Supernatural313

"دخترای خوبم، شاید مدتیه ازتون دور شدم و این سکوت من هیچ ربطی به بی‌محلی یا بی‌توجهی به شما نداره. حقیقتش اینه که این روزها درگیر مسائلی هستم که خیلی سنگین و پیچیدن و دارم باهاشون دست و پنجه نرم می‌کنم. احساساتم به هم ریخته‌ست و درگیر یک بحران درونی‌ام که نمی‌تونم به راحتی ازش عبور کنم.
          	
          	یکی از بزرگ‌ترین مسائلی که به شدت ذهن و روحم رو درگیر کرده، اینه که مردی که همیشه بهش اعتماد داشتم و سوگند خورده بود که همیشه وفادارم باشه، در تمام این مدت به من دروغ گفت و به اعتماد و عشقم خیانت کرد. این حقیقت به شدت قلبم رو شکسته و برای همین این مدت دور بودم.
          	
          	این روزها خیلی با خودم جنگیدم و هنوز درگیرم. در حال گذراندن دوره‌ای بسیار سخت و دردناک هستم که امیدوارم به زودی ازش بیرون بیام. برای همین، به خودم اجازه دادم که مدتی از همه چیز و همه کس فاصله بگیرم، چون نیاز داشتم که با خودم روبه‌رو بشم و آرامش پیدا کنم.
          	
          	الان خیلی دچار درد و سردرگمی شدم و هیچ چیزی جز حمایت خداوند و درک شما نمی‌تونه حال من رو بهتر کنه. 
          	می‌خوام بدونید که برای من خیلی مهمید و این فاصله هیچ وقت به معنی بی‌محلی یا فراموش کردنتون نیست. من فقط به زمانی برای خودم نیاز داشتم تا بتونم از این بحران عبور کنم و دوباره خودم بشم.
          	
          	لطفاً برای من دعا کنید که بتونم خیلی زود از این شرایط سخت بیرون بیام و با گرفتن طلاق، به آرامش برسم. به زودی برمی‌گردم و امیدوارم بتونید درک کنید و مثل همیشه در کنارم باشید. خیلی دوستتون دارم و به زودی با شما هستم."
          	 #S_M_H

Supernatural313

"دخترای خوبم، شاید مدتیه ازتون دور شدم و این سکوت من هیچ ربطی به بی‌محلی یا بی‌توجهی به شما نداره. حقیقتش اینه که این روزها درگیر مسائلی هستم که خیلی سنگین و پیچیدن و دارم باهاشون دست و پنجه نرم می‌کنم. احساساتم به هم ریخته‌ست و درگیر یک بحران درونی‌ام که نمی‌تونم به راحتی ازش عبور کنم.
          
          یکی از بزرگ‌ترین مسائلی که به شدت ذهن و روحم رو درگیر کرده، اینه که مردی که همیشه بهش اعتماد داشتم و سوگند خورده بود که همیشه وفادارم باشه، در تمام این مدت به من دروغ گفت و به اعتماد و عشقم خیانت کرد. این حقیقت به شدت قلبم رو شکسته و برای همین این مدت دور بودم.
          
          این روزها خیلی با خودم جنگیدم و هنوز درگیرم. در حال گذراندن دوره‌ای بسیار سخت و دردناک هستم که امیدوارم به زودی ازش بیرون بیام. برای همین، به خودم اجازه دادم که مدتی از همه چیز و همه کس فاصله بگیرم، چون نیاز داشتم که با خودم روبه‌رو بشم و آرامش پیدا کنم.
          
          الان خیلی دچار درد و سردرگمی شدم و هیچ چیزی جز حمایت خداوند و درک شما نمی‌تونه حال من رو بهتر کنه. 
          می‌خوام بدونید که برای من خیلی مهمید و این فاصله هیچ وقت به معنی بی‌محلی یا فراموش کردنتون نیست. من فقط به زمانی برای خودم نیاز داشتم تا بتونم از این بحران عبور کنم و دوباره خودم بشم.
          
          لطفاً برای من دعا کنید که بتونم خیلی زود از این شرایط سخت بیرون بیام و با گرفتن طلاق، به آرامش برسم. به زودی برمی‌گردم و امیدوارم بتونید درک کنید و مثل همیشه در کنارم باشید. خیلی دوستتون دارم و به زودی با شما هستم."
           #S_M_H

Supernatural313

وضعیت: درحال نوشتن...✒️️
          
          توجه: این یک داستان جداگانه از فصل اول است و می‌توان به صورت جداگانه خوانده شود
          •
          •
          •
          وقتی فصل اول پایان یافت، جهان دیگر همان جهان نبود.
          تاریکی مثل پرده‌ای سنگین، همه‌جا را بلعید.
          نور خاموش شد...
          امید خاکستر شد...
          و دنیا فرا رسیدن پایان را باور کرد.
          
