وضعیت: درحال نوشتن...️
گفتمش شیرین ترین آواز چیست؟
چشم غمگینش به رویم خیره ماند
قطره قطره اشکش از مژگان چکید
لرزه افتادش به گیسوی بلند
زیر لب غمناک خواند: ناله زنجیرها بر دست من»
و بالاخره بعد از مدت ها، پارت بعدی آپلود شد؛
زودی بیا اینجا تا نذاریم فیک دوباره متوقف بشه♥️
https://www.wattpad.com/story/329186737
«یک گلوله، یک قلب، یک ورق جوکر…»
رئیس بانک مرکزی، بامداد امروز با شلیک مستقیم به قلبش کشته شد.
تنها نشانه: ورق جوکر با حرف بزرگ W که با پونز، بیرحمانه به پیشانیاش چسبانده شده بود.
شهر در شوک فرو رفت.
مردم، خشمگین و سردرگم، در خیابانهای منتهی به بانک مرکزی راهپیمایی کردند.
اما سؤال سنگینتری از صدای گلوله بر سر زبانها افتاد:
«آیا او واقعاً بیگناه بود؟»
افشاگریها آغاز شد.
پروندهای پنهان از تجاوز رئیس فقید به پنج امگای جوان...
و باز، همان ورق لعنتی، همان W مرموز، بر صحنهی جنایت.
هر ورق، آغشته به خون، حقیقتی سیاه را فریاد میزد.
در پی آن، اسکن دیجیتالی ورق بعدی پرده برداشت از رسوایی تازه:
افسری فاسد که با گرفتن رشوه، گناهکاران را آزاد و بیگناهان را به چوبهی دار سپرد.
قتل معاون بیمه مرکزی...
قتل تاجر بزرگ ویسکی...
و لیست، هنوز کامل نشده...
سه سال سکوت، سه سال سایه.
و حالا، بالاخره پرده کنار رفته:
قاتل سریالی، معروف به جوکر ـ دبلیو، کیست؟
افشاگر عدالت یا مجازاتگری در نقاب کابوس؟
ما فقط میدانیم که هر بار که حقیقتی دفن میشود، ورقی دیگر از جوکر در باد پدیدار میشود...
———
و حالا با گذشت بیش از یک سال، فصل دوم جوکر-دبلیو آغاز شد؛
همسفر قدیمی، خوشحال میشم که فصل دوم هم با من همسفر بشی♥️
https://www.wattpad.com/story/291472008
@Supernatural313 سلام به روی ماهت...
نمیدونی چقدر ناراحت شدم که دوران بدی داشتی و نتونستم بهت کمکی کنم( ◜‿◝ )♡
میخوام بدونی توهم من رو داری و همیشه جای خالیت غمگینم میکرد و میکنه...
دشمنت شرمنده باشه:).فراموش نکن من هستم و هروقت هرحرف و درد و دلی داشتی، بدون کوچکترین قضاوتی بهت گوش میدم و دوستت خواهم داشت.
این تلگراممه← S_M_H_Supernatural_313
امیدوارم بتونم در کنارت باشم و باعث بشم بهتر بشی عزیزم
@Supernatural313
سلام عزیز دلم،
نمیدونم از کجا شروع کنم، اما اول از همه باید ازت عذرخواهی کنم. اینکه این مدت ازم خبری نشد، هیچوقت به خاطر بیتوجهی یا کماهمیت بودن تو نبود. واقعیت اینه که شرایط روحی سختی داشتم و نمیتونستم خودم رو جمعوجور کنم.
هنوز هم دارم با خودم مبارزه میکنم که بهتر بشم، اما دیگه نتونستم سکوت کنم. نمیخوام حتی لحظهای فکر کنی برام بیارزش بودی. همیشه بهت افتخار کردم، مخصوصاً وقتی دیدم توی دنیای نویسندگی چقدر درخشیدی.
شرمندهام که نتونستم در کنارت باشم و حمایتی که سزاوارش بودی رو بهت بدم. اما امیدوارم این فرصت رو داشته باشم که جبران کنم.
دوستت دارم و از صمیم قلب بهترینها رو برات میخوام.