ThisIsNikShi

از بهار تقویم می‌ماند،
          	از من
          	 استخوان‌هایی که تو را دوست داشتند.

ThisIsNikShi

تا الان بهش حسودی می‌کردم که میتونه تصمیمِ درست رو به تصمیمِ اشتباه ترجیح بده،
          و همیشه غبطه می‌خوردم که چرا من نمی‌تونم تصمیم عقلانی رو به تصمیم احساسی ترجیح بدم..
          تا اینکه فهمیدم اون میتونه، چون تصمیم درست برای اون تصمیمِ "راحت‌تره"!
          برخلاف من که واسه تصمیم درست باید کلی خوددرگیری و سختی بکشم!
          
          تو هیچوقت به من برتری نداشتی،
          فقط خوش شانس‌تر از من بودی همیشه:)

ThisIsNikShi

شاید باید شروع بکنم ازت بنویسم
          و انقدر از تو و فقط تو بنویسم تا فکرام درمورد تو تموم بشه
          چون پائیز اومد، تو نیومدی!
          زمستون اومد، بازم تو نیومدی..
          زمستون رفت و شاید منم باید باهاش می‌رفتم
          ولی نرفتم و خواستم که قوی بمونم
          نرفتم و موندم و آفتاب گرفتم تا یخ‌های تنم آب بشن
          قسم می‌خورم که سعی کردم صبور باشم و تا وقتی بهار میرسه دووم بیارم و نَمیرم
          ولی نشد عزیزم، نشد که نشد!
          که هر دونه برفی که باقی مونده بود ذوب شد،
          که تک تک یخ‌های حوض خونه شکستن و آب شدن،
          که درخت‌های این باغ شکوفه دادن
          ولی
          من بهار نشدم.
          و من هنوز هم یه خزونِ دلتنگم، که تو روزِ رفتن تو انجماد زده.

ThisIsNikShi

«دلم برات تنگ شده. برای آغوشی که هرگز احساسش نکردم دلم تنگ شده. برای دست‌هایی که هرگز لمسشون نکردم و موهایی که هیچوقت نوازش نکردم دلم تنگ شده‌.. برای وجودِ گرمی که با آرزوش می‌خوابم و چشم هایی که تماشاشون رویامه، دلتنگم. 
          من برای تو سخت دلتنگم عزیزکم..»

ThisIsNikShi

"برای همه چیز تو رو بخشیدم ولی برای لحظه‌هایی که در بدترین شرایط فکر می‌کردم خوشبختی اینه، نمی‌بخشمت.
          تو من رو به آخر خط رسوندی و بهم گفتی اونجا بهشته! من باورت کردم و جهنمی که من رو توش می‌سوزوندی، می‌پرستیدم.
          ولی من برای روز‌های هدر رفته‌ای که می‌تونستن بهتر بگذرن نمی‌بخشمت."

ThisIsNikShi

باور نکردی وقتی بهت گفتم هنوز هم هیچ روزی نیست که بهت فکر نکنم!
          باور کن، اما اشتباه نکن. این به این معنی نیست که زخم نبودنت برام تازگی داره‌.. نه. دیگه نداشتنت برام یه زخمِ کهنه و سربسته شده، دیگه فکر کردن بهت یه عادت قدیمی شده! یه روتینِ ساده، ساده ولی همیشگی.
          من هرروز به همون سادگی‌ای به چشمات فکر می‌کنم که به محض بیدار شدنم به کنار زدن پتوم فکر می‌کنم..
          من همونجوری به صدات فکر می‌کنم، که به بستن دکمه‌های لباسم فکر می‌کنم.. من همونطوری به موهای همیشه رنگ شدت فکر می‌کنم که به نوشیدن یه لیوان آب، سوار اتوبوس شدن، دانشگاه رفتن، کار کردن، زندگی کردن و برگشتن به تخت و خوابیدنم فکر می‌کنم!
          
          تو اون همیشگی‌ترین، عادی‌ترین و تکراری ترین فکرِ نشسته به لحظه لحظه ی عمر منی!
          و من اونی‌ام که خیلی وقته دیگه هیچ اعتراضی به مغزش -که فراموش کردن رو بلد نیست- نداره.
          
          
          
          -از جمله "نامه‌های نانوشته‌ی من به تو"