LKOAVIE

سلام خوشحال میشم به بوکم سر بزنید و حمایتم کنید
          
           ژانر: عاشقانه تاریک / DDLB/ درام روانی/ اسمات 
          
          کاپل: چانبک / هونهان
          
          خلاصه داستان: وقتی پسری یاغی و بی‌پناه به نام بکهیون، با مردی مرموز و ددی‌طور به اسم چانیول روبه‌رو می‌شه، هیچ‌کدوم نمی‌دونن که این دیدار، زندگی هر دوشون رو زیر و رو می‌کنه.چانیول نمی‌تونه بدون بکهیون زندگی کنه…و برای داشتنش، راهی جز دزدیدنش نمی‌مونه.تو این خونه، امنیت یعنی تسلیم شدن…و عشق، یعنی زنده موندن وسط تاریکی.
          از طرف دیگه، سهون و لوهان، با رابطه‌ای پر از وابستگی و لطافت، نشون می‌دن عشق می‌تونه هزار چهره داشته باشه.
          
          ‌ دو داستان، دو عشق، یک درد مشترک:
          فرار از تنهایی.
          https://www.wattpad.com/story/371733476?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=LKOAVIE

LKOAVIE

سلام خوشحال میشم به بوکم سر بزنید و حمایتم کنید
          
           ژانر: عاشقانه تاریک / DDLB/ درام روانی/ اسمات 
          
          کاپل: چانبک / هونهان
          
          خلاصه داستان: وقتی پسری یاغی و بی‌پناه به نام بکهیون، با مردی مرموز و ددی‌طور به اسم چانیول روبه‌رو می‌شه، هیچ‌کدوم نمی‌دونن که این دیدار، زندگی هر دوشون رو زیر و رو می‌کنه.چانیول نمی‌تونه بدون بکهیون زندگی کنه…و برای داشتنش، راهی جز دزدیدنش نمی‌مونه.تو این خونه، امنیت یعنی تسلیم شدن…و عشق، یعنی زنده موندن وسط تاریکی.
          از طرف دیگه، سهون و لوهان، با رابطه‌ای پر از وابستگی و لطافت، نشون می‌دن عشق می‌تونه هزار چهره داشته باشه.
          
          ‌ دو داستان، دو عشق، یک درد مشترک:
          فرار از تنهایی.
          https://www.wattpad.com/story/371733476?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=LKOAVIE

Firooze2002

قفسه ی سینه‌ی چانیول بالا و پایین میشد و سفت و سخت تپانچه رو توی دستش نگه داشته بود.
          
          به قد بلند این پسر نمیخورد که تا به حال آدم نکشته باشه!
          
          بکهیون خودشو بالا کشید و تکیه‌اشو به کیسه های برنج پشت سرش داد.
          
          آروم آروم و یکی در میون نفس میکشید.
          
          پاهای فرمانده جا به جاییِ ریزی داشت و همین باعث شد بک حرکت بعدیش رو حدس بزنه!
          - شلیک کن!
          
          فریادِ بک همزمان با حمله‌ی فرمانده به سمت چان بود!
          
          سعی میکرد تا اسلحه رو از دست چان بگیره اما چانیول هم نمیخواست عقب بکشه.
          
          با پاش محکم به زانوی چانیول کوبید؛
          زانوش خم شد اما خودشو نباخت.
          ضربه‌ی بعدیش درست جای قبلیش بود و اینبار صدای آخ چان رو درآورد.
          
          کم کم داشت موفق میشد پارک رو منقلب کنه که صدای شلیک گلوله گوش همشونو کر کرد و باعث شد چند ثانیه سنگ کوپ کنند!
          
          بکهیون نفس نفس میزد و خیره به رنگ پریده‌ی چان خواست چیزی بگه که...
          
          قسمتی از پارتمونه، اگه خوشت اومده لینک زیر رو لمس کن 
          https://www.wattpad.com/story/305579639?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=Firooze2002&wp_originator=O81sm4Q6CrYzzXznFVsr0rQX94ZlwaiMaPOCHAGJxKQZZXMRzWIyDyFSZ9p49xwqiQDSwRQSq3jmapYocfci0lwGWm5Yhbvlpmc%2Bwf8HG07ND6u%2BJmqUCNP%2F5lJIiHGw