محکم
            خیلی خیلی تنگ بود دلم برات ویییتاااااااا
Reply

RosieRosalind

اگه ازم بپرسی : تنفر یعنی چی؟
          دستمو مثل برادرای وریتی می‌کوبم روی میز و جیغ می‌زنم : اسباب کشی!

Sana_Ep

@RosieRosalind روح پارچه‌ای باز مسیرش خورده سمت دهکده داستانا؟
            خوش اومدی مهربون‌ترین
Reply