Lost_amaya1

درود ، با اجازه نویسنده
          
          
          خلاصه داستان: کیم تهیونگ ملقب به سیاه رئیس بزرگترین گروه مافیای غرب و نیمی از جهان، کسی که بویی از رحم و بخشش نبرده! 
          ته او  پسر  هادس  نقطه روبروی کیم تهیونگ؛ کسی که از گمشده کیم تهیونگ خبر داره!
          شاید در این داستان به جمله " بین عشق و نفرت یه بند فاصله است" پی ببرید
          چی میشه اگه کیم تهیونگ بفهمه کسی که فکر میکرد سالهاست از دست داده زنده است؟! این داستان به کجا ختم میشه؟
          
          https://www.wattpad.com/user/Lost_amaya1?utm_source=android&utm_medium=link&utm_campaign=invitefriends

jkscorp

انکار، مرزی میان ترس و پذیرش است؛
          میان آنچه قلب می‌خواهد و عقل رد می‌کند؛
          جایی که حقیقت، پشت سایه‌ای از تردید پنهان می‌شود و عشق، میان بودن و نبودن سرگردان می‌ماند و عشق آن دو، درست در میان جنگ و عطر باروت و زمانی که مافیای بریتانیا با قدرت و پول، قانون را در دست‌های خونین خود می‌فشرد و عشق پیش پا افتاده‌ترین حقیقت بود، شکل گرفت؛
          آن عشق ممنوعه که همچون زخم عمیقی در قلب جهانِ جرم و جنایت، به آرامی خون می‌چکاند و اثری از خود باقی می‌گذاشت، در حال ریشه دواندن بود؛
          میان دو مردی که به جز انکار حقیقتی مشترک میانشان چیز دیگری را نمی‌دانستند و از خطوط سرخ مرگ و قانون عبور می‌کردند.
          
          https://www.wattpad.com/story/275714099?utm_source=ios&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details&wp_uname=jkscorp

palidus

_ اینقدر تلخ بودن حالت رو خوب می‌کنه؟
          _ اگه شما رو ناراحت می‌کنه و باعث می‌شه عقب بایستید،... بله.
          _ عقب می‌ایستم... دور می‌ایستم... مثل همه‌ی این مدت.
          _ همیشه دیر اومدی... مثل ابراز همدردیت بعد از سه ماه... دیگه دردی نیست که همدرد بخواد... خیلی وقت هم هست که دیگه منی نیست که تو رو بخواد.
          https://www.wattpad.com/story/401838119?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=palidus

yasamis1920

سلام اگه یه فیک با وایب آبی و ژانر فانتزی و درام دوست دارید خوشحال میشم نگاهی به فیک دوست من بندازید و  با ووت و کامنت هاتون یکوچولو حمایت کنید:)
          -----
          
          _نگاهم نمی‌کنی، چشم‌آبی؟... به جرم کدوم گناهم معبودمو ازم گرفتی؟... این همه مدت ازم فاصله گرفتی و هنوز هم فرقی نکردی... تو فرشته‌ی من بودی؛ کی وقت کردی قلبتو ازم بگیری؟... شاید من اشتباه می‌کردم... شاید نباید می‌ذاشتم وارد زندگیم بشی!
          _آره! نباید می‌ذاشتی... اومدی که همینو بشنوی؟
          _دروغ گفتن هم یاد گرفتی؟
          _تو زیادی متوهمی... من حقیقتو گفتم.
          _با قلبم زیادی بی‌رحمی، عزیزکرده! یادت نره امروز چقدر شکستیم... قلب من که تکه‌تکه‌ست، ولی تو به همین تکه‌های کوچیکم هم رحم نکردی... برای آخرین لحظه فقط یه چیزو از قلبت می‌خوام: حرفای امروزتو هیچ‌وقت یادت نره... چون تهیونگی که امروز میره، دیگه برنمی‌گرده!
          
          https://www.wattpad.com/story/397012397?utm_source=android&utm_medium=org.telegram.messenger&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=gahanbakhshmona