FK_Spoiler
وردها پیچیدند.
نگاه ناامید تهیونگ، دخترک را در بر گرفت.
"متأسفم... چارهای نداشتم."
"همیشه چاره داشتی؛ فقط منو انتخاب نکردی"
آسمان به رنگ خون شد و چیزی طلب شد... چیزی که وجود نداشت.
بخشش؛ برای خنجری که از پشت به عشقش زده بود!
Another Blade | خونآشامی | فانتزی | رمزآلود | عاشقانه
↝Boy × Girl
https://www.wattpad.com/story/319598437?utm_source=ios&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details&wp_uname=FK_Spoiler