          هیچ‌کس فکر نمی‌کرد دوباره صبحی باشد،
          هیچ‌کس فکر نمی‌کرد دوباره نوری بتابد،
          هیچ‌کس... جرئت نکرد دوباره منتظر معجزه بماند.
          
          اما درست همان لحظه‌ای که همه چیز از دست رفته به‌نظر می‌رسید -
          روزهای سرد، بی‌صدا، شکسته...
          اتفاقی افتاد که هیچ‌کس پیش‌بینی‌اش نکرده بود.
          
          روزی دوباره...
          او برگشت.
          
          نه با بال‌هایی گسترده، نه با آسمانی روشن...
          بلکه با همان قلبی که قبلاً دنیا را نجات داده بود.
          همان نگاهی که از جنس معصومیت و نور بود.
          همان لبخندی که می‌توانست تاریکی را شکست بدهد.
          
          آن فرشته دوباره به دنیا آمد...
          نه برای خودش،
          بلکه برای همه‌ی ما.
          
          برای اینکه یک‌بار دیگر جهان را از نابودی نجات دهد،
          برای اینکه ثابت کند نور - حتی اگر خاموش شود - هرگز نمی‌میرد.
          
          چرا که...
          
          او
          همیشه
          یک
          فرشته
          بود.
           #S_M_H
          -امگاورس
          https://www.wattpad.com/story/404564254

Supernatural313

شیائوژان وجود نداشت.
          
          می‌توانستید تک‌تک واحدهای ساختمانی‌ای را که شیائوژان زمانی در آن‌ها زندگی می‌کرد در بزنید؛
          از همسایه‌ها درباره‌اش بپرسید،
          اما هیچ‌کس نمی‌فهمید دقیقاً درباره‌ی چه کسی حرف می‌زنید.
          
          شاید اگر مشخصات ظاهری‌اش را با وسواس و جزئیات برایشان توضیح می‌دادید،
          بعد از کمی مکث،
          بعد از آن نگاهِ خیره‌ی مردد،
          بالاخره یکی‌شان آهسته بگوید:
          «آها… اون مرده… واحد B13.»
          
          همانی که هیچ‌وقت در چشم‌های کسی نگاه نمی‌کرد.
          همانی که اولین بار—و تنها بار—که به او سلام داده بودند،
          فقط صدایی ضعیف، لرزان و لکنت‌دار تحویلشان داده بود؛
          صدایی آن‌قدر آهسته که بیشتر شبیه عذرخواهی بود تا جواب سلام.
          
          هیچ‌وقت چیزی فراتر از همان صدا نصیبشان نشد.
          نه جمله‌ای،
          نه مکالمه‌ای،
          نه حتی تلاش دوباره‌ای.
          
          برای همین، بعد از بار سوم و چهارم،
          دیگر زحمت سلام‌دادن را هم به خودشان ندادند.
          و کم‌کم—بی‌هیچ قصدی—
          همه، شیائوژان را به‌کلی فراموش کردند.
          
          نمی‌توانستید با هیچ‌کدام از دوستانش تماس بگیرید؛
          چون دوستی نداشت.
          پیدا کردن خانواده‌اش هم تلاشی بیهوده بود؛
          چون خانواده‌ای نداشت.
          
          در واقع، تنها کسی که از وجود شیائوژان خبر داشت…
          خوب—
          خودِ شیائوژان بود.
          
          و اگر راستش را بخواهید،
          بعضی روزها حتی خودش هم به این موضوع اطمینان نداشت.
          
          هیچ‌کس در این سیاره، شیائوژان را نمی‌دید.
          او نامرئی بود.
          سایه‌ای خاموش که بی‌صدا میان آدم‌های عادی حرکت می‌کرد—
          آدم‌هایی که دوست داشتند،
          عشق را تجربه می‌کردند،
          خانواده داشتند.
          
          فکر نکنید هرگز تلاش نکرده بود با کسی ارتباط برقرار کند.
          شیائوژان تلاش کرده بود.
          مشکل این‌جا بود که در این کار… افتضاح بود.
          
          تمام تلاش‌هایش
          به صداها و آواهای ضعیفی ختم می‌شد
          که تقریباً همیشه در گلویش گیر می‌کردند
          و هرگز راهی به بیرون پیدا نمی‌کردند.
          
