ذهبتَ أنت، واكتظ قلبي بالعتاب،
وصارت كل حياتي مليئة بالكناية والسراب.
من بعدك، كل ما بقي تحوّل إلى لون الوجع،
وقلبي المكسور بات يلفحه هواٌء باردٌ وهلع.
لم تعد في قلبي بقيةٌ من صبرٍ ولا طاقة،
لا حظيتُ بقربك، ولا حتى بساعةِ رفقة.
تو رفتی و دلم پر از گلایه شد
تمام هستیام پر از کنایه شد
پس از تو هر چه ماند، رنگ درد داشت
دلِ شکستهام هوایِ سرد داشت
نه صبری مانده در دلم، نه طاقتی
نه با تو بودنم، نه حتی ساعتی