HayatErdem_1

سلام ببخشید مزاحم شدم، روایتی  از دوستی‌ای که زیر سطح آرامش، سایه‌هایی ناآشنا پنهان کرده است. در «دو دوست»، حضور جیمین و تهیونگ شما را به داستانی می‌برد که در آن هیچ‌چیز آن‌طور که به نظر می‌رسد نیست. اگر به روایت‌های دارک، پرتنش و رازآلود علاقه دارید، این رمان دعوتی است به سفری در مرز باریک اعتماد و ترس. 
          https://www.wattpad.com/story/335601505?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=HayatErdem_1

Jinavkook7

درود پریزاد:)
          عذرمیخوام که وارد مسیج بوردت شدم.
          
          اگه به فیک تاریخی علاقمند هستید، خوشحال میشم نگاهتون رو روی بوکم داشته باشم.
          اولین فیکمه و امیدوارم لذت ببرید و ازم حمایت کنین^ ^
          
          https://www.wattpad.com/story/401648608?utm_source=android&utm_medium=org.telegram.messenger&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Jinavkook7

bestwerewolf

           یه داستان پر از راز و انتقام... و شاید خون!
          اگه عاشق داستان‌های فانتزی دارک با گرگینه‌ها، جادوگرهای مرموز و انتقام‌های خفن هستی، 
          اینجا می‌تونی داستانو دنبال کنی:
          https://www.wattpad.com/story/391375488?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=share_writing&wp_page=create&wp_uname=bestwerewolf

Dark_Mind_Fics

https://www.wattpad.com/story/381723937?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=HooramAkuma
          سلام ببخشید بی اجازه تو مسیج بورد شما پیام میذارم امیدوارم دلخور نشید ❣️، هورام هستم و تازه شروع کردم به آپ داستان هام تو واتپد و کم تجربه ام توش اما خیلی خوشحال و بسیار ممنون میشم اگر افتخار بدین و فیک منم بخونید و با نظرا و حتی انتقاد های خوبتون خوشحالم کنید مرسی 

Aurorify

سلام زیبا. ببخشید بدون اجازه تو بوردت می‌نویسم. خوشحال میشم به بوک جدیدم سر بزنی و مهمان نگاه زیبات باشم.❤
          https://www.wattpad.com/story/376354258?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Aurorify

Sahra3661

@Aurorify 
            سلام ممنونم ازت
Reply

SarinaMehrabi

ببخشید که بدون اجازه شما اینجا چیزی تایپ میکنم اما بعد از مدتی تصمیم گرفتم یک فیکی بنویسم که واقعا زمانم رو روش بزارم :) 
          اگر دوست داشتی رز سفیدم در خونه "میراث"  رو بزن و کمی مهمونش باش و با میزبان های مهربونش همراه باش :)
          
          
          " میراث " 
          
          
          پک دیگری از نخ آلبالویی اش گرفت و با پیچیدن عطر تنباکو ، خمار چشمانش را بست .
          امشب بیشتر از هر شبی برای ذره ای خواب تشنه بود اما باز هم نقش چشمان رنگِ شب پسرک ، در پشت پلک هایش جلوه کرد . 
          پسری که تاریکی آن دو گوی تیره اش او را به دیدن انعکاس چهره دردمند خودش عادت داده بود .
          پسری که روزی در تاریکی چشمانش غرق در خواب بود ؛ درحالی که در این زمان برق خطرناکی در مردمک های سرکشش ، خواب را از مرد بزرگتر دریده بود ...
          
          
          
          ژانر : درام ، عاشقانه ، روانشناختی ، اسمات 
          کاپل : ویکوک ، یونمین ، ؟
          
          
          
          https://www.wattpad.com/story/374561364?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=SarinaMehrabi

Sahra3661

@SarinaMehrabi 
            حتما سویتی
Reply