          اما حتی اگر می‌توانست حرف بزند—
          واقعاً قرار بود چه بگوید؟
          https://www.wattpad.com/story/405304865

Supernatural313

 به تمام همراهان عزیزم 
          
          بیشتر از همیشه نیاز به همراهیتون دارم. داستانی در راهه که به قلب‌های شما وصل میشه... داستانی که هم درد و هم عشق داره. داستان «میشه برای من باشی؟» داره بازنویسی میشه، و شما قراره این مسیر پر از احساس و کشمکش رو با من طی کنید.
          
           میگن «عشق» بی‌خبر میاد و تا متوجه بشی، همه‌چی تغییر کرده.
          
          این داستان درباره‌ی همینه. یه ازدواج از پیش تعیین شده، یه آرزو که بی‌صدا به قلبت میره، و یه خواهش بزرگ: «میشه برای من باشی؟»
          
          —خجالت می‌کشم این رو بهت بگم، اما ای کاش میموندی ...!
          
          .
          
          .
          
          .
          
          اینجا دنیایی از عشق و درد، امید و شکوه داریم. جایی که هر لحظه، هر دقیقه و هر ساعت، اون کسی که دوست داری همیشه توی قلبت جا داره. و وقتی فکر می‌کنی که ممکنه اون رو از دست بدی، دیوونه می‌شی. 
          این داستان، داستان «ییجان» و دنیای پیچیده‌اش با «عشق» و «درد» است.
          .
          
          .
          
          .
          
          پس بیاید باز با هم در این سفر پر از کشمکش‌های قلبی و احساساتی همراه بشیم! 
           #S_M_H
          
          
          https://www.wattpad.com/story/286304824

Supernatural313

سلام دوستان عزیز!
          
          داستانی که پیش روی شماست، یک بار دیگر در دنیای «بی‌وقفه» زنده خواهد شد. بله، درست شنیدید! 
          این قصه دوباره با تمام جزئیات، عشق و دلتنگی‌ها، لحظات پرهیجان و دردهای عمیق بازنویسی میشه. و من می‌خواهم که در این سفر دوباره، شما کنارم باشید، تا با هم دوباره از نو، در دنیای پر از احساسات و لحظات سرشار از تردید و امید قدم برداریم.
          
          ☁️☁️☁️
          
          سرنوشت می‌خواست مسیر آن دو از هم جدا شود. اما می‌دانید، گاهی صدای درون انسان همه چیز را تغییر می‌دهد... آری، آن دو جدا شدند؛ برای دو سرنوشت متفاوت. اما… چی می‌شود اگر قلب‌هایشان تصمیم بگیرند که یک سرنوشت را دنبال کنند؟!
          
          —چرا به من کمک می‌کنی؟
          
          –از یک چیزی پشیمونم.
          
          —از چی پشیمونی؟
          
          –اینکه توی شهر بدون‌شب، من کنارت نایستادم.
          
          "دیگه هیچوقت تنهات نمیزارم."
          
          این داستان، ادامه‌ی سریال «بی‌وقفه» است. داستانی که با عشق میان لان‌جان و وویژیان همراه می‌شود، داستانی که پر از امید، درد و قلب‌هایی است که شاید از هم دور باشند، اما هرگز از هم جدا نمی‌شوند.
          
          
          
          امیدوارم که این داستان دوباره شما رو به خودش جذب کند و شما هم این سفر عاطفی رو با من همراه بشید. اگر از این داستان لذت بردید، لطفاً اون رو با دوستانتان به اشتراک بگذارید. من به بودن شما در این لحظه‌ها نیاز دارم. #S_M_H
          
          
          https://www.wattpad.com/story/257664624

Supernatural313

سلام به تمام خواننده‌هایی که هنوز قلبشون برای تاریکی‌های من زنده‌ست…
          این داستان، «جوکر—دبلیو»، بعد از مدت‌ها دوباره داره نفس می‌کشه.
          داره از زیر خاکسترش بلند می‌شه.
          اما برای زنده شدن کاملش… به شما نیاز داره.
          به نگاه‌هاتون، قضاوت‌هاتون، و ترس‌هاتون.
          این قصه بدون شما هیچ‌وقت جان نمی‌گیره.
          
          و حالا… سؤال اصلی، سؤال مادر تمام جنون‌ها:
          
          چی میشه اگر مظلوم‌ترین آدم روی کره‌ی زمین، روزی تصمیم بگیره عدالت رو خودش اجرا کنه؟
          نه با دادگاه.
          نه با هیئت منصفه.
          با سکوت.
          با دقت.
          با یک گلوله… یک قلب… و یک ورق جوکر.
          
          بامداد امروز، رئیس بانک مرکزی با شلیک مستقیم به قلبش به قتل رسید.
          نه پلیسی صدایی شنید، نه دوربینی حرکتی ثبت کرد.
          فقط یک چیز باقی ماند:
          یک ورق جوکر با حرف بزرگ W
          که با یک پونز سرد و بی‌رحم، درست وسط پیشانی‌اش فرو رفته بود.
          
