moonriver85

یه مسافرتِ کوتاه،در حدِ یه تعطیلات تابستونی...
          میتونه زندگیتو به کل تغییر بده..!
          تابستونی که قرار بود بهترین و خاطره انگیز باشه برای همه...
          اما فقط یادآور تلخی‌ها و تاریکی‌ها میشه...
          دختری کنجکاو‌ و ماجراجو که به یه سفرِ کوتاه می‌ره به مکانی مرموز و رازآلود...
          اما اونجا متوجه تاریکی‌ها و رازهای پنهانی میشه که دیدشو نسبت به همه‌چیز عوض میکنه...
          و هیچوقت نمیتونه به زندگی سابقش برگرده و ازش آدم دیگه‌ای می‌سازه...
          یه قصر متروکه‌ی ویکتوریایی که در عمق خودش رازها،کینه‌ها،خیانت‌های زیادی جای داده...
          و‌ داستان های زیادی برای تعریف کردن داره...
          خاندانی اشرافی و نجیب که نیمی گرگینه و نیمی خون‌آشام بودند...
          و یه زندگی غرق در راز و تاریکی داشتند اما فقط یک نفر می‌تونست پرده از این رازها بکشه...
          و او‌ کسی نبود جز لوسی...!
          https://www.wattpad.com/story/405499548?utm_source=android&utm_medium=link&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=moonriver85

Tanatos_771

EsraEsra386

ک‍ــســوفـــ، یه کار عاشقانه و دلی
          امیدوارم بخونی و ازش لذت ببری⁦^_^⁩
          
          I think you'd like this story: "کُـــســ‌‌وفْـــــ                             (Straykids) (Minsung) (Changlix)" by _esra13 on Wattpad https://www.wattpad.com/story/311444926?utm_source=android&utm_medium=org.telegram.messenger&utm_content=story_info&wp_page=story_details_button&wp_uname=_esra13&wp_originator=Vi0DusrsspqWGf7noTNNNqo7eZBpk0tZYJq1AiF5iSKvnav%2FqSs0Ye9lRfhL8tkYq8E5A9R8DUxLnIyHQqFndBrlpq6fdoU2X7IzuYGpxhlTTv0aXVKkVcFaa%2BkJq3Cx

Luna_viridian

نگرانی و ترس از تغییر چیزیه که اشتون ۱۶ ساله رو درگیر خودش کرده.
          محیط جدید، آدم های جدید، شهر جدید!
          بعضی وقت ها ما تغییر توی زندگی‌مون ایجاد نمی‌کنیم چون از تغییرات می‌ترسیم، از اینکه نتونیم وفق پیدا کنیم وحشت داریم.
          اشتون هم جزو اون دسته آدم هاست.
          اما زمان میتونه به بهتر شدن همه چیز کمک کنه. شغل جدیدی تو بستنی فروشی پیدا می‌کنه و بستنی نعنایی با تکه های شکلات ای که همه چیز رو تغییر می‌ده.
          
          https://www.wattpad.com/story/277063561