امروز وقتی اومدم نوشتهی عزیزِ باران رو معرفی کنم ناخودآگاه این رو پشتِ سرش گفتم: "نویسندهش اومد، نوشت و رفت... جوری که انگار فقط برای نوشتن این فیکشن به دنیا اومده بود" بعد از گذشت چندسال هنوز هم منتظرشم، نمیدونم دقیقا بخاطر چی ولی فقط این رو میدونم که بی اندازه دلتنگشم؛ دلتنگِ دیدن نوتیف پیام جدیدش توی چنلش، دلتنگ امضاهاش پایانِ هر پارت و دلتنگِ وجودش... اون منو نمیشناسه ولی هنوز هم جزوی از زندگیمه:)
-از طرف من ببوسش-
سلام عزیزم حال شما خوبه ؟! مزاحم شدم بپرسم که حال لاولی کویینمون خوبه؟! دستش و چشماش بهتر شدن؟! امکان اینکه مجدد ببینیمش وجود نداره؟! من واقعا دلتنگشم و دلتنگ اون روزایی که ما عر میزدیم اونم همراهی میکرد و باهامون حرف میزد.لطفا لطفاً اگه امکانش وجود داره و راه ارتباطی هست، به من بگید.. اصلا حال روحیش خوبه؟!