          شهر در شوک غرق شد.
          مردم، خشمگین و وحشت‌زده، در خیابان‌های منتهی به بانک مرکزی طغیان کردند.
          اما داخل هیاهوی شعارها… یک سؤال آرام‌تر، اما سنگین‌تر از صدای همان شلیک، در گوش همه چرخید:
          
          «آیا او واقعاً بی‌گناه بود؟!»
          
          چند ساعت بعد، پرده‌ها یکی‌یکی افتادند.
          پرونده‌های پنهان… اسم‌هایی که با پول خفه شده بودند…
          تجاوز رئیس فقید به پنج امگای جوان.
          و باز همان امضا:
          یک ورق خونین، با همان W مرموز، روی میزهای تاریک حقیقت.
          
          هر ورق، یک سیلی بود به صورت جامعه.
          هر ورق، فریادی از دل سایه‌ها.
          و هر ورق… قدمی نزدیک‌تر به ظهور مردی که شهر با وحشت نامش را زمزمه می‌کند:
          
          جوکر—دبلیو.
           #S_M_H
          :).
          میشه کنارم باشید؟!.
          https://www.wattpad.com/story/291472008

Supernatural313

وضعیت: درحال نوشتن...
          ⏳آغاز: ۳ سپتامبر ۲۰۲۳
          ⌛پایان: ---
          ⏰ بازنویسی: ---
          
          
          هر شب دوست داشتنت
          شکل دیگری‌ست 
          یک شب 
          میانِ غزل واژه می‌شود 
          یک شب
          میانِ گریه بغل
          یک شب
          میانِ خنده سکوت ...
          
          
          
          -من تنها برای زنده ماندن آمده بودم که تو هم درد من شدی و هم درمانم!
          
          داستان عشقی که در ازدحام ناامیدی ها رقم میخورد...
           #S_M_H
          https://www.wattpad.com/story/332525550

Supernatural313

وضعیت: درحال نوشتن...✒️⏳
          ⏳آغاز: ۳ آوریل ۲۰۲۳
          ⌛پایان: ---
          ⏰ بازنویسی: ---
          
          « تو می‌گذری، زمان می‌گذرد 
          چه کنم  با دلی که از تو توان گذاشتنش نیست... »
          
          ️️️
          
          چی میشه اگه زندگیت درست زمانی که فکر میکردی داره به خوشبختی میرسه، به دره بدبختی سقوط کنه؟!
           #S_M_H
          https://www.wattpad.com/story/335298983

Supernatural313

 داستان: «او یک فرشته بود»
          
          ⚠️ هشدار پیش از آغاز
          این داستان فقط یک قصه نیست؛ یک سفر احساسی‌ست.
          دو فصل دارد — 
          
          فصل اول پایانِ شادی ندارد.
          فصل اول قرار نیست شما را آرام بگذارد…
          بلکه می‌خواهد قلبتان را بشکند، روحتان را بلرزاند و یادتان بیاورد که از دست دادن، گاهی بخشی از زندگی است.
          
          اما اگر همراهم بمانید…
          فصل دوم مثل آخرین نور امید درست همان لحظه‌ای می‌رسد که فکر می‌کنید دیگر تحمل ندارید —
          و پایان خوبش، مرهمی‌ست برای تمام زخم‌های فصل اول.
          
          
           مقدمه‌ی فصل اول :
          
          گاهی فرشته‌ها در آسمان نیستند.
          گاهی میان ما قدم می‌زنند…
          در ازدحام خیابان‌ها، پشت سکوت شب‌ها، میان آدم‌هایی که دوست‌شان داریم…
          
          اما ما نمی‌شناسیم‌شان — چون بال ندارند.
          نه هاله‌ای دورشان هست، نه نور از چهره‌اشان می‌تابد.
          
          با این‌حال…
          گاهی یک چیز در وجودشان فریاد می‌زند که آن‌ها از جنس این دنیا نیستند:
          
          چشم‌هایی که پاکی‌شان را نمی‌شود پنهان کرد،
          نگاهی که حتی تاریکی را نمی‌ترساند،
          لبخندی که انگار خودش التیام و آرامش است…
          
          همین‌ها کافی‌ست تا بفهمیم…
          او یک فرشته است.
          
          و درست همین‌گونه بود —
          درست او… یک فرشته بود.
          شیائوژان، فرشته‌ی این داستان.
          فرشته‌ای که میان آدم‌ها زندگی می‌کرد…
          و هیچ‌کس نمی‌دانست قرار است سرنوشت چطور بال‌هایش را بشکند.
           #S_M_H
          
          https://www.wattpad.com/story/404564028