آرمانهای آدمی همیشه از او دور است و چون یک گام برمیداریم آنها به شتاب گامها برداشتهاند. این تن زندانی زمان و مکان و این اندیشه گریز پرواز. در واقعیت به سر میبریم و گرفتار گذرانیم. خورد و خواب و دلزده کارهای ناخواسته کردن برای ادامه این خورد و خواب سمج، و باز این دور باطل را پیمودن و «ناگهان بانگی برآمد خواجه مرد». این گذران در خود پیچندهٔ بیسرانجام.
نمیتوانم ساز نیام را بشکنم، قلم را آتش بزنم و دودش کنم. نمیتوانم از دیار تو دست بکشم. نمیتوانم عاشقی را ترک کنم. نوبهار میاد، درختها شکوفه میزنند، بلبل روی شاخههای درخت آرام و قرار نمیگیرد. مانند پرنده سار دلی سوخته دارم. غم و اندوهی به قامت کوه دارم. نرو، بیا، بدون تو میمیرم. دارایی من در این دنیا فقط تو هستی. نوبهار میاد. درختها شکوفه میزنند، بلبل روی شاخههای درخت آرام و قرار نمیگیرد.